< با ارفاق صفر - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
با ارفاق صفر

صبح از خواب پا میشم.یک ربع زودتر از اینکه سرویس بیاد میرم سرکوچه.اونقدر قدم میزنم و با خودم حرف میزنم تا همه ی مردم مطمئن شن من خلم.توی سرویس با دوستم در مورد مسائل انسانی و گاه  فیلم وشب شیشه ای بحث میکنم.وارد مدرسه میشم.مثل یک انسان اعدامی قدم هام رو از دور تا در کلاس میشمرم.وارد کلاس میشم ،پرنیاو مهشید و فرنوش رو در حال خوندن درس میبینم و سلام میکنم.یه آخر کلاس میرم و کیفم رو میزارم وعینکم رو که وحشتناک کثیفه از توی کیفم در میارم و به چشمم میزنم.قیافم رو توی آینه نگاه میکنم.هرچند دقیقه یک بار یکی از توی کلاس که خودم هم جزوشون هستم غر میزنه.آزاده میاد و من کنار میرم تا کنارم بشینه.کم کم بقیه ی بچه ها هم میان و در باره ی اینکه دیشب چند ساعت خوابیدن و چیا رو نخوندن حرف میزنن.زنگ میخوره.ممتحن محترم وارد کلاس میشه(البته نه به این سر وقتی مثلا دست کم یه نیم ساعت بعد)ماشروع به نوشتن میکنیم.سوال ها کاملا در سطح نهاییه(آره جون خودشون)امتحان تموم میشه.زنگ تفریحی در کار نیست.معلم وارد میشه.درس میده،درس می پرسه،تمرین حل میکنه.این سیکل تا ساعت 2:15 ادامه داره.سوار سرویس میشم.میرم خونه و میخوابم .یک ساعت بعد مامانم بیدارم میکنه.درس بعدی رو شروع میکنم.اونقدر میخونم تا حالم ازش بهم بخوره.ساعت حدودا 9 میشه.کامپیوتر رو روشن میکنم.onمیشم به وبلاگ ها سر میزنم و گاهی هم چت میکنم.مامانم برای شام صدام میکنه.شام میخورم.سریال و شب شیشه ای نگاه میکنم.اگه از درسم مونده باشه یه نیم ساعت دیگه میخونم.ساعت دیگه 11 شده.مامان میخواد بخوابه و من حق ندارم بعد از مامان بیدار باشم.جلوی تلویزیون می شینم و تا 11:30 این کانال اون کانال میکنم.دندونام رو مسواک میزنم.وسایلام رو جم میکنم.چراغ ها رو خاموش میکنم. میخوابم

این است زندگی مزخرف من که تحملش واقعا سخته...

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱۱ساعت۱۱:۳٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()