دست های خالی

دلم انقدر گرفته که نگو.روزگار غریبی است نازنین.خیلی هم غریب.اونقدر که دلت از آدما خیلی میگیره.ولی خوب نمیتونی بهشون بگی که ناراحت شدی و نمیتونی بگی که دلت گرفته ازشون.کاش همه ی آدما تحمل این رو داشتن که بگی از دستشون ناراحتی و همه ی حرفهات رو بهشون بزنی که هم خودت خالی شی و هم دیگه از دستشون ناراحت نباشی.اما دنیا مزخرف تر از این حرفهاست.چقدر بده که آدمها این همه از هم فاصله دارن.این همه.گاهی بغل دست یه نفر نشستی و داری باهاش حرف میزنی اما اون فرسنگ ها ازت دوره و تو تنها پژواک صداش رو در طول غار افکارش میشنوی .گاهی تو چشمای یه نفر نگاه میکنی و زل میزنی توشون اما اونقدر دنیای ورای اون چشمها برات مبهم و غیر قابل توصیفه که نگاهت رو برمیگردونی و حس میکنی اونجا جای تو نیست.گاهی وقتی ازتصورات دیگران درباره ی خودت میشنوی اون قدر با حقیقت وجودیت فرق داره که دچار بحران شخصیت میشی.گاهی میای که نزدیک شی به آدم ها .میای کنارشون باشی،میای که باشی اون چیزی که حس میکنی ورای انتظار یک انسان از معنی زنده بودنه،میای که فقط نباشی ورود هوا به داخل ریه هات ،میای که نباشی فقط تپیدن مرتب و محکم یه قلب توی سینه،میای که نباشی فقط تکون خوردن انگشت ها ت روی کیبرد،میای که درک کنی،که بفهمی،که با چشمات دنیای جدید و درونی آدما روببینی،میای که فقط گوشت پرنشه از پژواک هایی که توی این دره ی سرد و تهی وبی آب و علف میاد،که گیر نکنی تو سیم خاردار هایی که آدما دور خودشون کشیدن که نکنه نزدیک بشی و بخوای کنارشون وایسی،که بگیری دستشون رو توی این پرتگاه،اما... . اما چی بگم؟اما سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است، اما آدما همشون خودخواهن.بعد از یه مدت یه جوری نگاهت میکنن که حس کنی،که بفهمی مقصر تمام اتفاقات روی کره ی زمین تو بودی،و یه کاریت میکنن که تو سرمای دلشون سرد بشی،که توی سنگلاخ راه زندگیشون لنگ بزنی و بخوری زمین،که دلت دیگه نخواد هیچ آدمی ببینی،که بدت بیاد ،که بگی نمیخوام دیگه زندگی کنم و فقط میخوام زنده بمونم چون نمیشه زنده نموند.یعنی نمیزارن زنده نمونی.یه کاریت میکنن تو هم خودخواه شی،که تو هم خودخواه شی و فکر کنی که توی این دنیا به این بزرگی برای من حتی یه وجب هم جا نیست؟کسی هست که یه لحظه بخواد برای تو باشه؟.اینه که فاطمت هم بهت میگه برو،اینه که آدمی که خیلی دوستش داری فقط وقتی ازت کتاب میخواد بهت اس ام اس میزنه...

دلت تنگ میشه ولی نمی میری از دل تنگی،خفه میشی ولی باز هم این هوای مزخرف میره توی ریه هات و بیرون میاد و قلبت میزنه.و تو نمیدونی چرا این اتفاقا میافته وقتی تو دیگه زندگی نمیکنی.وقتی تو مردی.وقتی تو دیگه بهاره نیستی.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
ثمین

همین

بیژن آریا

من پدیده هزاره سوم هستم،چون: وقتی که میدونستم نیاز سالانه کشور به قندوشکر400هزار تن است، من4000000تن قندوشکر وارد کردم ودر زمین های کاشت چغند قند، سیب زمینی کاشتم تا کارخانه های داخلی ورشکست شوند. وبااین کارم موجب شدم تفاله چغند قند که برای مصرف دام است در کشور کم شود و مجبور شویم برای دام های عزیزمان از کشورهای خارج تفاله چغندر قند را هم وارد کنیم. من عجوبه هزاره سوم نیز هستم،چون: وقتی جهاد کشاورزی اعلام کرده که500هزار تن برنج در انبارهای برنج کاران بدون مشتری مانده،ودرحالی که میدانستم مصرف سالانه برنج کشور تنها400هزار تن است،از هند و پاکستان1200000تن برنج وارد کردم تا شالی کاران ما درمانده وبچاره شوند. تازه اینها که چیزی نیست،درحالی که با قطعی گاز و برق مردم کشورم از شدت سرما یکی پس از دیگری تلف میشدند، به عراق گاز و برق مجانی دادم ودر"کنیا"منازل مسکونی رایگان ودر لبنان هم مدرسه ساختم. تازه من یک قرارداد هم با روسیه امضا کردم که موجب جداشدن بخشی از دریای خزر از ایران شد. حالا به نظر شما درهزاره سوم کسی را میتوان به نمان من یافت؟؟

Noghte

Gahi vaqta yenafar enqad duset dare ke hazere raftane por az dardo nefrateto ba khunsarD nezare kone va hata ye aham nakeshe be bahaye inke to mesle khodesh nashi,ke sarve azade jangal bemunio gavane khardaro sakhte kavir nashi! Ye qatre ashkam barat narize va harkari mitune bokone faqat baraye inke begi khodkhahe va beri,ke raftanet ba delshekastegi bashe ke Dge barnagarD,ke hamun shabgarde Ciah pusham sharaf dare be sarebane gardoalude o teshneye kavir...