< ۳روز مونده به کارگاه!!! - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
۳روز مونده به کارگاه!!!

سلام

من میخوام چهار روز قبل از کارگاه رو یادداشت روزانه بنویسم یه چیزی شبیه اون یزده البته به صورت بر خط(OnLine).

امروز جمعه بود.صبح ساعت 7 رسیدم در مدرسه.از اون جایی که خداوند دلش نمیخواست من دم در مدرسه بمونم در مدرسه باز بود که البته معلوم شد که به دلیل امتحان پیش دانشگاهی ها بوده.وارد مدرسه که شدم تازه در خود ساختمان رو باز کردن ،حدودا دومین نفری بودم که وارد ساختمان مدرسه شدم.فورا رفتم طبقه ی بالا،تاحالا مدرسه رو این قدر تاریک ندیده بودم.به هر بدبختی بود کلید ها رو پیدا کردم و چراغ ها رو روشن کردم.فورا به سایت رفتم و پشت کامپیوتر خیابونیه دربه داغون خودمون نشستم.هر چی دیشب در طی 5 ساعت جمع کرده بودم رو انتقال دادم و منتظر دوستام شدم.کم کم ساعت داشت 8 میشد و کم کم بچه هایی که مثل ما شدیدا به کارگاه علاقه مندند وارد مدرسه شدن.آخر سر یکی از دوستام به 5 دقیقه تاخیر اومد ولی نه خبری از اون یکی دوستم شد و نه از استاد راهنمامون که ماها دیگه اصلا به قول هاش اعتماد نداریم.آخر سر دوستم ساعت 9 اومد و ما به صورت جدی به کارمون پرداختیم.ساعت 11:30 دیگه شدیدا دچار خستگی مفرط شده بودیم گفتیم بریم بیرون هوایی بخوریم که همونجا چشممان به استاد راهنمای محترم که گویا ساعتشان 3.4 ساعت عقب مانده بود روشن شد.دوباره به سایت برگشتیم و به بدبختی های برناممون فکر  کردیم ، به کارهایی که باید میکردیم وهنوز نکرده بودیم و کارهایی که کرده بودیم و نمی دونستیم چرا غلطه و خیلی کارهای دیگه.خلاصه من طی یک عملیات انتهاری تقسیم کار کردم و اون دو تا رو با ایده ی جدید برنامه تنها گذاشتم و به جنگ اشکالات خنده دار برناممون رفتم .پس از یک ساعت موفق شدم استاد راهنمای محترم رو گیر بیارم و بهش گیر بدم که تو را به خدا به ما کمکی برسان.او هم با من هم صدا شد و از اون جایی که نه من حرف ایشون رو می فهمیدم و نه ایشون حرف منو کار مان به درازا(از لحاظ زمان) کشیده شد(این نفهمیدن کاملا به دلیل این بود که از صبح تا حالا هیچی نخورده بودیم و کلا مغز هایمان تعطیل شده بود)آخر سر فهمیدیم که مشکل از کجاست ولی چرایش معلوم نبود.جالب این جا بود که من وقتی عینکم رو در می آوردم نمیدیدم وقتی هم میزدم باز هم نمیدیدم!خلاصه دوستان به کمک من اومدن و موفق شدیم یک مشکل از مشکلات را برطرف نماییم. ساعت 10 دقیقه به 6 خانم عفاف اومدن و فرمودند که بروید خانه .و محترمانه اقدام به بیرون کردن ما از خانه ی دوممان کردند.ولی استاد راهنمای محترم باز با ما کار داشتند و قرار شد استاد راهنمای محترم تا ما را بیرون نکرده از مدرسه نرود.تا ساعت 6:10 با استاد راهنمای محترم بودیم و در آخر طی یک عمل انتهاری ایشان را سر کار گذاشته خود در مدرسه ماندیم(عاشقان مدرسه).همانجا بود که به فکر خانواده های محترم خود افتادیم که فکر کنم کلا از دیدن ما در خانه نامید شده اند.زنگ زدیم و خواهش و تمنا نمودیم که شما را به خدا بیایید مارا ببرید خانه حال اتوبوس و مترو و پیاده روی را دیگر نداریم.آن ها هم دلشان سوخت و آمدند و مارا آوردند خانه.به محض ورود به منزل اول کامپیوتر را شناسایی کرده به سرعت پاور را فشاریده و دوباره کار و کار و کار اون هم چه کاری نوشتن مطلب برای وبلاگ محترم.مامانم چند لحظه پیش به حالت شدیدا ترسناک من را تهدید نمودند که کامپیوتر محترم و پروژه ی محترم وکارگاه محترم رو کنار بگذار و بیا شام بخور.

خوب این بود شرحی از امروز یعنی سه روز مانده به کارگاه خاطرات ما

همین دیگه

خدانگهدار

*برای کسب اطلاعات بیشتر درباره ی کارگاه به لینک های موجود در وبلاگ مراجعه نمایید.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ساعت٩:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()