< واج آرايی حرف های گ-و-س-پ-ن و د - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
واج آرايی حرف های گ-و-س-پ-ن و د

آدم بودن نمودی از تنها بودن است و تنها بودن نشانی از فقر.فقر انسانیت و انسان بودن.انسانهای اطراف ،آدم های دیروز و گوسپندان سپید امروز و شاید گرگ های درنده ی فردا.اما از میان این همه گرگ وگوسپند شهری وظیفه ی چوپانان چیست؟اصلا چوپانان کیستند؟ بردگانی سر به زیر که نگاهشان بالاتر از کوه ها و یاحتی بالاتر از دست های صاحب گله که میدهد هر آنچه بخواهد و گاه تنبیه میکند به هر دلیل که بخواهد نیست.چوپانان هر روزدر بیشه زار گرد پست و بلند دنیا گوسپند میچرانند و گرگ مینمایانند ولی آنها نمیفهند که هر روز گرگی گوسپندی سپید رنگ سیاه اقبال را میدرد و میخورد و آخرین نشان سپیدی گوسپند به ظلمت غم سیاه میکند و آنگاه خود بره پوش میشود و به دنبال چوپان و سگ گله به راه می افتد.چوپان گله دار حتی نمیداندکه این آرام بره ها گرگ های تیزدندان روزگارند.وای بر روزی که گرگی بره ای به چنگ آوردو بفهمد که گرگ بوده است.آنگاه است که درنده خویی و جنگ میان دو گرگ که دندان طمع به سپیدی یکدیگر تیز کرده بودند درمیگیرد و دیگر گرگان سپید چهره در گله از ته دل به آن دو میخندند و خوشحال میشوند که شریکان کمتری خواهند داشت.سگ گله نیز آنقدر بوی گرگ شنیده عادت کرده و گاهی اوقات با خود میگویدکه شاید من اشتباه میکنم.چوپان بدون توجه به چمن زار و صحنه ی خون ریزی نی چوبی قدیمی خود را برمیدارد و مینوازد و خواب را به چشمان خسته ی سفید پوشان هدیه میدهد.چوپان گاهی وقت ها آنقدر مینوازد که خودش نیز از لالایی نی به خواب میرود.در خواب او اربابی است که به چوپانی دست مزد میدهد تا برایش کارکند.خواب چوپان طولانی نیست.او لحظات بیداری را در خواب نیز تکرار میکند و نمیدانم چرا خسته نمیشود.تنها میش گله از ترس پوزه های سیاه رنگ به پشت سنگی پناه برده و جرئت خوابیدن ندارد مبادا او خوراک بعدی شکم های گوسپند پسند گرگان باشد.میش اشک میریزد.او دلش حتی برای زنگوله ی حبه ی انگور هم تنگ شده است.او تنهاست و به یاد می آورد خاطرات آدمیت را و این شاید تنها امید او برای ماندن در میان گله گرگهاست.میش روزی را به یاد می آورد که مهر انسانیت به او میزدند و از او خلاقیت میخواستند اما امروز او را پروار میکنند و سر می برندو گوشت و پوستش را میخوردند و سرش را به دیوار اتاقشان آویزان میکنند.میش دلش برای صاحب جذابش که زمانی با او سخن میگفت و او را به دست چوپانان نمی سپرد مبادا به او خوب نرسند تنگ شده است.میش میخواهد صاحب خود را ببیند تا از او بپرسد نشان آدمیتش کجاست.او میداند که آن نشان را سالها پیش در خواب لالایی چوپانی گم کرده است.میش سرش را بلند میکند.آسمان شب دستان پر مهر ارباب را برایش تداعی میکنند...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٤ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()