< وايسا دنيا من ميخوام پياده شم!!!!! - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
وايسا دنيا من ميخوام پياده شم!!!!!

سلام الان خسته تر از هر زمانی ام که بخواین فکرشو بکنین حتی خسته تر از اون روزی که تا صبح بیدار موندم.دلیلشم شاید این باشه که کارگاه تموم شد.کارگاهی که 5 سال انتظارش رو میکشیدم به همون زودی که اومده بود رفت و تموم شد و فقط توی چند تا عکس و فیلم و نوشته هایی مثل اینو خاطره های بچه ها خلاصه شد.به همین زودی دلم براش تنگ شد.به همین سرعت اشکم از نبودنش در اومد ولی خوب میدونم که اینجا الان جای این حرفهانیست.امروز هم با دوربین و کیف رفتم مدرسه تا لحظات ناب بودن رو ثبت کنم تا شاید تا ابد لااقل بتونم بهش فکر کنم.امروز صبح خیلی زود تر از روزهای قبل تماشا گر ها اومدن تا پروژه ها روببینن. خوب در این میان آدم ها ی باحال که یه چیزهایی هم حالیشون باشه و همون طوری که داری توضیح میدی کلی چیزهای خوب هم یاد بگیری .کلی آدم های مهم هم اومدن که تشویقشون میتونست یک مقدار از خستگی های یک تنه حرف زدن آدم کم کنه.کلی هم خوب آدم های ... اومدن که خوب دیگه خودتون میدونید دیگه توضیح دادن نداره. کلی پدر مادر گل و گلاب هم اومدن و ماها رو به ادامه ی زندگی امیدوار کردن.کلی استاد راهنمای محترم هم اومد و ماها رو به این که ایشون رو میشه قبل از ساعت 6 بعد از ظهر هم دید امیدوار کردن و ماها کلی شاخ در آوردیم.از صبح هی میگفتن که یک سری آدم مهم  از سازمان و آموزش پرورش و اینا میخواد بیاد و ماها هی حجابمون رو در حد غیر معمولی رعایت میکردیم و میز ها رو تمیز میکردیم اما به جای آدم های مهم آدم های تکراری که از صبح هی توی کارگاه میچرخیدند برای صدمین بار وارد سایت میشدن. ناهار هم من نخوردم ولی شیرینی هایی که مامان ها لطف کرده بودن ماها رو از مرز مرگ کم خوراکی نجات داد.حتی پروژه کناریمون رو هم ندیدم و کلی تا ناراحت شدم اما قرار شد سی دی شو بگیرم نگاه کنم.تنها پروژه ای که نگاه کردم پروژه ی نرم افزار خلاصه ساز پازش نسرین اینا بود که اونم تازه وسطش خواهرم بهم زنگ زد.کلی سرود ملی بعد از کارگاه خوندیم که البته بیشتر عکس گرفتم تا فیلم ولی واقعا زیبا شد.کلی چرخیدم.کلی از دیدن خواهر وبرادرم و سعید و صبا و سینا تو مدرسمون خوشحال شدم.کلی با عکسی که بعد از کارگاه تو سایت گرفتیم حال کردم.کلی از این که داداشم بود تا کامپیوترمون رو برامون جابه جا کنه خوش حال شدم. کلی از اینکه باید بعد از اونجا میرفتم دکتر ناراحت شدم.کلی  گوشم چرک کرده و باید آمپول میزدم و زدم.کلی از اینکه به فردا و کارگاه هنری فکر میکنم به زندگی امیدوار میشم. کلی از اینکه اینجا مینویسم خوشحالم.کلی از اینکه شما میخونید ممنونم. و خیلی کلی های دیگه

فعلا همین دیگه

جاری در لحظه های ناب بودن

جاری در این آواز

تا ابد میمانیم

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ساعت۸:٥٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()