< فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی برميخيزد - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی برميخيزد

سلام ببخشید امشب یه مقدار دیر شد خوب این به این دلیل بود که امشب اتفاقات جدیدی افتاد.امروز صبح اصلا حالم  خوب نبود ولی خوب به هر بدبختی بود آماده شدم و رفتم مدرسه.تو کلاس منتظر شدم تا یکی از دوستام اومد.با هم رفتیم حیاط که با یک حیاط بدون خاک و آجر و سیمان مواجه شدیم نمیتونید تصور کنید چقدر خوشحال شدیم.خلاصه زنگ که خورد با دوستان وسایل را جمع کردیم و رفتیم وارد سایت بشیم که فهمیدیم در بسته است.مثل این انسان ها ی که تو خیابون زندگی میکنند دم در سایت نشستیم  تا بیایند و در را باز کنند.خلاصه آمدند.اون روز من میخواستم کلی کار برای پروژمون بکنم ولی نرسیدم حتی یکیش رو هم انجام بدم.چون بچه ها ی دیگه به خاطر کارای دیگه ی کارگاه منو دنبال خودشون میکشیدن.خلاصه حدودای ساعت 2 بود که من موفق شدم بچه ها رو همه رو سر کار بزارم و برم با دوستام ناهار بخورم.از اون جایی که استاد راهنمای محترم قرار بود اون روز هم بیان من باید بهشون زنگ میزدم.ولی خوب به دلیل یک سری مشکلات اون وقت نتونستم زنگ بزنم و این کار تا ساعت 3 عقب افتاد.توی کل زمان اون روز من به دنبال گرفتن یک سی دی  و اسکن کردن یه چیزی بودم که آخر سر هم الان معلوم شد سی دی اشتباه بهم دادن.خلاصه ساعت 3 استاد راهنمای محترم فرمودند که من الان راه افتادم.ماها هم رفتیم تا به کارهای دیگه برسیم.انصافا امروز دوستام خیلی کارهای بزرگی برای پروژمون کرده بودن و همین جا ازشون تشکر میکنم.ما ها پشت همون کامپیوتر خیابونیه نشسته بودیم که ییهو دیدیم چند نفرکارگر وارد سایت شده در طی عملیاتی دارند همه ی کامپیوتر های سایت رو جمع میکنند.فورا ترس تمام وجودمان را گرفت که نکند این کامپیوتر گوگولیه ماها رو هم ببرند.ولی معلوم شد که سایت رو دارن برای فردا که سمینار ها برگزار میشه خالی میکنند.تا آدم ها بیان بشینن تو سایت.خلاصه توی این وضعی که بود ماها هم خوشحال و شاد و خندون باهم شعر میخونیدم.که حدودا ساعت 5 استاد راهنمای محترم تشریفشان را آوردند.(این ترافیک تهران به هیچ قول وقراری رحم نمیکنه)(البته من یک بار دیگه هم بهشون زنگ زدم ساعت 4)ایشون از اینکه فهمیدن ما کلی از مشکلات را حل کردیم یک مقدار تعجب کردند و گفتند خوب پس منو برای چی میخواین.ماها هم مشکل بزرگ برنامه که دیگه واقعا حال فکر کردن روش رو هم نداریم رو بازگو کردیم.خلاصه تا ساعت 7:10 مشغول ور رفتن با برنامه بودیم.بعد چون شب قبل مادر هایمان تهدید نموده بودند که دیر نیایید و ما ها گوش نکرده بودیم تصمیم به گرفتن آژانس گرفتیم.ولی متاسفانه هیچ ماشینی در کار نبود.آخرسر من به پدر محترم زنگ زدم و خواهش کردم که به دنبال مان بیاید و پدر محترم هم قبول نمود و ما توانستیم ساعت 9:10 به خانه برسیم. دیگه نمیگم خونه الان دارم چی کار میکنم چون واضحه.خوب دیگه منتظر نوشته ی فردا که توی مدرسه هستم باشید.

خدا نگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ساعت۱۱:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()