کاغذهای خط خطی

دوباره دلم  خواست حرف بزنم.نه در مورد همه ی آدم ها و نه در مورد آدم هایی که میان اینجا یا جاهای دیگه و حرفهای من رو میخونن.میخوام درباره ی نوشتن حرف بزنم.نمیدونم چند درصد از آدم ها مثل من به نوشتن عادت دارن.البته من اگه حرفهام رو ننویسم،داغون میشم و حس بی مصرفی بهم دست میده و دیگه کلا از دنیا ساقط میشم.من خیلی ساله که مینویسم شاید از همون وقتی که حتی نوشتن بلد نبودم و توی دفتر کوچولوم با خط اختراعیم داستان های بچگانه مینوشتم و نقاشی میکشیدم.تا چند سال پیش حس نمیکردم که وقتی این خودکار نحیف رو توی دستم میگیرم و مینوسیم دارم چه کار بزرگی میکنم،چقدر مسئولیت روی دوش خودم میگذارم.خیلی سخته،خیلی سخته که بخوای درست بنویسی،بخوای درست حرف بزنی و تمام عواقبش رو بپذیری.خیلی سخته که بفهمی وقتی خداوند بزرگترین اعجازش قرآنه و توی همون قرآن به قلم قسم میخوره یعنی چی و چرا.اونوقته که  دیگه وقتی خودکار رو توی دستت میگیری انگشتات میلرزه و دیگه هر چیزی رو نمیتونی بنویسی،نمیتونی چرت وپرت بگی،نمیتونی.همیشه حرفهایی که آدم ها از ته دلشون میزنن نشون دهنده ی حقیقته.واقعیت ها همیشه توی دنیای امروز با حقیقت فاصله دارن و میجنگند.اگر به نویسنده درباره ی واقعیت ها حرف بزنه همه تاییدش میکنن و از کنارش میگذرن اما وقتی جمله ای از حقیقت بگه آدم ها میان و سعی میکنن با هر ترفندی جمله اش رو پاک کنن اونم با shift+del  .مورد دوم هم خوبه و هم بد.خوبه برای اینکه نویسنده به هدفش رسیده و تونسته حرفش رو بزنه و هم مخاطب رو جلب کنه و درسته که مخاطب باهاش برخورد بدی داره و به ظاهر با حرفهاش مخالفه و بدش میاد اما خود درونیش میدونه که داره راست میگه.بده چون همه سعی میکنن نویسنده رو تحقیر کنن تا خودشون رو که در حقیقت پایین اند بالا ببرن.اینجاست که نویسنده انتخاب میکنه که باید چی باشه و چی بگه و چی براش اهمیت داشته باشه و چرا اصلا مینویسه درحالی که همه میان بهش تیکه میندازن که "تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی"یا مثلا حرف باد هواست و "به عمل کار برآید به سخن دانی نیست"اما این چیزها در صورتیه که تنها چیزیکه از بزرگان و علما و اولیا و حتی خدا برای ما به عنوان ودیعه باقی مونده یه سری نوشته و کتابه که بخونیم و ماها بهش عمل کنیم.نویسنده ها در این مواقع دوتا کار رو انجام میدن.یه سری به کل بی خیال میشن و چون براشون اهمیت داره که مخاطبشون چه چیزهایی رو میپسنده و صاحبان سرمایه تمایلشون به کدامین کوی و برزنه،دست از حقیقت میکشن و با تعریف واقعیات خودشون رو گول میزنن و محبوبیت جمع میکنن و جایزه میبرن و امضا میدن و همه رو راضی نگه میدارن.دسته ی دوم اونهایی هستن که اهمیت و الویت در نوشتن براشون حقیقته.درسته که خیلی ها باهاشون بد میشن و میخوان خرابشون کنن و تعدادشون کم هم نیست اما همیشه به وظیفشون و خونی که توی رگ های قلمشون جاریه  واونا دارن با نوشتن در واقع قلمشون رو شهید میکنن فکر میکنن و چون مسئولن ،چون ارزش توانایی نوشتن رو با بند بند انگشتاشون حس کردن ازکنار مخاطبها میگذرن و به سراغ حقیقت گمشده میرن.