داشتم میرفتم،تو صدایم کردی،برگشتم

وای الان به معنای کلمه دلم میخواد بنویسم.چه روزهایی میگذرن،چقدر به سرعت،و چقدر یه جوری.هر روز که شروع میشه و من با تمام وجود توی اون روز حس  شادی رو با خودم حمل میکنم و وقتی عصر میرسم خونه و توی اتاقم تنها میشینم حس افسردگی وجودم رو تسخیر میکنه.بیشتر اوقات دلیل افسردگیم هم معلوم نیست.و من هر روز بیشتر نیاز به یه غریبه رو در خودم احساس میکنم و در نبودن اون غریبه بیشتر داغون میشم. به طرز غریبی نیاز دارم به یه آدمی که از من هیچی ندونه و من شروع کنم به حرف زدن و گفتن و اونقدر بگم تا خالی بشم.و اون فقط گوش بده و گاهی هم بگه خوب.امانیست اون موجود غریبه،نیست.همه آشنان،همه از من یه جورایی پیش فرض ذهنی دارن حتی اگه چند بار بیشتر باهام حرف نزده باشن.تا شروع میکنم به گفتن،محکوم میشم به حرفهای تکراری زدن و احمق بودن و هزار جور چیزهایی که خودم میدونم.و یا اون آدما شروع میکنن به تحویل دادن راه حل های ایده آلیستی خودشون و یا اینکه ترجیح میدن من رو هم مثل در و دیوار خونشون نگاه کنن و دیگه حوصله ندارن.چرا هیچ کس نمیفهمه من اگه حرف نزنم میمیرم.انگار همه این دفعه با هم  دلشون میخواد اساسی خفم کنن.البته شدم.امروز داشتم نوشته ها و چیزهای راهنماییم رو نگاه میکردم،چقدر دورم از شادی اون دوران،از اون دغدغه ها ،ازاون کارها،از اون آرام ننشستن ها،باورم نمیشه که چنان تحلیل هایی میکردم،اونقدر راحت یکی رو به ناتورالیسم محکوم کرده بودم.حالا کجام؟ حالا حتی جرات ندارم اسم دیگران رو بدون پسوند جانم یا پیشوند جناب و سرکار صدا کنم.دچار بروکراسی فکر ی شدم.من به یه غریبه نیاز دارم.یه غریبه که بشنوه و حرف بی خود نزنه.نیاز ندارم کسی درکم کنه.از شناختن و شناخته شدم داره حالم به هم میخوره.آره،من تلاش کردم تا امید واهی رستگاری آدم ها رو در خودم بکشم.خفه اش کردم،زنده به گورش کردم.اما فریادهاش گوش هام رو داره کر میکنه.ازم برنمیاد نفهمی.میشه مرد اما نمیشه نفهمید.نه اصلا فکر نکن میفهمی من چی میگم.من از درونم میترسم،از افکارم،از حرفهام،از خودم.افکارم در گذشته است،جسمم در حال و روحم در آینده و یا شاید هم در قرن هایی بس طولانی از گذشته به اندازه ی عمر بشریت.من میترسم چشمهام رو باز کنم .چون میترسم توی چیزهای احمقانه ی این دنیای مضحک غرق بشم و هیچ کس نباشه که من رو بیرون بکشه.همونطوری که من ... نتونستم ساربانم رو بیرون بکشم و الان تبدیل شده به یه سنگ یا یه عروسک خیمه شب بازی که حتی وقتی بهش بدو بیراه میگی بهت لبخند تصنعی رو که با قلمو روی صورت چوبیش کشیدن تحویل میده.نمیدونم با دست و پا زدن توی باتلاق بودن چقدر دیگه  میتونم دوام بیارم اما سکون هم من رو ارضا نمیکنه و این چیزیه که آدم ها نمیفهمن. چرا که من هنوز معتقدم چرخ دنیا به دستای کوچیک من میچرخه و این امید واهی ممکنه من رو بکشه اما من توانایی نابودیش رو ندارم.من یه بزدل احمقم.من یه لاک پشت ترسو ام که تا میان بهش حمله کنن زود توی لاکش قایم میشه.من دارم با امید به حقیقت واقعیت رو انکار میکنم و این نهایت حماقته.من باید خودم روزیر چرخ های ماشین ها بندازم تا تبدیل به یه سرعت گیر شم تا اون بچه ی دبستانی بتونه از توی خیابون با امنیت رد بشه.اما من این رو نمیفهمم و هنوز انتظار دارم،درحالیکه هیچ وقت نباید انتظار داشت.

