< آخرين خورشيد - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آخرين خورشيد

تیک تاک تیک تاک تنها صدایی بود که فضای اتاق را پر کرده بود.نزدیک های غروب بود.خورشید آخرین تقلاهای خود را نیز به پایان می برد.پنجره ی اتاق بسته بود.دخترک در کنار تخت مادربزرگ بدون هیچ سروصدایی مشغول بازی بود.عروسک های کوچک و بزرگ درکنار یکدیگر نقش رویاهای دخترک را به خوبی ایفا میکردند.دخترک شاد بود از اینکه توانسته است مثل همیشه به مخفیگاه امن خود یعنی اتاق مادربزرگ وارد شود و به هیچ وجه نمیخواست با برهم زدن خواب مادربزرگ این فرصت را از خود بگیرد.اتاق مادربزرگ پر بود از دوست داشتنی ها.پارچه های رنگارنگ پر از گل های دست دوز روی میز و طاقچه خودنمایی میکرد.عکس های بچگی های خاله و دایی همیشه او را به سمت خود میکشید.پابلندی کرد و عکس مادرش را برداشت و به سختی از صندلی مادربزرگ بالا رفت و خود را به آینه شمعدان روی میز رساند.دخترک عکس را در دست گرفته بود ویک نظرآن را نگاه میکرد و یک نظر عکس خود را که در آینه افتاده بود.بی شباهت به مادرش نبود اما خوب،یه فرق هایی هم داشتند.ازهمان بالا اطاق را از چشم گذراند.نقطه ی عطف اتاق یخدان (گنجه)مادر بزرگ بود که همیشه پر از چیزهای دوست داشتنی و پارچه های قشنگ بود.دخترک از صندلی پایین آمد و به آرامی خود را به یخدان رساند.سعی کرد تا در آن را باز کند اما زورش نرسید.از ترس اینکه مبادا مادر بزرگ بیدار شود ازتلاش خود دست برداشت.حوصله اش سر رفته بود و از طرفی هم جرات بیدار کردن مادر بزرگ را نداشت.پشتی های قرمز کنار اتاق نظرش را جلب کرد.سوار یکی از آنها شد و به خالی بازی خود ادامه داد.هوا کم کم تاریک می شد.دخترک از تاریکی خوشش نمی آمد.دلش میخواست مادر بزرگ را بیدار کند.اما دلش نمی آمد.با سعی و تلاش بسیار چراغ را روشن کرد.دخترک خسته بود و به دنبال چیز جدیدی در اتاق می گشت.جانماز مادربزرگ تنها چیز قابل دسترس اتاق بود.او بارها مادر بزرگ را درحال نماز دیده بود و حتی بارها سر نماز زیر چادرش قایم شده بود.خود را در چادر مادربزرگ پیچید و جانماز را پهن کرد.تسبیح را برداشت.اودیده بود که مادربزرگ هر وقت نماز میخواند دانه های تسبیح را میشمارد.مادر بزرگ هر روز دانه های تسبیح را میشمرد اما او دلیل این کار را نمیدانست.تسبیح مادربزرگ با همه ی تسبیح ها فرق داشت.دانه هایش گلی بودند و دخترک اجازه نداشت با آنها بازی کند چون میشکستند.دخترک آن چنان در دنیای جانماز و چادر مادر بزرگ غرق شده بود که به زودی به خواب رفت.وقتی از خواب بیدار شد،صبح بود.اضطرابی دخترک را فراگرفت چون او اجازه نداشت به جانماز مادربزرگ دست بزند و حتما دیشب همه او را در جانماز مادربزرگ دیده بودند.مطمئنا او دیگر نمیتوانست در اتاق مادربزرگ بازی کند.دخترک غمگین شد.با خود فکر کرد مادر بزرگ حتما از او دفاع خواهد کرد و مثل همیشه او را با خود به اتاق خواهد برد.از تخت پایین آمد و در اتاق را باز کرد.دخترک بی اعتنا به اطرافش به دنبال مادرش گشت.مادر مثل همیشه در آشپزخانه بود اما آشپزخانه مثل همیشه نبود.در گوشه ای از آشپزخانه مادر روی زمین نشسته بود و به نقطه ای خیره مانده بود.دخترک خوشحال به طرف مادر دوید.او می دانست که مادر از دست او به خاطر دیشب ناراحت است.خود را با ناز به بغل مادر پرتاب کرد.مادر بادیدن او گریه را آغاز کرد.دخترک گفت:مامان تو رو خدا گریه نکن،باشه دیگه نمی رم اتاق مامان جون.مادر بلند شد.دست دخترک را گرفت و او را به اتاق مادر بزرگ برد. اتاق خالی بود.مادر جانماز مادر بزرگ را از سر میز برداشت و به دخترک داد.

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۳ساعت٦:٥٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()