حقیقتی که هست و همه جا هست حتی توی نگاه یه گنجشک که بالای دیوار با ترس وایساده و تو تا پرده ی اتاقت رو تکون بدی فرار میکنه.اینجاست که مخاطب ها و صاحبان سرمایه و پول و ... ساکت نمیشینن و سعی میکنن به هر نحوی که شده حتی به قیمت کشتن طرف،نویسنده رو ساکت کنن که دیگه نباشه که از این حرفها بزنه.دقیقا همین جاست که معلوم میشه ارزش نوشتن و نویسندگی و حرفهایی که زده میشه چقدر بالاست که آدمها حاضرن دست به چه کارایی بزنن.همین سایت هایی که به خاطر نوشته هاشون فیلتر میشن یا اخبارهایی که سانسور میشن یا روزنامه هایی که بسته میشن همه و همه نشان دهنده ی اینه که نوشتن خیلی بیشتر از حتی خیلی از کارها می ارزه.این حرفهایی که میزنم 90% اش به من مربوط نیست،من نه واقع گرام که بخوام روتین بنویسم و نه اصلا نویسنده هستم که بخوام خودم رو توی هر کدوم از این دسته ها تقسیم بندی کنم.ولی همیشه گروه دوم رو تصدیق میکنم ،حتی اگه بهم توی حرفهاش بدوبیراه بگه  وشخصیت نداشتم رو زیر علامت سوال بزرگی مثل چرا ببره.ارزش این آدم برای من بیشتر از کسیه که بیاد و ازم با تمام خصوصیات و صفات احمقانه و به درد نخوری که میبینه تقدیرکنه یا حداقل من رو آدم حساب بیاره وبخواد به خاطر منافعش و یا اینکه ممکنه پس فردا به تایید من نیاز داشته باشه ازم خوبی بگه. اما مسئله ی دیگه ای هم هست و اون اینه که ازم انتقاد کنه و به جا انتقاد کنه ،ازکارهام با دلیل ایراد بگیره،نقطه ی ضعف کارهام روبگه ،نه اینکه بگه ازت حالم به هم میخوره چون بهاره ای.این همون چیزیه که توی نوشته های روزنامه ها ویا خیلی جاهای دیگه اتفاق میافته ،مسائل با هم قاطی میشن و هر کسی سعی میکنه بنابر سلیقه و نفع خودش از قضیه نتیجه بگیره.ازنظر من نویسنده نباید دچار افراط وتفریط بشه اما نه اینکه احساساتش رو توی جملاتش بیان نکنه،نه. این منظورم نیست،هنر نویسندگی به انتقال مطالب  به شیوه ایه که برای خواننده جذاب باشه واین میسر نیست مگر با تلفیق احساس با مطالب و تحریک روح جنبش در وجود خواننده. متاسفم که باید این حرف رو بزنم اما آدمهای دوران ما اونقدر سنگ شدن  واز آدم بودنشون جداشدن که تا بهشون بد وبیراه نگی و خود وجودیشون روزیر سوال نبری،نمیرن دنبالش بگردن و حتی به خودشون زحمت فکر کردن بدن.مسئله ی دیگه ای که توی نویسندگی وجود داره نوع انتخاب مخاطبه و این همون مسئله ایه که من همیشه باهاش مشکل داشتم.کسایی که فیلم برای قشر خاصی میسازن یا مطلب برای قشر خاصی مینویسن یا برای قشر خاصی حرف میزنن از نظر من کار خاصی انجام ندادن.فقط دور خودشون یه دژ ده کیلومتری ساختن ودرش هم نوشتن"ورود افراد متفرقه ممنوع".اما اون آدمهایی که سعی میکنن با همه ی مردم حرف بزنن همه اش دچار مشکل اند چون اکثر مردم دچار ک‍ژفهمی اند و این هم باعث برداشت بد و همان تعبیرات احمقانه و از روی جاهلیت و یا از روی نفع طلبی میشه که باعث میشه نویسنده یا از کار خودش پشیمون بشه یا بپذیره که باید تمام اون حرفها رو تحمل کنه یا تند تند پشت سرهم سعی کنه به آدم ها جواب بده و یا شاید هم ولشون کنه تا هرچه میخواهد دل تنگشان بگویند. حرف برای گفتن در این زمینه زیاد است اما...

