< خواب يا بيداری؟ - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خواب يا بيداری؟

سلام.امروز دومین روز کارگاه بود.اول صبح رفتم مدرسه به محض ورود رفتم سایت و وسایل رو چیدم و کامپیوتر رو روشن کردم.آزاده و فاطمه هم خیلی زود اومدن و همه شروع کردیم به آماده کردن کارامون.من رفتم بروشور کپی بگیرم چون شدیدا کم آورده بودیم.اتاق تکثیر پر بود از بچه ها منم خودم رو لای اونا جا دادم و یه یک ربعی وایسادم تا نوبتم شد و 50 تا بروشور رو با افتخار به دست گرفتم وبرگشتم سایت. اولین گروه بازدیدکننده ها اول راهنمایی ها ی خودمون بودن و ما مونده بودیم که چه طوری به اینا اعداد مختلط و فرکتال بفهمونیم.من در بدو ورودم اعزام شدم برای درست کردن تبلیغات و دوباره به فعالیت های دویدنی پرداختم خلاصه حدودای 10 بود که اومدم سر پروژه و ییهو دیدم مامانم از در وارد شد.به قدری خوشحال شدم که تصورشم نمی تونید بکنید واقعا خوشحالی زیادی داشت چون مامان بابام قرار بود امروز برن مسافرت و من کلی ناراحت شده بودم که چرا نمیرسن بیان کارگاه رو ببینن. ولی مامان جان آمد و من کلی براش توضیح دادم.نوبت من شد و شروع کردم به توضیح دادن که یک هو دیدم فاطمه جیغ کشید و از دید من خارج شد با صدای جیغ فاطمه من برگشتم ببینم چی  شده که با لیلا دوست قدیمیه گمشده ی دوسال ندیدم مواجه شدم.از یک طرف خوشحال بودم از یک طرف نمیتونستم دیگه توضیح ندم به همین دلیل خودمو کنترل کردم و به کارم ادامه دادم تا رفتن.یک هو پریدم بغل لیلا و هر دوتامون از شوقمون زدیم زیر گریه.خیلی صحنه ی رمانتیکی ایجاد شده بود.همه برگشته بودن ماها رو نگاه میکردن.با تمام وجودم از دیدنش خوشحال شده بودم انگار دیدن لیلا بهم دو تا بال داده بود که نمیدونستم ازشون چطوری استفاده کنم.در طی عملی انتهاری اونو دور ساختمون چرخوندم . دوباره برگردوندمش .آزاده تازه برگشته بود و داشت توضیح میداد و اصلا حواسش به لیلا نبود.لیلام کلی غافلگیرش کرد و اونم مثل من کلی ذوق مرگ شد.امروز غزاله یکی از بچه هامون که 1 ساله رفته شیراز هم اومده بود و من از دیدن اون هم کلی شاد شدم.(لازم به ذکر است غزاله دیروز هم اومده بود ولی خوب من یادم رفته بود بنویسم)رفته بودم دنبال یه سری کارا بیرون سایت که با یکی دیگه از بچه ها که دبیرستان قبول نشده بود به نام تارا که باهاش تو راهنمایی 3 سال همکلاس بودم مواجه شدم.خلاصه اصلا دیگه نمیدونستم چی کارکنم.از یه طرف بابام هم اومد و باید براش پروژمون رو به صورت اختصاصی توضیح میدادم.که دادم و کلی بابام تشویقم کرد.وقتی بابا و مامانم رفتن افتادم تو کار فیلم و عکس گرفتن. تصمیم گرفتم برم از کارگاه فیلم بگیرم طبقه ی خودمون رو گرفتم و رفتم بالا که دیدم حافظه ی دوربینم تموم شد.بدو بدو برگشتم پایین و ریختمش روی یه سی دی و رفتم بقیه رو گرفتم که بدو بدو خودمو رسوندم پایین دیدم سرود ملیه.پریدم وسط حلقه ها و شروع کردم به فیلم و عکس گرفتن.دیدم نمیشه آدم فقط این کارو بکنه رفتم بالا و دوربین و گذاشتم و به همه خبر دادم که سرود ملیه و به حلقه ها پیوستم.نمیدونید چه حالی داد.واقعا نیم ساعت سرود خوندیم وچرخیدم و کیف دنیا رو کردیم.بعد پشت بلند گو اعلام کردن که بعد از مدرسه تمرین سرود ملیه خودمونه ماها هم موندیم. و تمرین کردیم و خندیدیم و من از سپیده(رهبر سرود ملی) کلی فیلم گرفتم.خلاصه بعدش دیگه برای رفتن به خونه به راه افتادیم.خلاصه حدودای 7:30 رسیدم خونه.و رفتم اینترنت و کارامو کردم.شام خوردم و الانم پای کامپیوترم و دارم اینو مینویسم تا برم سریال از نفس افتاده که آهنگ آخرش خیلی خوشگلرو نگاه کنم.

پس فعلا تا فردایی سخت و زیاد خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ساعت۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()