میخواند آواز،در کنار من، انگار

مگه میشه بهمن بشه و من از کارگاه حرف نزنم.کارگاه.نمیدونم باید چی بگم اما انگار رفتم تو فازش. دارم دوباره میرم که گیر کنم تو عظمت و بزرگی و زیباییش.میدونم که الان کلی تا از آدمایی که میان اینجا رو میخونن نمیدونن کارگاه چیه و کیه و کجاست.نمیتونم هیچی نگم آخه.وای نمیخوام آه بکشم از اینکه دیگه فرزانگانی نیستم که هر روز توی بهمن زیر برف وبارون هایی که داره میاد و اونا هر روز سرود ملی رو زنگ های تفریح میزارن و میچرخن و فریاد میکشن که ما با هم میمانیم."جاری در لحظه های ناب بودن،جاری در این آواز تا ابد میمانیم".وای خدای من بهمنه و من توی فرزانگان نیستم. بهمنه و من بوی کارگاه رو هر روز صبح احساس نمیکنم.کارگاه نزدیکه اما من حتی ناظر دودر کردن کلاس های مدرسه هم نیستم. وای داره بارون میاد ولی من توی دانشگاهم و باید التماس کنم تا یکی باهام بیاد زیر برف یا بارون و تازه فقط راه بره یا چند دقیقه بعد به دلیل سرما برگرده توی دانشکده .چقدر دلم حلقه ی سرود ملی میخواد.میشه یکی درک کنه که من دلم میخواد دست آزاده و فاطمه و نیلوفر رو بگیرم و بچرخم.دانشگاه و مردمش و آدمایی که از ترس خیس شدن زیر بارون با خودشون چتر و کلاه میارن و از ترس سرما و برف کاپشن های کلفت میپوشن و شال گردن هاشون رو تا سر چشماشون بالا میکشن و دستکش میپوشن و خلاصه هر کاری میکنن تا طبیعت نتونه یه لحظه هم اونا رو مسخ خودش بکنه.و آدمایی که از صبح که میان دانشگاه تا لحظه ی آخر تمام تلاششون اینه که توی دانشکده و کنار شوفا‍ژ باشن و با اینکه میبینن که داره برف میاد قند تو دلشون آب نمیشه که برن بیرون.دانشگاهه و آدمایی که با سردی تمام  از کنارت رد میشن با اینکه هم تو اونا رو میشناسی و هم اونا تو رو.دانشگاهه و هزار درد بی درمون. و کارگاه و شعارهاش و با هم بودنهاش و قول هایی که ما تو سرود ملی ها به هم میدادیم.دست همدیگرو محکم فشار میدادیم وبالا میبردیم و میگفتیم "ما با هم میمانیم". و تمام اون شعارها و حرفهای قشنگ آرمانی که اونقدر تکرار میشدن که دیگه ملکه ی ذهنمون بودن و هستن و وقتی اومدیم به این مکان خزان زده یا زمستان زده ی بی روح که آدما فکر میکنن مهد علم و دانشه اما ازنظر من مکان تولید مدرکه و بس ،چنان سیلی زمانه محکم تو گوشمون خورد که با مخ خوردیم زمین.و چنان درد اون سیلی توی گوشت و پوست و استخوانمون رخنه کرد که دیگه داشت یادمون میرفت 4 سال چقدر ما سرود ملی میخوندیم که "باد و باران در راهش توفان ها/ماند آرام ناگه برجا.روشنای خورشید/تاریکی از آن گریزان"

کم کم داشت یادمون میرفت که "اما روزی،میخیزد فریاد از ما/میرسد آغازی ،نو روزی،نو شوقی بی پایان/شوق آغاز ،میروید در دل هامان /میسازد راهی تا بودن،پیمودن ها" نمیدونم واقعا نمیدونستم و نمیدونم با این همه آرمان و آرزو و هدف که آشنا بودم و تو جون و پوست و خون و روحم رخنه کرده وبا تمام وجود باورشون داشتم و شاید الان هم دارم چی کار باید بکنم.با این جو مرده.با ترس های درونی که شاید نمیدونم چجوری باید باهاشون کنار بیام، با اینکه واقعا راه آغاز کجاست.بله الان دوباره بهمنه و من به یاد و خاطره و نمیدونم خیلی بزرگ تر از خاطره و عمیق تر از اون کارگاه دارم دوباره حرفهای امیدوارانه میزنم نمیدونم دارم و میخوام یه کارای جدیدی  رو شروع کنم.شاید این باور به اینکه : "شتابان چون رود تا دشت سیراب میخروشیم /اینک چون آبشاری پر هیاهو ،فرو ریزیم بر آتش های هر سو/ جوشیم، خروشیم، سازیم ویرانی ها /میرویم تا دریای جاویدان"دوباره داره توی من زنده میشه.

چقدر دلم حلقه ی سرود ملی میخواد و دست های آزاده و فاطمه و نیلوفر.

