< آی آدم ها! - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آی آدم ها!

رنگ های زندگی یکی پس از دیگری در تاریکی های زمان فرو می روند و دیگر چشمهای ما حتی قرمزی خون برادران خود را نیز تشخیص نمی دهند.چقدر زود فراموش میشویم.   چقدر زود به پایان می رسد این روشنایی آفتاب.چقدر زود باید کوله بار خاطرات را بست و به دنبال سرنوشت دوید.چقدر زود باید به فکر آینده های ناخوشایند بود.چقدر زود باید سوال های بنیادی را رها کرد و به دنبال روزمرگی های زندگی بی معنای دنیوی رفت.چرا کشتی های آرزوهای ما در دریای گذشت زمان غرق میشود.چرا هرچه بیشتر از دست میدهیم بیشتر سرد میشویم.سرمای دریا مار ا فرا میگیرد.در تلاطم دریا بی هدف در پی نجات دهنده ای شنا میکنیم ولی کیست که صدای تنهایی ما را در قفس زندگی بشنود.فریاد میزنیم،کمک میخواهیم ،ولی کجایند آن فرشتگان درگاه خوش بختی، کجاست آن قایق رویایی که به آن سوی دریاها میرود.هیچ چیز نیست.بیکرانگی دریا تو را در خود فرو می برد و هر امیدی را در تو خفه میکند.امید می میرد و با کشتی غرق شده ی رویاها به اعماق میرود.تو تنهایی.اشک هایت نیز تسلای دردهایت نیست.قدرت تلاش درتو سرکوب میشود و تو همان جا میمانی .سرما کم کم دارد به قلبت میرسد.عشقی گرم در وجودت با سرما مبارزه میکند.آبی دریا سرخی چشمانت را کم رنگ میکند.عشق در قلبت دفن میشود و سرما تو را کامل در بر میگیرد.تو معلق و بدون حرکت بر روی دریا به همراه امواج میروی و چشمانت هنوز به امید فرشتگان نجات به آسمان خیره شده اند.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت۸:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()