< از نفس افتاده - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
از نفس افتاده

آفتاب میتابید.ردپای روزگاران بر روی پله های خاک گرفته نقش بسته بود.هیچ کس آن جا نبود.تنها صدای قدم های فردی می آمد که از پله ها یکی یکی بالا میرفت.راه پله را طی کرد.وارد راهروی بی انتهای دنیا شد.چشم هایش را به زمین دوخته بود.تلالوی نور چراغ های راهرو بر کف راهرو نمایان بود.خط ممتد موزاییک ها را گرفته بود و محکم قدم برمیداشت.صداهای مبهمی از آنسوی درهای بسته ی راهرو به گوش میرسید. صدای باز وبسته شدن درها هر کسی را کنجکاو میکرد.صدای جیغی طولانی فضای راهرو را پرکرد.ایستاد.سرش را بلند کرد.به در کناریش خیره شد.دست های لرزانش را به سمت در برد.دستگیره را گرفت.عرقی سرد بر پیشانی اش نقش بست. دستگیره را رها کرد.به خط ممتد موزاییک ها بازگشت.دوباره به راه افتاد و صداها آغاز شد. صدای ناله های یک کودک از سمتی از راهرو به گوش میرسید.دوباره ایستاد.به سوی صدا به راه افتاد.بغض نفسش را بریده بود.دستگیره را گرفت.تحملش تمام شده بود. اشک جلوی چشمانش را گرفته بود.دستگیره را چرخاند.اما در بازنشد. دوباره سعی کرد.اما باز هم نشد.دستگیره را رها کرد.به خط ممتد موزاییک ها بازگشت.و دوباره صداها.صداهای داد وناله و جیغ و فریاد و یا قهقهه و خنده،صدای برخورد به درهای کنارش،صدای شکسته شدن و ... . سرش را بلند کرد.به پشت سرش نگاهی انداخت.نمیخواست بماند فقط میخواست برود.شروع به دویدن کرد.با دست هایش گوش هایش را گرفته بود تا شاید مانع صداها شود.احساس کرد پایش به جایی گیر کرد.محکم زمین خورد.سرش را از زمین بلند کرد.خود را در کنار در بازی دید.صدای شادی اورا مجذوب دنیای آن سوی در کرد.نیم خیز شد.ایستاد. به سمت در رفت.هیچ چیز در اتاق نبود.کششی اورا به داخل اتاق هدایت میکرد.اتاق هر لحظه نزدیک تر و نزدیک تر میشد.بوی زننده ای آزارش میداد.خواست بازگردد اما نمیشد.هر چه در توان داشت به کار برد.خود را در چهارچوب در نگه داشت.در را به هر قدرتی که برایش مانده بود هل داد.در بسته شد.نفس نفس میزد.خسته بود.به هر بدبختی بود بلند شد.آرام آرام خود را به خط ممتد موزاییک ها بازگرداند.تلو تلو خوران به راه ادامه داد.هنوز صداها ادامه داشت.میخواست دیگر به صداها توجه نکند.صدای شکسته شدن در او را از جا پراند.کسی به سرعت به او نزدیک میشد.ایستاد و خود را به سمتی کشاند و به دیوار تکیه داد.فرد نفس زنان خود را به او رساند.میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست.فقط گریه میکرد و با چشمانش از او التماس می نمود.سعی داشت چیزی را به او بفهماند. ناگهان چشمانش بسته شد و او را ترک کرد.انگار هیچ وقت با آن اشتیاق خود را به او نرسانده بود.انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود.به خط ممتد موزاییک ها بازگشت.تلالوی نور چراغ های راهرو بر کف راهرو نمایان بود.دیگر صدایی جز پژواک قدم های او نمی آمد...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱ساعت٤:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()