من بدترین موجود روی زمینم.

/ 6 نظر / 4 بازدید
سپیده م

تو بهترين نعمت رو داری که فکر ميکنی "هنوز هم دنيا با دستهاي کوچيک تو ميچرخه"، تو خوشبختی، من حتّی مطمئن نيستم که ديگه بتونم کارهای شخصيم رو انجام بدم، راستی اگه اون غريبه رو پيدا کردی به من هم نشونش بده [ناراحت]

alu

مدتی است که مات روی این صفحه ی نظرات مانده ام و هزار حرف برای گفتن دارم..اما نه می توان و نه باید گفت! نه ...

Talkative

هنوز توی اون سردرگمی گیر کردم... از اون موقع تاحالا فکر می کنم چرا؟ چرا باید انقدر حساسیت نشون میدادم؟ چرا باعث شد چیز ساده ای انقدر داغونم کنه... من خراب و داغون بودم... خراب... نمی خوام هیچ پیش زمینه ای ایجاد بشه... نمی خوام اشنا باشن آدما... آشنا ها هر روز غذابم میدند... خیلی ترسیدم... خیلی... حرف ها تکراری شده... حرف های من هم تکراری شده... همه ترس ها... بهاره... ترسیدم... انقدر که عقل از سرم پرید...

Talkative

گفتی دفترچه خاطرات... مثل چند سال قبل... بگذار بگم که هنوز هم بوی کاغذ کاهی مدهوشم میکنه... بویی که احساس می کنم عمق رازداری... هنوز هم اونجاست که میشه نوشت... اونجاست که میشه "راست" نوشت... اون جاست که وقتی حرف "دل" بشه نوشته میشه... ولی امان از وقتی که اشنا باشند همه... باید مراقب باشی... باید هر لحظه بترسی... بترسی که نکند حرف هایت بشوند بازیچه... بشوند شوخی بین آشنا ها... چیزی که عذاب می دهند این آشنایانند...

Talkative

دلگیر نشو از اینکه حرف هات رو تکراری می دونند... ذات بشر همینه... وقتی آشنا شدن انگار هیچ چیزی برای گفتن وجود نداره... انگار همه چیز تکرار شده... انگار مضحک شده... انگار از اول دروغ بزرگی بوده و روز سیزده اوریل رسیده... می فهمی من چقدر ترسیدم؟ ترسیدم که پیش زمینه ذهنیت بشه... ترسیدم تکراری بشه... ترسیدم از حالا به بعد مجبور باشم دلقک بشم... داستان داستان همان سیرک است و "شایدی" که بعدش گفتی... آدم ها انگار نمی فهمنند بین این کلمه و کلمه ی قبلی که با رابط "و" به هم متصل شده اند من چقدر فکر کردم... من چقدر ترسیدم... من چقدر مکث کردم... من چقدر آه کشیدم... یک آه یخ زده ی طولانییی... بین هر اینتر هم دنیایی وجود دارد... آشناها چه زود می گذرنند از این همه حرف... این همه خلق... این همه کلام بدیع... روح ندارند... بهاره... تو هرگز آشنای من نشو... من از آشناها بیزارم...

نیلوفر

خوشم میاد خودتم می دونی یه تختت کمه آخه فرش پاتریسی حرف بزن بهاره نمیری یه وقت همیشه یکی هست که تو رو از توی خودت بیرون بکشه یه هوو بهاره من گاهی به این ایمان میارم که همه برای من دارن زندگی می کنن و این دنیا فقط و فقط به خاطر من خلق شده دعا می کنم خدا حتی برای یک روز این دید رو بهت بده تا بفهمی من چی میگم تو بهترین موجود روی زمینی بهاره به تو فکر میک نم و اینکه یه نفر هست که می تونم باهاش به خیلی چیزا فکر کنم به حقیقت خودم و بقیه چیزا دوست دارم