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
animitto

شوق آغاز ،میروید در دل هامان /میسازد راهی تا بودن،پیمودن اصولا نباید غر بزنم که دبیرستان ما سرود نداشت ، و مصداق کامل تلاش های فردی بود! برا همین دل کندن ازش آسون بود خیلی ! الان واقعا به شما حق می دم که بخواین توی اون شرایط باشین ! من از شرایط مسخره ی دبستان و راهنمایی و دبیرستانم فرار کردم !! اونجا حلقه ی اتحادی نبود! حلقه ها به دور صاحبان قدرت بود برای چاپلوسی ، دست ها با انگشتر ، روی صورت بچه ها روان می شد ( راهنمایی) ، و عینک کودک دبستانی از شدت ضربه ی معلم ، از صورت کنده می شد ! بهتون حق می دم بخواین تو این شرایط خوبی باشین که تعریف کردین ! مدرسه ما اگر برف یا بارون می اومد روز ممنوع بود ! حیاط تعطیل ! تا آنجا که مدیر از در مدرسه می دید هم برف و باران تعطیل مدرسه ما حتی پنجره هایش را پوشانده بودند، نکند باران و برف دلت را ازپشت پنجره ببرند! تنها یک روز یک نفر از تنها پنجره ی باز مدرسه ، خودش را پایین انداخت ، خود کشی ! اما نمرد بهتان حق می دهم بخواهید در آن شرایطی که می گویید باشید ! ولی اصلا من که هستم که بخواهم حقی بدهم یا بگیرم؟!

animitto

راستی یادم رفت بگم . من همیشه دوست داشتم وقتی برف میاد ، مجبور باشیم بیام مدرسه! اما نمی شد! برای همین روزایی که یهو برف میزد و همه رو تو مدرسه گیر می انداخت روخیلی دوست دارم ! حالا هم دوست دارم یه بار برف بیاد ، همه تو یونی گیر کنن .. ( چه قدر بی رحمم...نه اصلا به من چه خدا هر کاری دوست داره می کنه ) من تلاشم رو می کنم اما به من چه برف نمی آد ؟! به من چه دیگه گذشته نمی آد ؟ به من چه اردوی عیدمون با اون همه صفایی که داشت تموم شد ! به من جه بهترین دوستام هر کدوم یه جا قبول شدن! به من چه دلم یک بار دیگه هوس اوون آسمون پر ستاره ی شب های اردو رو می کنه ولی ماه رو هم بزور تو این آسمون جا دادن! چه قدر دلم رفتن می خواد ! ولی توی آستانه گیر کردم (راست می گفت یکی آستانه یعنی اون جایی که نه این وری نه اون ور ) آستانه ی در ، نه اینوری نه اون ور

Talkative

بدبخت... بی چاره... برو به یک کدوم از اون آرمان ها عمل کن بدبخت... یه کاری نکن اشکتو در بیارما! می دونی که تو رسوندن آدما به اوج بدبختی مهارت دارم! بدبخت... بیا به این فکر کنیم که امسال بدون دعوا می تونیم همه ی برنامه ها رو نگاه کنیم... من می تونم همه هنر مفهومی های امسال رو از اول تا آخر نگاه کنم.... مسابقه موسیقی... نمایش ها... رقص (همون حرکات موزون)... فک کن... امسال می تونیم همه کلاس ها رو بچرخیم... می تونیم بدون گریه سر اینکه کدوم کلاس می بره نظاره گر باشیم.... افسوس می خوری که نظاره گریم؟.. آره؟... بی خیال... به این فکر کن که امسال تو جشن سوم ها یه عده ی دیگه میزنن زیر گریه... ما دو سال پیش اشک ریختیم... به این فکر کن یه عده دیگه دارن "ما" رو تجربه می کنن... اون در و دیوار ها... اون راهرو ها که همش بوی خاطره ست... اون پله ها که روی همش نشستم...! امسال یه عده آدمای دیگه روش بغض می کنن گروهی... امسال بعد ازهمایش فجر یا به قول تو کارگاه یه عده آدم دیگه گروهی بغضشون با هم میترکه و به اولین پله ای که برسن میشینن و همدیگر و بغل می کنن و گریه می کنن...

Talkative

بهاره... بخند... جشن سوم هاست دختر! جشن سوم ها... دارن میان اون چیزایی که "ما" گذاشتیم رو یاد میگیرن... میان آرمان های ما رو ادامه میدن... میان میشن یه نمونه از "ما"... "ما" جمعیت وسیع تری میشیم... بهاره... اونا چند سال بعد مثه "ما" غصه می خورن... امسال جشنی واسه شروع شدن چیزایی که فکرش رو هم نمی کنن... همون طوری که ما فکرش رو نمی کردیم...ما باید شاد باشیم... باید خوشحال باشیم... میان که "ما" رو تجربه کنن... ما زنده ایم... آرمان ها... اون هدف واحد... اون... خدای من... باورم نمیشه... باورم نمیشه... من و تو انقدر از هم دور و انقدر تجربه مشترک!... من که از هفته دیگه پلاسم ... می خوام لذت امسال رو ببرم... لذت دیدن رو... همون طوری که اون سال ها یه عده آدم دیگه اومدن و اشک ریختن ما رو دیدن... جان تاکتیو... قشنگ نیست؟