< دختری با خودکار آبی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختری با خودکار آبی

باز هم روزهای آخر سال.روزهای آخر سال برای من شاید درد آورترین روزهای زندگین. هیچ وقت دوستشون نداشتم.چون این احساس بهم دست میده که دوباره یه سال گذشت و تو هیچی نشدی.اصلا قصد ندارم درباره ی این حرف بزنم که عمر گران میگذرد خواهی نخواهی سعی در آن کن نرود رو به تباهی.یه 2 سه روزیه دارم به این فکر میکنم که دلیلی نداره من بیام هی در مورد آدم شدن و آدم بودن بنویسم.چرا فکر میکنم آدم های اطرافم مثل خودمن در حالی که نیستن.اصلا درباره ی این هم نمیخوام حرف بزنم میخوام در باره ی خودم حرف بزنم خود خودم.دختری که شب عید سال 1369 پا به دنیایی میذاره که تا الانشم ازش سر در نیاورده.دختری که از کوچیکیش تنها بوده تنهای تنها.و این تنهایی باعث میشه از دنیای آدم بزرگای قصه ی زندگی فرار کنه و برای خودش دنیای دیگه ای بسازه.دنیایی که هیچ وقت وجود خارجی نداشته ولی شاید تنها جایی بود که دخترک توش احساس راحتی میکرد. دخترک از همون 4-5 سالگی نوشتن رو دوست داشت واونقدر دوست داشت که برای خودش یه خط اختراع کرده بود و توی دفترش همه چیز رو مینوشت.زندگی دخترک آروم بود.آرومه آروم.دخترک بزرگ شد،بزرگ و بزرگ تر و دنیای خیالی دخترک وسیع و وسیع تر.هر سال مجبور بود بیشتر از دنیای واقعی فرار کنه و بیشتر به دنیای خودش پناه ببره.نوشتن رو یاد گرفته بود ولی دیگه حرفی برای گفتن نداشت.و دخترک در معرض اولین طوفان زندگیش قرار گرفت.طوفانی که تمام دنیای خیالی دخترک رو نابود کرد و آرزوهاش رو به یه حسرت تبدیل کرد.دخترک غمگین شد.اونقدر به نیستی فکر کرده بود که بودن براش معنی نداشت.دخترک برای بیرون اومدن از اون چاله عمیق خیلی تلاش کرد.اما هر دفعه بیشتر توی باتلاق تفکرات منفیش فرو میرفت.به یه اهرم نیاز داشت.یه دست،یه دست نیرومند که اون رو از این وضعیت بکشه بیرون. اون دست رو پیدا کرد.آرزوهاش و تفکراتش و از نو ساخت.میشه گفت تمام وجودش رو از نو ساخت و این طوری تبدیل شد به یه نوزاد تازه متولد شده.هدفهاش رو از نو تعریف کرد و کشتی آرزوهاش رو دوباره به دریای زندگی انداخت.ولی دخترک دیگه اون دخترک قبلی نبود.همیشه میترسید که نکنه این بار هم خودش رو از دست بده. میدونست که اگه این بار زمین بخوره دیگه نمی تونه بلند شه.تفکراتش،آرمانهاش رو ساختن و آرمانهاش  یه دنیای خیالی دیگه رو.این بار دخترک دلش می خواست اون دنیا به واقعیت تبدیل بشه.به همین خاطر شروع کرد به گشتن،گشتن دنبال آدمایی که مثل خودش فکر میکنن تا با هم دنیا رو بسازیم سبز و آزاد گرم و زیبا.خیلی گشت ولی فقط تعداد کمی از آدم ها بودن که مثل اون فکر میکردن.خیلی ها بودن که بهش میخندیدن و میگفتن ماها هم یه زمانی مثل تو فکر میکردیم ولی هیچ فایده ای نداره. خیلی ها ی دیگه هم بودن که اون رو یه خل دیوونه میدونستن و با دعا براش آرزوی سلامتی میکردن.خیلی های دیگه هم بودن که فقط به حرفهاش گوش میکردن. اونجا بود که دخترک فهمید راه خیلی سخته در پیش داره که شاید حتی به مقصد هم نرسه.دخترک نمیدونست  چیکار کنه.ایستاده بود و به آدم ها و دنیاهاشون نگاه میکرد.فقط دلش میخواست برای خودش گریه کنه و حتی اشکم دیگه فایده ای نداره. اون به دو راهی آرمان وزندگی رسیده بود و مجبور بود زندگی رو انتخاب کنه. همونجا بود که دخترک دوباره شکست و ...

(ادامه داستان در پست بعدی)

فعلا خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ساعت۸:٢٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()