/ 9 نظر / 9 بازدید
نیلوفر

آره خیلی سخته به خصوص توی سن ما که ممکنه بعضی از عقایدت 180 درجه عوض بشن و اونوقت باید جواب پس بدی این یکی از سختی های نوشتنه بهاره حالم ازت بهم می خوره چون بهاره ای [نیشخند] [نیشخند] [نیشخند] بهاره مطلبت جالب بود ولی قبول داری یه کم تکراری بود؟ یا شایدم خودم قبلآ یه چیزایی تو همین مایه ها نوشتم نمی دونم ولی خیلی آشنا بود موفق باشی

شمع

من که می دانم هیچ کس حرف های من را نمی خواند..اگر هم بخواند نمی فهمد .. اگر هم به ظن خودش فهمیده باشد آنگونه نیست که من گفتم ..(ر.ک هر کسی از ظن خود شد یار من") پس به عنوان کسی که پیش از آن که با سواد شود به تقلید و برای گفتن حرف های ناگفته اش قلم را بر کاغذ می گرداند ، که نهایتا باعث تمسخر و خنده و گاهی " آخی کوچولو " گفتن می شد ... به عنوان کسی که آن قدر جسور است تا خود را نویسنده بداند با اینکه امروز هم یا مرا نمی خوانند یا اگر بخوانند می خندند ... معتقدم ..هیچ وقت ..هیچ وقت نباید به کسی که نمی دانی سنگ شده یا نه ! بدو بیراه بگویی ... نه هرگز .. هیچ وقت بد و بیراه حرمت قلم نبوده است هیچ گاه خدا در قرآنش بد وبیراه نگفته!!" نهایتا بدجنسی خدا ، سخت و سنگین سخن گفتن ، کوبنده سخن گفتن است همین ..هیچ گاه خدا دل مردم عادی را نمی شکند ، مردم عادی آن زمان یعنی عرب های سنگ زاده .. هیچ گاه خدا با بد وبیراه آن ها سر عقل نیاورد و و به پیامبرش هم گفت که مردم به خاطر مهربانیت هست که پیش تو می آیند قلم حرف دل را می گویند ... دل پیامبر مسیحی بود ... شمشیر حرف زور است ، بد و بی

Talkative

می خوام در مورد یک موضوع بی ربط بنویسم... درست مثه اینجا که در مورد یک موضوع بی ربط است.. می دونی که... همون نویسنده گی رو میگم... گفتم برم برای رضا امیرخانی آف بزارم بگم بیا عززیز دل... بیا ما به یه تعریف در مورد نویسنده گی رسیدم... بعد دیدم نه بابا... اون سری که باش حرف زدم سرم زیادی سوت کشید... "دل به تو مشغول و تو با عمر و زید"...! توی اون همه صفحه های "من او" چند جا بود که دلم لرزید... مخصوصا اینکه قبلش یه دوستی بهم گفته بود.. هی تاکتیو، حکیم... اون پیرمرد خل وضع رو یادته... بهم گفت باور کن پشت سرت تمام اون برادرهای کور رو میبینم که دنیا رو میگردن باهات... وقتی خوندم دلم لرزید... بعد اون حدیث... ولی اینا یه قسمت از موضوعه... می فهمی که... اصل قضیه صفحه های سفید بود... وسط کتاب اون همه صفحه ی خالی... سوالی که مدت هاست می خوام از امیرخانی بپرسم.. که آخه تویی که اعتراف می کنی نویسندگی کار هجویه چرا اون همه صفحه ی سفید گذاشتی...؟! توی تمام صفحه های خالی نویسنده گی کرد نه نویسندگی...

