< رکورد زنی!!! - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
رکورد زنی!!!

سلام .وای امروز شدیدا خستم ولی چون قول دادم مینویسم من که مثل بعضی ها بد قول نیستم.خوب امروز صبح مثل همیشه با سرویس رفتم مدرسه.وارد کلاس که شدم دیدم بحث سر اینه که سر کلاس باشیم یا نه.ماها که تصمیمون رو گرفته بودیم ومی دونستیم که امروز سر هیچ کلاسی نخواهیم رفت حتی حسابان.به همین دلیل به محض ورود دوستان بار وبندیل رو جمع کردیم و رفتیم به سایت و پای کامپیوترمون.

کارهامون رو شروع کردیم،کار کار و باز هم کار.زنگ خورد.دونه دونه بچه ها می اومدن از ما می پرسیدن که واقعا نمیخوایم بریم سر کلاس حسابان ماهاهم به سرعت جواب میدادیم نه.خلاصه دیدیم که جز ما 3تا و دوتای دیگه همه رفتن سر کلاس.ماها هم دوباره به کارامون ادامه دادیم.این دفعه هم تقسیم کار کردیم و نمای برنامه به من رسید و من هم رفتم تا به تنهایی سعی کنم برناممون رو تا حدی که میشد قشنگ کنم.بچه ها هم به جنگ با مشکلات برنامه پرداختند.یک هو همه باهم هم صدا شدیم تا آخر سر بروشور برناممون رو بنویسم و کاملش کنیم.شاید بگم مهمترین کاری بود که امروز کردیم.زنگ دوم رو هم که معلم فیزیکمون که جاداره ازشون تشکر کنم کلا به دلیل کارگاه تعطیل کردن.در این میان ما به یه سایت برخوردیم که واقعا فرکتال های خوشگلی داشت و حدودا یک ساعت محو اون سایته شده بودیم.خلاصه زنگ سوم آغاز شد یک هو یکی از دوستان اومد و گفت که معلم ورزش محترم گفته یا میاین نماز خونه یا تا آخر سال از کلاس اخراجین.ماهاهم رفتیم ببینیم چه خبره دیدیم ایشون قصدشون اینه که ماها رو 10 دقیقه نگه دارن وفقط حاضر غایب کنن و یه گپی هم باهامون بزنن(چون ماها خیلی بیکار بودیم این تدبیر رو اندیشیده بودن)خلاصه ماها پس از 10 دقیقه برگشتیم و سعی کردیم کار کنیم.من با تمام عزمم موفق شدم بروشور رو به طور کامل تموم کنم.زنگ آخر هم حسابان داشتیم ولی خوب چون زنگ اول رو نرفته بودیم دلیلی نداشت بریم.قرار بود استاد راهنمای محترم ساعت 4 تشریفشان را بیاورند.ساعت 4:05 بود که فهمیدیم یادمان رفته یه زنگی به استاد راهنمای محترم بزنیم.من به عنوان مسئول این کار به ایشان زنگ زدم و ایشان گفتند:تازه ساعت چهاره. حالا وقت هست و اینجا بود که من دادم در آمد که به خدا ما تا ساعت 6 هستیم ایشان هم گفتند الان راه می افتم.ساعت 5:15 شد و ایشان هنوز نیامدند ولی یکی از بچه ها طی یک عمل خیلی انتهاری فلش ایشان را دیروز با خودش برده بود و به این ترتیب به ایشان smsزدیم که اگر فلشت را میخواهی بیا مدرسه ی ما.

آخر سر ساعت 6 ایشان تشریفشان را آوردند.و سریعا شروع کردن با موبایلشان صحبت نمودن.خلاصه ماها که تابه حال رکورد مدرسه بودنمان تا 6:30 بود این رکورد را تا 7:10 افزایش دادیم.جالب این جا بود که استاد راهنمای محترم به ما غرهم میزدند که چرا کند هستید.خلاصه درآخر مدرسه و پروژه و کامپیوتر و برنامه را با استاد راهنمای محترم تنها گذاشتیم و روانه ی خانه شدیم. در مترو یک هو وسط دو ایستگاه میدان حر و نواب صفوی مترو خراب شد و نیم ساعت هم آنجا معتل مثال شدیم.خلاصه بنده در ایستگاه مورد نظر از دوستم جدا شدم و با اتوبوسی که در حال جون کندن بود به خانه برگشتم. خانواده نگران شده داداش محترم را به دنبال من فرستاده بودند.اما من چنان شوق رسیدن به خانه را داشتم که داداش محترم را نمیبینم و چنان با سرعت می آیم که ایشان تنها میتوانند پشت سر من بیایند .در آخر من به خانه رسیدم. ساعت 9:10 .این بود امروز، امروزی از روزهای آخر کارگاه...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ساعت۱٠:٢٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()