< فراموش شدگان(۲) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
فراموش شدگان(۲)

در آن روزگار روز مرگی(سکون ر)فقط همه میدانستند که چیزی بوده و تمام شده و حال آنها باید کوله بارش را به دوش کشند.انسانیان آخرین ذره های زیبایی زمین را نیز بدون هیچ شفقتی از بین میبردند آنچنان که مهر خداوندگار را از دلهاشان پاک کردند و الاهگان زمین فهمیدندکه چرا انسانیان تبعید گشتند.انسانیان زمینی زمین را که روزگاری مادر خود میدانستند به زباله دانی تاریخ تبدیل کردند و تاریخ بهانه ای برای استواری خود بر روی غروری از جنس خاک قرار دادند.دیگر نه حرفی از فرستادگان بود و نه زمزمه ای از آشنایی کلمات.اندک انسانیانی که دیگر حالشان از این دنیا و الاهگانش به هم میخورد برای آرام کردن رویای بی انتهای جاودانگی خویش به دنبال ردپایی از تفاوت گشتند.در این میان عده ای به پوچی رسیدند و عده ای به همین عالم ماشینی وتنها چند نفری بودند که توانستند تلالو فریاد خداوند را که سالیان دراز آنان را فرامیخواند حس کنند.خدایی که دیگر فقط انتظار میکشید،انتظار دستی که او یاری کننده اش باشد یا گمشده ای که به راهش آورد.اما گویی آدمیان نیاز خود به خوردن و ریختن و پاشیدن و کشتن و ... را بیشتر از ماندن احساس میکردند و حاضر بودند دستانشان را جلوی الاهگان و شیاطین و حتی پست زمینیان انسان نما دراز کنند اما دست بر آسمان نبرند.آن معدود شنوندگان فریاد با کلمه ای مقدس به نام دین مواجه شدند و فکرکردند که به مقصد رسیده اند اما سخت در اشتباه بودند.دین و مذهبی که از خاطرات چند انسان فراموشکار به جامانده دوای هیچ دردی نیست.دینی که در آن کشتن غیر خود جایز است و سیلی خوردن از غیر خود واجب.(این متن کاملا تمثیل گونه می باشد و شامل توهین به هیچ آیین و مذهب خاصی نمیشود) نه پای رفتن داشتند و نه راه بازگشتن.انسانیان همه آنها را احمق میخواندند و جزو مجانین دسته بندی میکردند.شیاطین که دیگر قدرت مطلق شده بودند،مذاهب و ادیان فراموش شده ی فرستادگان خداوند را که روزی آنها به پایش می افتادند و برایشان همه چیز بود را نیز به راه خود کشاندند و بردگان زمینی را به وعده ی ناچیزی خریدند و نشانه ها را تکذیب کردند.آن معدود انسانیان نیز کم کم پس از دیوانگی به فراموش شدگان تبدیل شدند . میدانستند که حقیقتی در کار است و این همان نیست که باید باشد.اما حقیقت را نمیدانستند.ناگهان تصمیم گرفتند که فریاد بر آوردند که آهای جماعت زمینی اینها که میدانید همه هیچند.بلند شدند و با تمام قوای درونی یک صدا فریاد زدند.تعدادشان کم بود وصدایشان به همه نرسید.عده ای برگشتند و با چشمانی پر از اشک و آه نگاهشان کردند.چند نفری پوزخندی که انگار جک گفته اند به آنها خیره شدند.2،3 نفری نیز حیرت زده سرتا پاشان را آنالیز کردند.و اما اکثریت به سمتشان آمدندو محکم به پایین پرتابشان کردند.آن چنان محکم که با مخ خوردن زمین(نمیشد این جمله رو ادبی نوشت)سرهای خونین و پاهای شکسته تنها چیزی بود که برایشان مانده بود.آن قدر غرور داشتند که دست به سوی کسی برای کمک بلند نکنند وبا تکیه بر کسی بلند نشوند.همان جا نشستند و سکوت کردند.آنقدر تعدادشان کم بود که دیگر کسی به حسابشان هم نمی آورد.بی هدف مانند کسانی که عینکشان را روی زمین گم کرده باشند به دنبال چشمه ای ،شعله ای ،نشانی و حتی رد پایی میگشتند.کورمال کورمال زمین را طی میکردند.و چه دیر فهمیدند که نشانه و آیت همان مشت خاکی است که آنها آن را پست میشمارند و نادیده میگیرند.جام جم گم شده در خاک زمین و آنهادر آسمان بی ستاره به دنبال شعشعه ی نور گوهری میگشتند.نمیدانستند چه کنند.حقیقت همین بود .و بودن ونبودن همان بودن.همه جا بود و حضورش هیچ جا نبود.در دل همه بود اما احساسش نبود.آنها نیست بودند و هست شدند وخود را به نیست کشیدند و در ذهنشان هستی در همان نیستی بود.آن چند انسانیان حقیقت رسیده ی فراموش شده به خاک افتادند.و فراموش شدگی این بهای سنگین انسانی را برای بودن پرداختند.اما آنها نمیدانستند که در اول راهند و بزرگ ترین درد انسانی درد بودن است نه ماندن...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٥ساعت۱٠:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()