< دختری با خودکار آبی(۲) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختری با خودکار آبی(۲)

دخترک از خود بی خود شده بود.دیگر خود و خویش و من و ... برایش معنا نداشت.سعی میکرد فکرکند اما نمیتوانست فقط ایستاده بود و یا شایدم نشسته اما در هر حال هیچ حرکتی نمیکرد نه جلو و نه عقب.شایدم دیگر نمیخواست فکر کند شاید زمان اطاعت بود،اطاعت از هر آدمی دیگر برایش مهم نبود.مهم هم برایش مهم نبود.شاید دیگر اشکی هم برای ریختن نبود.عقربه های ساعت بدون هیچ وقفه او را به دهانه ی کوه آتشفشان پایان می بردند و او حتی مخالفت هم نمی کرد.نمیدانم چه طور حالش را توصیف کنم ولی واقعا بد بود و یا شایدم بدتر ازبد.درکمال نا امیدی و بی خودی با همان آدم هایی که مثل خودش بودند برخورد.و آنها گفتند هر کدام به گونه ای،از ذره ای و راهی و تکراری. وتکرار چه زیبا بود برای دخترک،دخترک فراموش شده.او با دیدن این همه مانند و مثل لذت را در قلبش می پروراند،لذت داشتن،لذت دیدن و لذت تکرار شدن و مانند داشتن.چقدر دل دخترک نازک بود.و دوباره احساس بودن و احساس داشتن.احساس داشتن دوست او را مملو از بودن و ماندن کرده بود.دخترک هست شد و خواست که بماند اما این بار نه از جنس خیال و نه از جنس آرمان های دور.دخترک احساس کرد که تنها چیزی که میداند ندانستن است و خواست که بداند ازهمه واز آرمان و از خیال.دخترک ثبات میخواست و میخواست ابدی باشد.نه میخواست از جنس دنیا باشد و نه از جنس رویا.دخترک اعتدال میخواست،ترازو میخواست.دخترک همه را باهم میخواست.دخترک انسان بود و انسان بی نهایت طلب.دخترک بی نهایت میخواست.خدا میخواست.چشم ها را باز کرد و سعی کرد دنیای آدم ها را ببیند.دنیای کوچک اطرافیانش و افکار عمیق درونش و اولین بار بود که احساس کرد میداند.دفتر گذشته را ورق زد و خواند و نوشت ازدرد ها نوشت و خواست که به همه بفهماند که چرا زندگی می کنند.چقدر دوست داشت که بدانند اما کم بودند وزمان کوتاه بود و او با کمی ساخت و خواست که باشد و بماند و باز هم حرف بزند و آرمان بسازد و فکر کند.

(تا بعد فعلا بقیه ندارد)

سال 1386 همتون مبارک

راستی امسال از من یه سال بزرگتره اگه گفتین چه طوری؟

می تونین جواباتون رو کامنت بزارین

البته خیلی مبرهنه

خوب دیگه فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱ساعت٩:٤۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()