< ما همه گمشدگان ره پيدا شدنيم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ما همه گمشدگان ره پيدا شدنيم...

تاریک است،همه جا تاریک است.چشم هایم را باز میکنم،چیزی دیده نمیشود.سیاهی مطلق.فریاد میکشم.جز انعکاس صدای خودم چیز دیگری به گوش نمی رسد.می ایستم، دست هایم را بی هدف به این سو و آن سو حرکت می دهم.هیچ چیز نیست،نه دیواری ،نه درختی و نه انسانی.زمزمه ای از اعماق قلبم به گوش میرسد.صدا نامفهوم است، معنایش را نمی دانم ولی میدانم که باید حرکت کنم،به کدامین طرف،این را هم نمیدانم. چشم هایم محو سیاهی شده اند.دیگر به دنبال چیزی برای رهایی نمی گردم.فقط میدوم،می دوم.زمزمه هنوز ادامه دارد.احساس میکنم خودم نیستم که میروم،چیزی مرا به دنبال خود میکشد.نفس هایم به شماره افتاده ولی نمیتوانم بایستم،باید بروم.صدایی از دور توجهم را به خود جلب میکند،بلافاصله به سوی صدا روانه میشوم.فریاد میکشم، کسی آنجاست؟،کسی صدای مرا میشنود.جوابی نمی آید.به منبع صدا نزدیک میشوم، قلبم با شدت در حال تپیدن است.احساس میکنم که چیزی مانند نسیم از کنارم میگذرد. عطری مشامم را پر میکند.به هر سو میروم تا او را بیابم،میدانم کسی آن جاست،آهای آهای ،کسی صدای مرا میشنود،تو کی هستی؟.صدایی از درونم مرا فرا گرفته است. گویی کسی را شکنجه میدهند و او فریاد میکشد وزجه میزند.توانم را از  دست میدهم. مینشینم،بار دیگر سعی میکنم از میان تاریکی ها چیزی را ببینم ولی همه چیز سیاه است،سیاهی به وسعت تنهایی و غربت.چشم هایم را میبندم و با تمام وجود فریاد میکش،کمک کمک.خسته ام.هیچ صدایی نیست.چیزی میبینم ولی نمیدانم چیست.این بار با چشمانی بسته به دنبال رد پایی از نور می گردم...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()