بداهه

دلم میخواست حرف بزنم اما خوب نه موضوع خاصی برای نوشتن داشتم نه حال و حوصلش رو. شدیدا بی حوصله ام در حدی که حتی کتاب وحشتناک مورد علاقم رو نمیخونم.فقط کارم شده نگاه کردن در دیوار های خونه و گاه رفتن به کلاس و یا شاید هم مدرسه.نمیدونم شاید دیگه اون روش نوشتن رو ترک کنم برای یک مدت.چون اون زمان نوشتن برای من وسیله ای بود برای حرف زدن اما الان نوشتن برام تبدیل شده به خفه کردن خودم در کلمات و ندانستن اینکه آخرش که چی.الان کاملا هدف خاصی از نوشته هام ندارم.یه جورایی دچار خلصه ی فکری شدم.نه میتونم فکر کنم نه بفهمم نه ببینم.شدیدا خودخواه شدم. درهمه ی موارد،چه اون مورد به یه نفر دیگه هم ربط داشته باشه چه ربط نداشته باشه. نمیدونم این ٢،٣ ماه چه بلایی سرم اومد اما اصلا دیگه هیچی نیستم.تبدیل شدم به یه آدم بداخلاق بی حوصله ی غیر قابل تحمل که جز خودش و مشکلات خودش چیز دیگه ای رو نه میبینه نه میشنوه.

حالم ازخودم در حد خودکشی به هم میخوره اما متاسفانه جرات خودکشی رو ندارم. دلم میخواد یه چند وقتی همین طوری بنویسم و برام مهم نیست که آدما درباره ی این که نوشته هام چقدر به درد نخور شده یا شایدم چقدر بی محتوا ست یا اینکه من بی هدفم و خط مشی خاصی ندارم چه خواهند گفت.

همین طوری که از اسم وبلاگم پیداست اینجا حرفهای جامونده ی منه .

این هم یه نوع خود خواه شدن من رو نشون میده. یه جورایی اونقدر در چند وقت اخیر آدما بهم گفتن و یا زور کردن که چیکار کن دلم نمیخواد دیگه به حرف هیچ کس گوش بدم و یا حتی برای کسی کاری انجام بدم. از آدما به وسعت اسم آدمیت متنفرم.

به دلیل اینکه یه مدت بود از تنهاییم فرار کرده بودم و خودم رو با یه سری آدمای دوست سرگرم کرده بودم و خوب هم وقت اون آدما رو گرفتم هم خودم به یه موجود وابسته ی بد بخت به درد نخور نا توان تبدیل شده بودم الان در تلاشم یه جورایی خودم رو تنها کنم(مازوخیسم).

مامانم شدیدا ازم بدش میاد چون با هرگونه ورورد افراد متفرقه به خونه مخالفت میکنم و یه جورایی تحمل بیش از ٣ نفر تو خونرو ندارم.

منی که از بازی کامپیوتری زیاد خوشم نمی اومد کارم شده بازی کردن یه بازی درحد کودکان ۵ تا۶ ساله.

واقعا از بودن و خودم و زندگیم خجالت میکشم.

همین

 

/ 9 نظر / 7 بازدید

زندگی مثل یه مسابقه ی دو میمونه باید بدویی تا یاد بگیری... نمیشه ایستاد و در جا زد...چرا آدم باید کاری بکنه که همه ازش متنفر بشن؟

بهاره

شاید آدمه کاری نکرده و دیگران تحملش رو ندارن

زهرا

بس کن دختر بس کن داری با خودت چی کار میکنی؟ اون خدایی که من میشناسم تو ازل وقتی گل تو رو میسرشت به خودش مگفته که این بهاره قرار نیست مثل بقیه سیاه باشه و سیاه ببینه میفهمی؟ بس کن.

فاطمه

و همچنین

زهرا

این و همچنین با توئه یا من؟[نیشخند]

پریا

بهاره این یکی از خصوصیات کنکوره که مثلا باعث شد من دیگه از پژوهش مثل قبل خوشم نیاد یا این که مثلا من دیگه مثل قبل همش نخندم اما بعد این همه مدت باید دیگه به حالات قبلیت برگشته باشی . من کتاب کویر شریعتی رو بهت پیشنهاد می کنم یه امتحانی بکن

نسرین

وای ... باورم نمیشه حرفای مشابهتو ... بهاره این خلصه(خلسه!) عین واژه ای است که من بیش ا 2 ماهه درگیرشم از هفته ی قبل کنکور تا حالا ... هی اوضاع طوری میشه که همینطوری بمونم .... دقیقا یه کتابی جلومه که از فرط قشنگی اشکمو در می آره اما هنوز مقدمشم نخوندم چون حال ندارم ... درک نمیکنم موجودی که قبلا بودم چطور الان اینطوری شده ... اما من قشنگ تو "خلسم/خلصم"

فاطمه

با بهاره بودم چون منم بدجوری اعصاب خوردکن شدم هم واسه ی خودم و هم بقیه

نیلوفر

ای بابا چقدر ما همدردیم منم اوضام بی ریخته