نامه ای به مخاطب ناشناس 15

سلام

خیلی برام سخته نوشتن این نامه

داره برف میاد

ممکنه الان خواب باشی اما من بیدارم

جلوی اشکام رو هیچ جوری نمیتونم بگیرم....لعنتی ها بند نمیان...حتی التماسشون کردم که بند بیان اما هنوز دارن میان

حتی چشمام رو محکم بستم اما ول کن نیستن

میدونم حتی تو هم اون کسی نیستی که بخوای حرفهای من رو بشنوی ولی من میگم چون این نامه ها هیچ وقت به دستت نمیرسه

هرشب و هرشب و هرشب داره این گریه ها تکرار میشه و من نمیدونم چه مرگم شده...واقعا چیه که داره آزارم میده؟

شاید هم میدونم .. شاید این همه حرفیه که تل انبار میشه و هیچ خریداری نداره.. شاید این تنهایی داغونه که دست از سرم بر نمیداره...

شاید این همه نداشتنه که یهو سرم هوارشده و خودم میدونم که درست نمیشه.. شاید این همه بی توجهیه...این همه بی اهمیتی.. اما من به همه ی اینا عادت کردم ...قول داده بودم دیگه گریه نکنم ولی هرشب و هرشب این اشک های لعنتی شروع میکنن و تا به مرض مرگ نرسوننم ولم نمیکنن...دیگه نمیتونم بغضم رو قورت بدم انگار دیگه جایی برای قورت دادن نیست.

و این درد رو دوایی نیست ... این درد نبودن و نشدن و نداشتن

و حتی نمردن

از سر شب هزار بار فکر کردم به تعطیل کردن این وبلاگ اما من لعنتی دلم نمیاد. اینجا تنها جاییه که مال منه..تنها جا

داره برف میاد...یادت نره دستکش بپوشی اگه فردا خواستی از خونه بری بیرون. درضمن با دوستات برو برف بازی سعی کن خوش بگذرونی..یه آدم برفی خندون بساز به یاد آخرین لبخند از ته دل من که یادم نمیاد کی بوده.

کاش میشد آدم برفی ساخته شده به دستت باشم و با نوازش دستات آب بشم...

شبت پر از دونه ها ی قشنگ برف

/ 3 نظر / 9 بازدید
ماها

weblog et ro naband man be shakhse kheili nasret va neveshtehaat ro doost daram, va khoondane namehaat ham lezzat mibaram, be nazar mirese ke mokhatabe nashenas kheili ba vojoode to khoshbakht bashe, tarsam in bood ke blog et ro baste bashi, inghadr ke beine nameye 14 o 15 et fasele oftade bood, be nazare man edame bede

م.م

نثرت خیلی شبیه نثر منه ولی من تو وبلاگ نمینویسم، توی دفتر خاطراتم مینویسم. تونستی تو هم امتحان کن، خوبه. وقتی بهتر میشه که برگردی و دوباره بخونیشون.

داش آكل (ع)

براي من نظر ها باز نمي شد. خوشحالم كه درست شده! با اينكه خسته ام، با اينكه روحاني هم خسته ام و معنويتم جويده شده ولي بهرحال باز خودم را كشان كشان رساندم تا بنويسم اينجا. اينجا كه دور و اطرافش آفتابي بود ولي جنگل اش با درختهاي سترگ اش با تمام زيبايي اش، گرماي دلفروز خورشيد را مي پوشاند. خواستم بنويسم تو خوشبختي كه ميتواني بي پروا اينها را بنويسي، شايد چون دختري ولي من! هرچقدر هم كه "جنده گويي" ام معروف است ولي نمي توانم هميشه از احساسم اينقدر خواهشمند صحبت كنم. من بدنبال برترين ِ خودم ميگردم (در خودم) پس دست و بالم با اينكه بسيار باز است، اما بسته نيز هم. دلم ميخواست بنويسم كه ميتوانستم خوشبخت ترين برتر ِ خودم باشم با داشتن كسي مثل تو، با مخاطب بودن ِ نامه هايي مثل مال ِ تو.... اما نه! ما دلمان هركدام جاي ديگر گير ميكند و فكر ميكنيم فلاني براي ما نيست، فلاني غريبه ست، غريبه! و چنين، با خود، روز به روز غريبه تر و جدا افتاده تر مي شويم. تو اي تو خاتون خود بودن، اي كاش تو، مرا در ميآفتي و مرا مي ديدي و مي نشستيم به خنده، تا شايد كمي از اين فضاي مرده گان مي رهانيديم خودمان را و مرده گان را.... رخصت