< کارگاهی به وسعت يک آرزو ی شيرين - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
کارگاهی به وسعت يک آرزو ی شيرين

سلام دیشب که تا صبح نخوابیدیم برای همین نمیدونم از که به بعد رو امروز فرض کنم ولی خوب از وقتی میگیرم که نسرین اومد یعنی ساعت 6.ساعت 6بود و ما هنوز بروشورمون کپی نشده بود،تبلیغ هامون پرینت نشده بود و اتاق کامپیوتر هم تا جایی رو که فکرکنید کثیف بود.خلاصه نسرین که اومد همرو فرستاد دنبال کاراشون و دوباره همه ی بچه ها که خوابیدن در اون شرایط یه مقدار منگشون کرده بود تلاششون رو آغاز کردن.من که نمیدونم کی پام پیچ خورده بود کاملا ییهو شل شده بودم و روی پای چپم نمیتونستم وایسم ولی خوب کلی کار بود که باید بدو بدو انجامشون میدادم. رفتم برای بچه ها صبحانه گرفتم وقتی برگشتم دیدم فاطمه روی میز سرشو گذاشته وکاملا بیهوش شده. بعدش دویدم دنبال پرینت و کپی و ... .خلاصه به هر بدبختی بود 100 تا کپی از بروشور ها گرفتم واومدم بالا تا به آزاده کمک کنم.فاطمه هنوز بیهوش بود.بدون اینکه به گرسنگی بیش از حد خودمون فکرکنیم به این فکربودیم که زود تر بروشور ها رو تا کنیم که عقب نیافتیم.همون لحظات بود که اومدن گفتن تا 20 دقیقه ی دیگه اولین گروه میان و ما هم که کلی کارامون مونده بود با سرعت وحشتناکی شروع به کار کردیم راستی مشکل برناممون هم حل نشد تاصبح.از خوندن و حفظ کردن power point گرفته تا تی کشیدن زمین سایت.به هر سنگ دلی بود فاطمه رو از خواب بیدار کردم و مجبورش کردم که با ما تند تند کارکنه.صبحانه هایی که آورده بودم همچنان دست نخورده مونده بود و ما در حال کارای بزرگ وکوچیک بودیم.من دیگه واقعا راه نمیتونستم برم و حتما باید یک جایی میشستم. در این گیرو دار اومدن سایت رو جارو کردن و من هم که به خاک حساسیت شدید دارم به حال مرگ نه صدام درمی اومد نه نفسم بالا می اومد و از طرفی پا هم نداشتم برم پایین آب بخورم.بروشور ها رو تا کردیم و از اونجایی که فاطمه خیلی خسته بود قرار شد امروز رو من و آزاده فقط حرف بزنیم و فاطی فقط کارای عملی انجام بده.آخر سر اولین مدرسه ی بازدیدکننده اومدن و ما شروع کردیم به توضیح دادن اما ییهو به این نتیجه رسیدیم که آدم هایی که داریم براشون حرف میزنیم هیچ اطلاع خاصی از چیزایی که ما میگیم ندارن و کلی باید از ابتدا براشون توضیح بدیم و این طوری کلی چیزای دیگه از کارمون حذف میشد ولی اصلا چاره ای نبود.اون قدر ازدحام جمعیت زیاد بود که اصلا صدای منو آزاده در نمی اومد خلاصه آزاده طی یک عمل انتهاری رفت و دو لیوان آب جوش آورد تا حالمون سر جاش بیاد.تا ظهر بی وقفه در حال توضیح دادن بودیم ولی خوب اصلا راضی نبودیم چون اون آدم ها نه ازمون چیز خاصی می پرسیدن نه اصلا کنجکاو میشدن که با نرم افزارمون کار بکنن.با اینکه ما یک شنبه از استاد راهنمای محترم قول گرفته بودیم که بیاد و دیشب هم بهش میل زده بودیم ایشون تشریفشون رو نیاوردند و ما هم هی زنگ میزدیم و هیچ کس گوشی ایشون رو برنمیداشت. خلاصه سرظهر یک دست سرود ملی وسط حیاط خوندیم که باعث تعجب همه ی بچه های مدارس دیگه شد.بعدش بود که گفتن برگردین میخوان فیلم برداری کنن از شبکه خبر اومدن و ماهاهم رفتیم و براشون یه توضیحی هم دادیم.در کل صبح تا ساعت 2 شاید فقط 3،4 نفر خوب به پروژه ی ما توجه کردن که اکثرن معلم و بچه های مدرسه ی خودمون بودن.ساعت 2 دیگه غرفه ها رو جمع کردیم و تصمیم گرفتیم که برای تنوع خونه هم بریم بد نیست.با سرویس اومدم خونه و مامان بابام در حد زیادی از دیدن من در خانه خوشحالیدن.خلاصه من ساعت 4 پس از حدودا 34 ساعت بیداری خوابیدم و ساعت 8 بیدار شدم.نشستم پای کامپیوتر وفیلم وعکس هایی که گرفته بودم و نگاه کردم وکلی خندیدم. خلاصه شام خوردم و الانم دارم مینویسم.

راستی من همه ی خوانندگان این وبلاگ رو به کارگاه علوم فرزانگان  دعوت میکنم.

همین دیگه

خدانگهدار

اگر زمین از تکاپوی ما نچرخد ،فردا دیگر آفتابی نمی تابد.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ساعت۱٠:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()