< فراموش شدگان - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
فراموش شدگان

و آن هنگام که آدمیان به معبدگاه زمین تبعید شدند،الاهگان زمین زندگی را از انسان گرفتند و به او زنده بودن بخشیدند و آدمیان خود را در میان زرق وبرق هایی فاخرانه یافتند و درآن ماوا گزیدند.آن زمان که سبزی درختان و زیبایی گل ها و وسیعی کوه ها و زلالی چشمه ها مهر خاموشی و خاکی شدن را بر دل انسان ها زد،خداوند به یگانه مخلوق کیمیاگری اش مینگریست که چگونه خود را از عرش به فرش می افکند.فرشتگان عرش با پوزخندی شرورانه به بازی انسان ها با یکدیگر نگاه میکردند و زمین را آبی بر آتش حسودی دلهایشان میدانستند.آدمیان هر روز به آن پهناور عرصه ی بی مقدار بیشتر خو گرفتند و کار به جایی کشید که آن را مادر و تکیه گاه خود قلمداد نمودند.چه فراموشکارند آدمیان زمینی که آسمان و رویای آسمان را به آلونک های بسته فروختند و از این معامله خشنود شدند.خداوند در آن بالای بالاها انتظار میکشید،او منتظر ثمره ای بود از آن درختی که نه در زمین بلکه در دل خود کاشته بود.کم کم آدمیان فهمیدند که زمین برایشان کوچک است و باید چاره ای کنند.آنگاه بود که آن آخرین نشان آدمیت را نیز تقدیم الاهگان زمین کردند و به فکر از بین بردن یکدیگر افتادند.فرشتگان سرکش که دیگر خداوند را کاملا شکست خورده می پنداشتند جشن و سرور به راه انداختند و برای عوض کردن جو و شاید کمی خنده به فکر عروسکان خیمه شب بازی الاهگان افتادند.خود را شیطان نامیدند و به میان انسانها رفتند و فهمیدند که کمی قلقلک هم برای خنداندنشان کافی است.روز ها و ماه ها و سال ها و قرن ها میگذشت و خداوند هم چنان منتظر بود.منتظر جنبشی ،تکانی و یا حتی کلمه ای .وخداوند دست به کار شد.فرستاده ای به میانشان نهاد تا که شاید او واکنش گری(کاتالیزور) باشد.انسانیان که خود را سخت گرفتار باتلاق زمین کرده بودند حرف هایش را نمی فهمیدند اما لحنش برایشان آشنا بود.آنها حتی به یاد نداشتند که آن را کجا شنیده اند.او گفت ،او همه چیز را گفت.و فهمید که همه را گفتن مانند کوبیدن آب در هونگ است.آنجا بود که از الف شروع کرد.انگار میخواهد به کودکی 2 ساله حرف زدن بیاموزد.رنج ها برد و لی توانست که الف را به آنها بفهماند.همانجا بود که شیاطین خود را در خطر دیدند و آنها که قلق انسانیان را بهتر از او میدانستند با او به مقابله پرداختند.همین جا بود که جنگ میان خیر وشر آغاز شد.او رفت و با رفتنش  الف نیز فراموش شد.و دوباره قرن ها گذشت تا کسی مانند او از طرف آن خداوند صبور برای یاد آوری و آموزش به زمین بیاید.این دور ادامه داشت.هر روز فرستاده ای جدید و هر روز  فراموش شده های بیشتر و جنگ های وحشتناک تر.و در یک روز خداوند آخرین را فرستاد و با خود عهد کرد که دیگری وجود نخواهد داشت.او پای بر زمین نهاد.و او نیز تمام شد.قرن ها گذشت وانسانها سعی کردند که فراموش نکنند اما یادشان رفت که چه چیز را فراموش نکنند.

ادامه دارد...

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٢ساعت٦:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()