< من کجای اين سفر بايد تو رو پيدا کنم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
من کجای اين سفر بايد تو رو پيدا کنم...

من در این دنیا نشسته ام و تنها به دیوار های سفید آسمان نگاه میکنم.چهاردیواری زندگی به من معنا داده است و من حتی در رویای بیرون پنجره نیستم.من حتی لحظه ای ،ثانیه ای به پشت درهای بسته ی این اتاق نمی اندیشم.عروسک های خیمه شب بازی وسوسه انگیز دنیا من را میخندانند ومن را راضی نگه میدارند.من نمیدانم که چرا در این اتاق قفل است.من نمی اندیشم که چرا کسی برای آزادی من نمی آید.من احتیاجی به آزادی و رهایی ندارم.من در این دنیا هستم و تنها بودن است که من را راضی و خشنود نگه داشته است.اما با چه؟ با شوق داشتن بالشی نرم و پتویی گرم که مرا بخواباند.بخواباند تا باز هم در اتاق باشم و هیچ نگویم.صدای لالایی های بلبلان بیرون اتاق مرا بس است.من خورشید را حتی از پشت شیشه های اتاق هم توان دیدن نیست.بر دهان من مهر قناعت زده اند و آزاد و آزادگی را از زندگی در این اتاق و شکستن عروسک ها و بالارفتن از دیوارهای غرور و رسیدن به قله های قدرت و شکوه معنا کرده اند.در این جا من چگونه نسیم خنک عشق را روی تنم احساس کنم.من در این اتاق با پنجره ها و دری بسته چگونه فرق تنهایی و با هم بودن را حس کنم.من چگونه بودن را چگونه بفهمم.من فقط اشک نیاز دیده ام،چگونه اشک های تو را بدون نیاز ببینم.چگونه عشق پاک تو را در این اتاق هزار رنگ و هزار نقش تشخیص دهم. بودنت،گرمای خورشیدت،آسمان پر ستاره ات و ابرهای گریانت همه یک صدا و باهم مرا فریاد میزنند.اما مرا یارای پاسخ نیست.من اسیرم،اسیر رنگ و لعاب های جسم.من اسیر این اتاقم،اتاق زندگی.من کلید میخواهم.کلیدی برای بازکردن پنجره ی خیال برای دیدن تو و برای نوازش دستان پر مهر تو،برای چشیدن طعم سختی های راه تو و شوق رسیدن.اضطراب با تو معنا پیدا میکند،اضطراب رسیدن یا نرسیدن،گام برداشتن یا برنداشتن اما این ها فقط خواب هایی رنگی اند اما نه از جنس رنگ های اتاق کوچک زندگی،رنگ هایی که از نور تواند،رنگ بی رنگی.اما من خواب نمی خواهم.من کلید میخواهم.من نور چشمان تو را میخواهم.چقدر مانده تا بفهمم که تو همیشه من را مینگری و این منم که به جای بهره گیری از تو سنگینی وجودم را احساس میکنم.من آزادی میخواهم، آزادی واقعی.

...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢ساعت٩:٢۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()