< تو نميدونی دل من ديگه طاقتي نداره... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تو نميدونی دل من ديگه طاقتي نداره...

یک سال گذشت .چه قشنگ،چه زشت،چه پر تلاطم.زندگی کردن رو دوست دارم چون هر چند روز یه بار به این فکر میکنم که چرا زندم.هرچند روز یه بار به خودم ثابت میکنم که زندگی بی فایده است.نمی دونم نمی دونم داره اطرافم چه اتفاقاتی میافته که زندگیم تبدیل شده به یه نمودار سینوسی که هی میره بالا و هی میاد پایین.کران بالا و پایین داره ولی حد نداره.نقاط بحرانی و اکسترمم زندگیم زیاد شدن اونقدر زیاد شدن که پیدا کردن نقطه ی عطف کار خیلی مشکلی به نظر میرسه.دیروز دیگران می اومدن دلداریم میدادن که تو بهاره ای و باید زندگیت رو خودت بسازی،امروز من باید همون دیگران رو دلداری بدم که نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.نمیدونم  کی میتونم به ثبات برسم،اصلا ثبات معنی هم داره.شاید نه،شاید زندگی نباید ثابت باشه.نمیدونم آخر این وضعیت به کجا میرسه.اصلا واحد سنجش زندگی چیه.یکی زندگیشو بر حسب پول میسازه اون یکی برحسب مدرک دانشگاهیش،اون یکی برحسب اینکه چقدر به هدفهاش رسیده.الان احساس میکنم وسط یه n راهی گیر کردم.میدونم کدوم طرفی برم ولی میترسم به یه جایی برسم که بر حسب یه چیز دیگه مشتق بگیرن و ارزشهام صفر بشه.اصلا کی تعیین میکنه چی خوبه و چی بد. بدترین چیزها در یه سری شرایط بهترین به نظر میرسن.خودم میدونم ذهنم خیلی آشفته است.اصلا آدم ها چقدر به چیزهایی که دارن و ندارن فکر میکنن.منظورم پول و مدرک و چیزهایی مادی نیست.اونها که اصلا مال آدما نیستن.چرا آدم ها توی بهترین شرایط هم که باشن به چیزهایی که ندارن فکر میکنن.چرا از چیزهایی که دارن استفاده نمیکنن.اصلا چقدر به خدا فکر می کنیم.مگه خدا تنها چیزی نیست که ماها داریم.چرا سعی میکنیم چشمامون رو روی همه چیز ببندیم چون فکر میکنیم دنبال اون چیزها رفتن سخته؟مگه زندگی کردن آسونه.توجه دارید که میگم زندگی نمی گم زنده بودن.اصلا شماها چرا بعضی هاتون الان دارید فکر میکنید من چرت و پرت میگم.حتما دلتونم نمیخواد به این سوال ها جواب بدید چون ممکنه با چهار چوب تعریفاتون یکی نباشه.اصلا کی میتونه بگه چهار چوب فکری من درسته.مگه انسان بی نهایت طلب نیست،پس چهار چوب معنایی نداره.چرا هر چیزی بهمون میگن بدون اینکه بهش فکر کنیم قبول میکنیم.من نمیدونم خدا چرا به ماها فکر داده وقتی از یک میلیونیم اونم استفاده نمیکنیم.اصلا چرا اسم ما ها رو گذاشتن انسان وقتی ذره ای آدمیت رو حتی دکوری هم در وجودمون نگه نداشتیم.باور کنید کارهایی که ماها انجام میدیم رو یه روبات هم میتونه انجام بده.اصلا شاهکار نمیکنیم که خیلی از کارها رو انجام میدیم(برای اینکه به کسی بر نخوره نمی گم چه کارایی) بیاین آدم شیم.چقدر من باید این کلمه رو دادبزنم.به چند نفر باید بگم.آدم بودن به اون چیزاییه که یه ربات نمیتونه انجام بده.اگه توی این نوشته بهتون توهین شد ببخشید.دلتونم میخواد میتونید توی نظر ها دعوام کنید ولی مطمئن باشید من نظرم تغییر نمیکنه.می بینید منم یکی از شماهام.انتقاد پذیریم به منفی بی نهایت میل میکنه.ولی خوب من سعی میکنم که به صفر برسونمش.خواهش میکنم شماهام سعی کنید.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ساعت٩:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()