آخر دنیا

باد زوزه میکشید و باران ساعت ها بود که بارش خودرا ادامه میداد.دخترک در ردیف آخر اتوبوس سرش را به شیشه تکیه داده بود و به اشک های آسمان نگاه میکرد.چشمانش دیگر توان باز ماندن را نداشتند.دخترک دلش میخواست اتوبوس همین گونه به راه خود ادامه دهد و هیچ وقت نایستد، دلش میخواست در بست او را تا ته دنیا ببرد و این جبر دوار گونه ی زمان را پایان بخشد.نفس عمیقی کشید و احساس کرد که خنجری در قلبش فرو میرود، بغض فرو خورده ی خود را بیشتر پایین داد و دستان قرمزش را تا ته درون جیب کاپشنش فرو برد.چشمان نیمه بازش را بست و سعی کرد به روزهای بارانی ای بیاندیشد که او و دوستان هم سن و سالش برای باران شعر میخواندند و زیرش بازی میکردند.ناگهان احساس کرد که کسی او را صدا میزند،چشمانش را باز کرد، راننده اتوبوس با چشمانی براق و نگاهی نه چندان مهربان به او خیره شده بود، به سرعت خود را جمع کرد وفهمید که انگار خوابش برده و الان در انتهای مسیر است و باید پیاده شود...شاید آن جا همان آخر دنیا بود. دخترک کیفش را به دوش انداخت و از راننده معذرت خواست و از اتوبوس پیاده شد.دلش میخواست گریه کند.راه طولانی ای در پیش داشت و باران هم چنان می بارید.دخرتک شال گردنش را محکم به صورتش بست و دست هایش را مشت کرد و تا آخر در جیب هایش فرو برد و به راه افتاد.باد سرد گونه هایش را آزار میداد اما چاره ای نبود باید ادامه میداد.دخترک به یاد ایام کودکی سرش را بالا کرد تا باران را نگاه کند.قطره هایی کوچک بر روی عینکش نمایان شد ودلش خواست تا به آدم های دیگر فخر بفروشد که من میتوانم باران را نگاه کنم اما شما نمیتوانید ولی حس تنهای جانکاه وجودش را در برگرفت.کسی نبود که بتواند به او فخر بفروشد.خیابان پر بود از آدم هایی که به سرعت از کنارش میگذشتند و ماشین هایی  که بی توجه از یکدیگر سبقت میگرفتند و عبور میکردند. دخترک ایستاد. دستان مشت کرده اش را از جیب  بیرون آورد و زیر باران گرفت. دستش میلرزید  و قطره های معصوم و کوچک درون کاسه ی دستانش  مینشستند. آهی کشید، آب را به زمین ریخت و به راهش ادامه داد.خانه ی مادر بزرگ دقیقا یک خیابان آن طرف تر بود و او مجبور بود راه را پیاده برود.بغض راه نفسش را تنگ کرده بود.خاطرات یکی یکی از جلوی چشمانش میگذشتند.دلش برای آن روزها که عینک بارانی اش را هیچ گاه پاک نمیکرد تنگ شده بود،دلش برای دستانی که زیر باران ،دستانش را میگرفتند  تنگ شده بود.دلش میخواست برگردد، خنجر ناله هایش را در قلب زمان فرو کند و به دوران گذشته بازگردد.دلش میخواست کسی او را در خیابان بشناسد و او آن فرد را محکم بغل کرد و بغض چند ساله اش را در آغوش یک آشنا خالی کند.اما مثل همیشه هیچ کس نبود و تنها او بود و باران و کوله پشتی خیسش. صدای شر شر آب درجوی نوایی آشنا را برایش تداعی میکرد اما دخترک دیگر از شنیدن این صدا مست نمیشد و لبخند صورت غم زده اش را پر نمیکرد. آخرین گام را برداشت و به در خانه ی مادر بزرگ رسید.دست بی حسش زا در جیب سمت راست کیفش فرو کرد و کلید را بیرون آورد.در را باز کرد و وارد شد.

چراغ ها خاموش بود و این نشان میداد که مادر هنوز برنگشته است.فورا به آن سمت حیاط رفت و بیلچه ی کوچکی را برداشت.کیسه ای را از کوله پشتی بیرون آورد و کارش را شروع کرد.

خداحافظ!

باران دلش میخواست بیاستد وتنها به بارش اشک ها بسنده کند.

شاید آسمان نیزاز برای او میگرست.

و دخترک آرام و با نگاهی مالامال از اندوه تنها عروسک کودکی اش را در باغچه ی کوچک مادربزرگ به خاک سپرد.

و این آخرین بار بود که دخترک زندگی میکرد...

 

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهروز

Tجان برو پست قبلي بهت جواب دادم

بهروز

ميگم حالا خوبه 6 هفت ها لينك بيشتر وبلاگت نداره مگر نه مجبور ميدم يك صبح تا شب همه لينك هاي وبلاگت را بگردم تا ببينم كدوم اسم نويسندش نيلوفره گرچه با دومين كليك پيدا شد و لي وبلاگش به گرد پاي وبلاگ تو نميرسه بهاره

بهروز

راستي اين T پسره يا دختر ؟ هي مياد سه نقطه ميزاره ميره البته تو ي همه وبلاگ ها كارش اينه ها فقط فعلا پاش به سايت من باز نشده

بهروز

نم يدونم چه مرضي من بايد حتما حرف هام را در چند كامنت بزنم نيلوفر رفتم وبلاگت نظر دادم بهاره به نظر بايد مثل 3 سال گذشته كه ميادم وبلاگت را ميخندم ساكت باشم نظر ندم بهتر يك هفته آمدم نظر دادم همه شاكي شدن همان راه سه سال قبل را در پيش ميگيرم .آسه ميام و ميرم ديگه نظر نميدم

نیلوفر

سلام من هنوز اینجا رو نخوندم خواستم بگم من الآن که وسط امتحانات ترم هستم قبلش هم درگیر acm بودم البته هنوز هم هستم شاغل هم که شدم خلاصه اینکه خیلی درگیرم برای همین نمی رسم وبلاگمو به روز کنم وگرنه حتی مطلبش آمادست فقط مونده تایپش موفق باشی [گل]

نیلوفر

چرا داری با خودت این کارو می کنی؟؟؟ !!! [ناراحت]

Talkative

هیچ وقت برنمیگرده... هیچ وقت... همیشه همین طور بوده... میاد... میره... و دیگه برنمیگرده... اون حس لعنتی گذشته... اون زمان گذشته... فقط یه بغض میچسبه بیخ گلوی آدم... واسه تنی که این طور اسیر به زمان... این طور زندگی میکنه در گذشته... بهاره... بدجوری این بند زمان زجرم میده... بدجوری... "من درد در رگانم... حسرت در استخوانم..."

نقطه

اینو سبا یه جایی نوشته بود این هم گذشت ولی ما هنوز یاد نگرفته ایم که کمرمان را راست کنیم. چشم هایمان را باز کنیم دست هایمان را مشت کنیم و چشم هایمان پر از اشک نشود...

بهاره

@بهروز:به همون رویه کامنت خصوصی گذاشتن ادامه بده...راستی آدرس وبلاگتم یه بار دیگه بهم بده. @نیلوفر:با خودم کاری نمیکنم...این شدم @تاکتیو: بزرگترین حسرت زندگیم شده اینکه نمیشه برگشت @نقطه: ... میدونی که بلد نیستم یاد بگیرم

بهروز

آپ كن