< کلاس ۳۰۴ - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
کلاس ۳۰۴

سلام.این بار میخوام در مورد کلاس 304 بنویسم.این کلاس یکی از بهترین کلاسهایی بود که داشتم.یادمه اول سال وقتی با دوستام سرجاهامون نشستیم کلی باخودمون داشتیم فکر میکردیم که علوی چقدر به هممون لطف داشته که بچه ها رو با دوستاشون انداخته.کلاس ما کاملا گروه های دوستی متفاوت بود.گرچه رنگ و بویی از 4/2 پارسال داشت ولی گروه ها تکمیل شده بودن.یادمه بزرگترین مشکل اول سالمون این بود که کلاسمون کولر نداشت و هر دفعه کلاس یه جایی برگزار میشد. وای چه حالی میداد وقتی معلم ها کلاسمون رو اشتباه میگرفتن.کلی اتفاقات قشنگ قشنگ افتاد ولی متاسفانه من آلزایمر دارم وفقط یه چند تاییش یادمه.یادمه خلیل پور(معلم فیزیک)از بس شلوغ بودیم دیگه خسته شده بود ویه خاطره قدیمی برامون تعریف کرد.اون گفت که چند سال پیش یه 304 داشتن به همین شلوغی که کلاس رو بچه ها به 3 قسمت 304 الف و ب و ج به ترتیب درس نخون تا درس خون مرتب کرده بودن و ردیف ما فهمید که جزو 304 الفه و قرار گذاشتیم که یه گروه 304 الف بسازیم که هیچ وقت ساخته نشد.یادمه هممون با یه جعبه که جای 2 تا چشم توش سوراخ شده بود عکس گرفتیم  ولی این مهتاب عکس هاش رو نداد.یادمه سرکلاس آذری(معلم ادبیات)سرود ملی خوندیم.دیگه چیزی یادم نمی آد.امتحانای ترم اول شروع شد.یادمه وسط امتحانا فهمیدیم که پریناز از ایران رفته.من و آزاده مونده بودیم خوشحال باشیم یا ناراحت.چون اون با گلبرگ جلوی ما مینشستن و یا باید بهشون ساعت رو اعلام میکردیم یا زمان زنگ تفریح ها رو و همیشه هم باید دنبال وسایلمون روی میز اونا میگشتیم.ولی هیچ وقت این شعری که میخوند رویادم نمیره«نارنگی قشنگم  بیا جلو میخوام تو رو بخورم»یادش بخیر!!!.اوایل ترم دوم به صورت مشکوکی دیدیم مهتاب سر کلاس ها نمی آد و وقتی از بچه ها پرسیدیم تازه فهمیدیم کلاسش رو عوض کرده و رفته 303.(ای 303 ایه خرخون)ولی همواره درکلاس ماست و من هنوزم بهش میگم مگه بیکار بودی کلاستو عوض کردی.ما سعی درتعطیل کردن کلاس ها در یک هفته ی کارگاه داشتیم ولی همیشه 4الی 5 نفر مشخص که 3تاش من و آزاده و فاطمه بودیم نمیرفتیم و همه درکلاس حاضر میشدند.یادمه اوایل اسفند به صورت ییهو بیشتر بچه ها مریض شدند و از یک کلاس 29 نفری فقط 15-16 نفر می اومدن اما این روند نمیدونم چرا تا آخر اسفند ادامه یافت به صورتی که ممکن بود درکلاس تنها 10 نفر باشیم.ما تنها کلاسی بودیم که هادیان خشم خودرا به ما نمایاند و حالمان را به کل گرفت.مایک جلسه گذاشتیم و حرف زدیم و ایده زدیم و برنامه ریزی کردیم.تا یک هفته وضع خوب بود اما بعدش دیگر ادامه نیافت.وهادیان تیکه پرانی هایش را ادامه داد.ما از همه معلم ها خواستیم که به ما عیدی بدهند ولی هیچ کدام حاضر به انجام چنین کاری نشدند و از زیرش در رفتند و آخر سر هم در دفتر دبیران گفتند ا ه این  304 ایها چه گیرهایی هستند.ما چهارشنبه آخرسال زنگ شیمی پای تخته سفره ی هفت سین کشیدیم و عکس گرفتیم تا یادمان نرود چه سال خوبی را کنار هم گزراندیم.

            

روز آخر خانم علوی به ما گفت که باید برای کلاس بندی پیش دانشگاهی یکی از کلاس ها را حذف کند و 5 کلاس ریاضی به 4کلاس کاهش یابد.اگر تصمیم بر این شود که کلاس شما حذف شود میخواهید به چه کلاسی بروید.من فقط از زبان خودم و فاطمه مینویسم چون نمیتونم به جای دیگران قضاوت کنم.اونقدر از این حرف ناراحت شده بودیم که نزدیک بود کل شادی اون روز به خاطر مسافرت مشهد از یادمون بره.وایساده بودم تو کلاس و به بچه ها نگاه میکردم.تصمیم گرفتن اجباری خیلی مسخره است.ولی خوب 4 تا گزینه جلومون بود و باید یکیشو انتخاب میکردیم.بالاخره باتوافق یکیشو انتخاب کردیم.خیلی سخت بود...

سلام.به دلیل اینکه خیلی از این عکس اینجا استفاده ها شد من برش داشتم چون عکس دوستام بود و شاید دلشون نمیخواست روز هزار نفر ببیننش .ممنون

 

امیدوارم توی این 2 ماه دیگه ای که با هم هستیم هممون کمال لذت رو ببریم.فقط میخوام بدونن که تک تکشون رو دوست دارم.

 

*سفرنامه ی مشهد رو نوشتم.خواهشا بگین که بزارم توی وبلاگ یا نه.البته اینم بگم که به اندازه ی کافی خنده دار هست.

خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٦ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()