< هر کجا هستم باشم آسمان مال منست(۲) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست(۲)

در آنجا ما خیلی ها رادیدیم و فهمیدیم که آن ها هم آقای غیاثی دارند اما آقای غیاثی ما مهربان تر است.به ما پوشه ای دادند که کلی برگه درمورد همایش ویک خودکار در آن بود.ما وارد سالن شدیم و در عقب سالن نشستیم.ابتدا یک مجری آمد که خود را به رسم ادب معرفی کرد و ما نفهمیدیم اگر مودب نبود چه میکرد.پروژه های برتر یکی یکی آمدند و گفتند و ما هی بیشتر حرص خوردیم از هر لحاظی که فکر کنید و ما خسته شدیم چون سیستم صوتی و تصویری از کیفیت خوبی برخوردار نبود و ما وقت بسیاری را در نگاه کردن سمینار دهنده بدون صدا و یا بدون powerpoint  مورد نظر صرف نمودیم و از پروژه هاشان چیز زیادی نفهمیدیم.کلیپی پخش شده که در مورد زنده یاد رضا صادقی بود  و ما همه اشک از چشم هایمان جاری شد و دلمان سوخت که چرا دیگر او درمیان مانیست.بعد از آنها یک آقای دکتری به نام مجید میرزاوزیری آمد که ما رابسیار خشنود کرد.او حرفهای بسیار زیبایی زد که ما را سر شوق آورد.او از نمکی گفت و از سوال های زیبا و طرح آنها.آقای مجری اعلام کرد که قرار است در این قسمت بنا ها (همون تندیس خودمون) به پروژه های برتر اهدا گردد.آقای پژهان برای دادن جوایز به روی صحنه آمدند وما شاد شدیم که برنامه رو به پایان است اما سخت در اشتباه بودیم.او ابتدا از پروژه های برتر با دادن تندیس(بنا)(مگه هر دوتای این کلمه ها فارسی نیستن؟)تشکر کرد و نوبت به استادان راهنمای برتر رسید و ما هنوز برایشان دست میزدیم اما در اینجا هم کار تمام نشد و کم کم کار به جایی رسید که ایشان از تک تک دست اندر کاران هم خواستند تا بالای سن بروند و از آنها تقدیر به عمل آید.ایشان ازماها هم تشکر کردندکه قبول زحمت کردیم و درهمایش حضور به هم رساندیم. ایشان به ماها هم تندیس دادند ما هم خوشحال شدیم.ایشان در آخر از آنهایی که به دیگران جوایز میدادند هم تشکر کردند و به آنها هم جوایزی را اعطا نمودند و ما ناراحت شدیم که چرا از خودشان تشکر نکردند.ما برای صرف ناهار به خانه ی معلم مشهد رفتیم و خانم عفاف طی یک عملیات انتهاری توانستند سوییت مورد نظر را از چنگ بعضی ها در آوردند و ما سوییت دار شدیم.ما در هنگام ناهار با چند تن از فرزانگان مشهدی ها دوست شدیم و چون شوق آنها را دیدیم سالنامه ی فاطمه را به آنها هدیه دادیم(کیسه ی خلیفه)و آنها کلی ذوق کردند و ما هم کلی فخر فروختیم که ما سالنامه داریم.ما بعد ازناهار دوباره به شهید هاشمی نژاد رفتیم تا وسایلمان را برداریم.ما در آنجا فهمیدیم که آن ها هم آقای هادیان دارند اما آقای هادیان آنها سرایدار است نه معلم حسابان .ما از آقای توانگر خداحافظی کردیم و برای اینکه حسن خطامی به فضولی هایمان بدهیم با جسارت به فرزانگان رفتیم تا ببینیم آنها چه دارند و ما نداریم.

ادامه ی داستان را در پست بعدی ببینید.

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۱ساعت۱:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()