< آفتاب بهاری کارگاه - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آفتاب بهاری کارگاه

روزگار میگذرد.دست زمان بعد از اینکه برای آخرین بار قرعه ی کارگاه را به نام سومی ها رقم زد خاموش ماند.و ما همه میدانستیم که خبری در راه است واز پارسال خبری آمده بود که خبری در راه است،خبر کارگاه دوم ها.2 هفته مانده به کارگاه دوم ها و ما سومی ها چه زود یک سال بزرگ شدیم که تنها تماشاگر کارگاه باشیم.انگار همین دیروز بود که فقط 2 هفته به کارگاه ما مانده بود.دومی ها هم دم از همکاری و شورو شوق پوستر و لوگو و سایت و کارت و دعوت نامه و غرفه و پروژه و راهنما و...میزنند.و الان نوبت دومی ها شده که دلشان برای مدرسه و بعضی بچه های مدرسه و خودشان و ... بسوزد و کباب شود و داد بزنند و کمک بخواهند و بفهمند که فقط اینجا چراغی روشن است.دور به دست دومی ها افتاده تا با تمام قدرت چند نفرشان زمین را از تکاپوی شب کارگاهی خود نه تنها بچرخانند بلکه بلرزانند.نوبت دومی ها شده که مادر و پدرهایشان را به هر نحوی شده دودرکنند تا بیشتر مدرسه بمانند.چقدر افتضاح است حال من ناظر بیرونی زمانی که با دیدن جلسات وسط راهرویی دومی ها به یاد علاقه مندی بیش ازحد بچه ها به تفاوت گرایی میافتم و چقدر قند در دلم آب میشود بروم میانشان و من هم نظری بدهم.چقدر لوگوی کارگاهمان را دوست داشتم اما لوگوی دومی ها را نمیفهمم.شاید چون نشانی از آرم خورشید نشان سمپاد آن را بدرقه نمیکند.چقدر دستان پرتوهای خورشید نشان سمپاد که ما آن را راهی برای قدم های گذر از آفتاب میدانستیم دوست دارم.چقدر اضطراب و دلهره ی معدود دومی های بیش از حد مسئولیت پذیرمرا به یاد دعواهای میان خودم و آزاده می اندازد که میرسیم یا نمیرسیم.چقدر زود رسیدیم و چقدر زود آفتاب مارا ترک کرد.ما امروز تنها به امید چراغ های روشن کارگاه دومی ها نشسته ایم تا شاید زنده شدن خاطرات کارگاه ما را همچنان آفتاب گردانی سربلند جلوه دهد.نمیدانید چقدر در دل به دومی ها حسودیم میشود که برای دوست داشتنی های نزدیک تلاش میکنند.چقدر زود سومی بودن نیز خاطره ای در گنجه ی مادر بزرگ شد.چقدردلم کارگاه میخواهد....

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۸ساعت۸:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()