Talkative

بهاره... می خوام داد بزنم بگم به خدا به خدا من از نویسندگی متنفرم... همون طور که از زندگی متنفرم... ولی عاشقم... عاشقم به زنده گی... عاشقم که زنده گی رو نویسنده گی باشم... تو یادت رفته که نباید جار زد... نباید هر فریادی رو بلند گفت... باید خفه خون گرفت... هر حرفی رو نباید گفت... تا مبادا گوش ها بشنوند... گوش هایی که حقیقت رو به بهانه مصلحت ذبح می کنند... بعضی از حرف ها رو باید از یک دهان به یک گوش گفت... نباید گوش ها زیاد شوند... این جاست تفاوت نویسنده گی و نویسندگی... فحش واسه من و تو عامل پیشرفته... ولی واسه بقیه نه... توهینه... حالا باید دنیا دنیا توضیح بدهی که فرق است بین فحش و فحش... فرق بین خر و خر... فرق است بین بدبیراه با بدبیراه... فرق است بین ان سان و انسان... فرق است بین نویسنده گی و نویسندگی.. فرق است بین زنده گی و زندگی...

Talkative

من معتقدم حالا که این همه فاصله بین دنیاهایمان است... حالا که برای هر کلام باید فاصله یک دنیا طی شود... بهتر است طور دیگری گفت حقیقت را... طوری که خواننده بفهمد... طوری که این وسط حقیقت نشود واقعیت... طوری که حقیقت ذبح نشود میان برداشت های بد... چون رسالت نا تمام می ماند... کلمات جاری می شوند و می ماسند... بوی تهفن کلمات همه جا را بر می دارند... لجن می شود چون درک نشده چون فهمیده نشده... هنر در فهماندن ست نه در آن که بقیه بخواهند بفهمند تو را...

Talkative

الان موضوع این چند خط از چند خط قبل هم بی ربط تر است... هی توی ذهنم تکرار می شود "چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاشقی"... حس غریبیست... حس دیوانگی هایی که کم نظیر است... حس بودن و دیدن و نترسیدن... ایستادن... من هیچ وقت فکر نکردم از اول تا دهم محرم حزن و اندوهی دارد... همه اش شور بوده و شیدایی ولی همیشه از دهم به بعدش تنم را می لزاند... اشک می شود لبخندی که من نمی دانم کدامش قوی تر است... کدامش دلم است... فقط می دانم مستانه است حزنش و مستی تنهایی اش... کجاست... کجاست... تنهایی و تنهایی و هی تنهایی...

Talkative

دیشب وسط آن همه شمع... احساس کردم ماه از بالا چقدر دلش گرفته است... باور کن ماه بیشتر دلش گرفته است... به ماه فکر می کردم... به دلش... به نگاهش... به شورش... به آن همه دیدن و خورد نشدن... ماه شب را دیده... شبی که داغ تر از ظهر بوده... شبی که به ذات شب بوده... ماه از همه ما غمگین تر است...

Talkative

ــ و اگر اين کوه عشقت باشد! ــ من هم تيشه ای… ــ و اگر می زنی بر تن محبوب… ــ و اگر محبوب می زند بر تن… ــ و اگر…اگر من باشم؟

شمع

1- هنر در فهماندن ست نه در آن که بقیه بخواهند بفهمند تو را... 2- ... فرق است بین بدبیراه با بدبیراه... خیلی جالب بود ... و البته من معمولا عادت دارم یه بار حرف ها رو تکرار کنم ..تا یادم بمونه !!