< هر کجا هستم باشم آسمان مال منست۳۱) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست۳۱)

.آنها هم حیاط بزرگی داشتند اما ساختمانشان کوچک بود. مدرسشان به اندازه ی حلی شان اِ ببخشید شهید هاشمی نژادشان بزرگ نبود.ولی نسبت به مدرسه ی ما بزرگ بود.نکته ی جالب مدارس سمپاد مشهد داشتن 1 و2  بود که هرکدام از این مدارس 1 و 2 تنها 2  کلاس از هر پایه وجود داشت و ما هر چه فکر کردیم دلیلش را نیافتیم چون اینها که یک شهرک جا داشتند و دیگر 2تا 2 تا دبیرستان و راهنمایی نمیخواستند.بیچاره بچه های ما که به خاطر کمبود جا تعطیلی هفتگی هرپایه را جدا کرده اند تا جا برای دیگر بچه ها وجود داشته باشد.ما به محل استقرار جدید رفتیم تا لحظاتی را در آرامش بگذرانیم.و برای اولین بار تصمیم گرفتیم که به پا بوس امام رضا برویم.وسایلمان را جمع کردیم و به حرم رفتیم.اما دم در فهمیدیم که نباید کیف ببریم و نیم ساعت در صف امانات ماندیم تا توانستیم وارد حرم شویم.آنجا از هم جدا شدیم و هر کدام به نحوی با امام رضا درد دل کردیم و اشک ریختیم.بعد رفتیم شام خوردیم و به خانه برگشتیم .آن شب قرار گذاشتیم که ساعت بگذاریم و صبح به حرم برویم.من موبایلم را گذاشتم و همه بیهوش شدیم.خلاصه موبایل بیچاره هر چه زنگ میزد و خود کشی میکرد ما بیدار نمیشدیم به زور بیدار شدم و همه را بیدار کردم.اما دوباره همه به خواب رفتیم و تا ساعت 8:30 خوابیدیم (نمیدونید چه حالی داد)خلاصه درمانده بودیم که کی میخواد برود نان بگیرد که آقای سرایدار در زد و گفت که آقای توانگر برایمان صبحانه فرستاده است و ما باز هم شرمنده مهمان نوازی های ایشان شدیم.پس از صرف صبحانه به حرم رفتیم و پس از نماز ظهر از آنجا که ما تنها به خاطر همایش آمده بودیم به کوه سنگی رفتیم.نمیدانید چه بارانی می آمد از آن باران ها که جون میدهد برای سرود ملی. ماها هم از فرصت استفاده کردیم و چرخیدیم و سرود ملی خواندیم که فهمیدیم آنها هم خانم جعفری دارند که وسط سرود ملی جلوشان را بگیرد و بگوید نخوانید ولی ما نفهمیدیم مشکل کارمان کجا بود ولی خوب ایشان معتقد بودند ما ادای پسر ها را در می آوریم.وقتی به حرم رسیدیم شبیه موش آبکشیده شده بودیم ولی ما میخواستیم طیق برنامه به حرم برویم و رفتیم.از چادرهایمان آب میچکید.کفش هایمان مانند رودخانه هایی پراز آب شده بود و رویمان نمیشد کفش هایمان را به کفش داری بدهیم از بس پراز آب بود.ولی ما پر رو تر از این حرف ها بودیم.ما باید به طریقی لباسهایمان را خشک میکردیم به همین دلیل چادرهایمان را در حرم پهن کردیم.یکی از خانم ها آنجا معترض بود که شماهاview ی حرم را به هم زده اید اما ما چاره ای جز بی کلاس بازی نداشتیم.ما به اندازه سالنامه ازهمه نام بردیم و برای همه دسته جمعی دعا کردیم .مابرای تک تک بچه ها و تک تک معلم ها و دوستان و خانواده ها یمان دعا کردیم.ما زیارت عاشورا و الرحمن دسته جمعی هم خواندیم.بعد از نماز جماعت با امام رضا وداع کردیم و از او از اعماق دل خواستیم که زود تر پیشش برگردیم.ما دلهایمان را درحرم جاگذاشتیم و با کالبد های بی روح از حرم خارج شدیم.40 دقیقه نوقت داشتیم تا سوغاتی بخریم.من که فقط توانستم برای تعداد معدودی چیزی بخرم.و به محل اقامت رفتیم تا وسایلمان را جمع کنیم .به در اتاق که رسیدیم به این نتیجه رسیدیم که خانم عفاف کلید را گم کرده اند و از آن جالب تر اینکه ما زمان دقیق بلیط هایمان را نمی دانستیم وممکن بود از قطار جا بمانیم. خلاصه آقای سرایدار در پر استرس ترین لحظات به ما کمک کردند تا در اتاق را باز کنیم و ما فهمیدیم که بیش از یک ساعت وقت داریم تا خود را به قطار برسانیم و ما به ایستگاه رفتیم و کلی در آنجا علافی کردیم.سوار قطار شدیم و دوستان گل وبلبل من در قطار برای من تولد گرفتند و من را خجالت زده کردند.ما خیلی خیلی خسته بودیم چون به قول بابای نغمه خودمان را خفه کرده بودیم.پس به سرعت به خواب رفتیم و ساعت 8:30 از خواب برخاستیم و در قطار صبحانه خوردیم.ما در تمام مدت به دنبال راهی برای شارژ کردن موبایل های بیچاره ی بدون شارژمان می گشتیم و در آخر مجبور شدیم در راهرو کشیک بدهیم تا موبایل هایمان کمی شارژشوند.ما در ایستگاه از هم جدا شدیم و من و آزاده و نغمه و خانم عفاف به مدرسه بازگشتیم و در راه گزارش سفر را نوشتیم.و به مدرسه آمدیم و با کمال تعجب دیدیم که کل دوستان در مدرسه اند حتی آقای هادیان!!!.لازم به ذکر است که باید یک تشکر خیلی خیلی جانانه از استاد راهنمای محترم  بکنم که بانی سفر بودند وما ایشان را شدیدا دعا کردیم و میکنیم.امیدوارم بتوانیم از خجالتشان در بیاییم که با دعاهایمان در آمدیم.ما حیاط بزرگ نداریم اما حلقه های بزرگ سرود ملی داریم.ما آرم سه بعدی نداریم اما قلب های فرزانگانی داریم.ما مدرسه ی کوچک نقلی خودمان را خیلی بیشتر دوست داریم.ما بچه های فرزانگان را دوست داریم که حتی در روز های تعطیل هم مدرسه را تنها نمی گذارند. ما خوشحالیم که یک فرزانگانی هستیم.

همین دیگه

در ضمن فکر کنم از این به بعد از من به ندرت نوشته ببینین شاید به همین دلیل بود که توی عید این همه up کردم.

خوب دیگه امیدوارم همگی همیشه خوش وخرم و خندان و هرچی خ خوبه دیگه که بلدین باشین.

 خدانگهدار    

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٤ساعت٩:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()