< هر کجا هستم باشم آسمان مال منست(۱) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست(۱)

سلام.روز ۲۳ اسفند 1385 صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم اما اون روز مثل همیشه نبود چون باید یک ساک پر از وسایل وکلی میوه رو هم با خودم می بردم.آخه قرار بود برم مشهد.شدیدا خوشحال بودم صبح توی سرویس عید را به همه تبریک گفتم وخداحافظی کردم.مدرسه که چیز خاصی نداشت.ساعت 3 از مدرسه راه افتادیم.من بودم و خانم عفاف وآزاده و فاطمه و نغمه.مامان هایمان کلی برایمان کلاس گذاشتند و آمدند مدرسه بدرقمان کردند(البته اینم در نظر داشته باشید که اون روز جلسه ی اولیا با مسئولان مدرسه بود)ساعت 3:40 به ایستگاه قطار رسیدیم .آنجا بود که فهمیدیم قرار است یک همسفر دیگر هم داشته باشیم و او کسی نبود جز فاطمه مصلح زاده یکی از فارغ التحصیلان محترم.خلاصه ما وارد قطار شدیم درحالی که هنوز همسفرمان نرسیده بود و فقط دلمان شور میزد.بلیط او در دست ما بود و خود او در باجه ی بلیط .دیگر هرچه نزر و نیاز بلد بودیم کردیم تا فاطمه با ما همسفر شد و 6نفره سفر 3 روزه خود را آغاز کردیم.در قطار از خوش صحبتی های خانم عفاف بهره مند شدیم.من و فاطمه و آزاده فقط گوش میدادیم و خانم عفاف و نغمه و گاهی وقت ها هم فاطمه مصلح زاده حرف میزدند.برای شام به رستوران قطار رفتیم.مادران محترم من و آزاده و نغمه برایمان شام مفصلی تدارک دیده بودند و عفاف و 2 تا فاطمه ها غذا سفارش دادند و همه با هم خوردیم و گفتیم و خندیدیم و آنقدر غیبت کردیم که دیگر خودمان دلمان برای خودمان سوخت.بعد دیگر کم کم فکر کردیم بدنیست کمی بخوابیم.ساعت 11:30 خوابیدیم وساعت 4:30 بیدار شدیم و البته من اصلا خوابم نبرد و فقط داشتم به صداهای عجیب وغریبی که از قطار می اومد گوش میدادم.خلاصه ساعت 5 به مشهد رسیدیم.از آنجایی که ما برای شرکت در یک همایش به مشهد رفته بودیم و جایی برای ماندن نداشتیم و باید به محل همایش میرفتیم و تنها چیزی که در دست داشتیم شماره موبایل آقای پژهان(با ضم پ)(که ما فکر میکردیم اسمش پژمان(با ضم پ) است) بود.خلاصه ساعت 5:30 به در دبیرستان یا باغ هاشمی نژاد رسیدیم.ناچار با آقای پژهان زنگ زدیم و از خواب بیدارش کردیم.بیچاره فورا با مستخدم مدرسه تماس گرفت تا ما رو به مدرسه راه بده و یه جایی برامون آماده کنه.یهو دیدیم یکی از ته باغ هاشمی نژاد با دوچرخه داره میاد. آقاهه ما رو پس از کمی پیاده روی به شهید هاشمی نژاد برد.ما نمیتونستیم باور کنیم که اونجا یه مدرسه است چون واقعا نمی تونست باشه یه شهرک بود یه شهرک خیلی بزرگ.شبیه قصر بود نه مدرسه.شدیدا حسودیمون شده بود و شعر بمیرید بمیرید… رو هی با خودمون زمزمه میکردیم.در وسط یکی از حیاط هایشان!! آرم سازمان رو به شکل 3 بعدی ساخته بودن در حالی که بچه های ما نصف شب با دست های یخ زده لوگو رو وسط حیاط نقاشی میکنن.اونها حیاط تنیس و فوتبال و بسکتبال و هندبال و هرچه بال بلدید رو داشتن.اونا باشگاه در حال ساخت داشتن.اونا ساختمان تکنولوژی داشتن.اونا علاوه بر نماز خانه ی بزرگ در مدرسه، یه مسجد هم داشتن و اونا خیلی چیزها داشتن که ما نداشتیم.خلاصه ما از اون آقاهه که دوچرخه داشت خواستیم تا مدرسشون رو به ما نشون بده و تا تونستیم از مدرسشون عکس گرفتیم (برای جاسوسی)خلاصه آقاهه به زور ما رو به نماز خانه برد چون بچه هاشون میخواستن بیان مدرسه و خوب،خوب نیست ما ها رو در حال فضولی ببینن.ما درنمازخانه هم دست از کار نکشیدیم و راه های مخفی آنجا رو هم کشف کردیم و به پشت بام شان رفتیم و صفا کردیم.آقاهه مونده بود اینا دیگه کین 2 دقیقه نمیشه تنهاشون گذاشت.با صبحانه بسیار کامل و خوبی ازمان پذیرایی کرد و ما کلی حال کردیم.خلاصه حدودهای ساعت 7:30 یک آقایی که ما اولش فکر کردیم آقای پژهان است به دیدارمان آمد و کلی تحویلمان گرفت و ما را با خود به دفتر مدیر برد.ما در آنجا فهمیدیم که ایشان مدیر محترم مرکز هاشمی نژاد هستند و نامشان آقای توانگر است.بعد از مقداری صحبت ایشان برایمان آژانس گرفتند و ما به محل برگزاری همایش رفتیم.

* به دلیل زیاد بودن سفر نامه در ۳ پست میزارمش.

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٩ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()