< خط قرمزهای خيالی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خط قرمزهای خيالی

چرا ما آدم ها دلمون نمیخواد یه مقدار پاهامون رو فراتر از مرزهای تعریفات بزاریم و تنها برای چند لحظه،چند لحظه سعی کنیم یه جور دیگه حرف بزنیم،یه جور دیگه فکر کنیم، یه جور دیگه نگاه کنیم.تاچند وقت باز هم میتونیم با همون اعتقادات قدیمی مون زندگی کنیم؟اعتقادات قدیمی در مورد خودمون،زندگیمون و آدمها ی اطرافمون و حتی وسایل شخصی مون.چقدر از دنیا و آدم های اطرافمون دور شدیم.چرا سعی نمیکنیم خودمون رو به دیگران نزدیک کنیم،به احساساتشون،تفکراتشون و اعتقاداتشون.تا وقتی که سعی نکنیم به دنیای اطرافمون نزدیک بشیم همیشه احساس میکنیم که هیچ کس ما ها رو درک نمیکنه و حرفمون رو نمیفهمه.شاید چون ماها هم سعی نکردیم دیگران رو درک کنیم.فاصله ی هر کدوم از ما با بغل دستی مون فقط یه قدمه،تنها یک قدم.چرا هیچ وقت به این فکر نمی افتیم که ما هم میتونیم این یک قدم روبرداریم.دنیا همیشه شبیه اون چیزی که ما فکر میکنیم نمی مونه.تغییر همیشه به این معنی نیست که ما همه چیز رو خراب کنیم و دوباره بسازیم یااینکه حتما یک چیز عملی باشه.میتونیم یه چیزهایی رو به تفکراتمون اضافه کنیم.نمی دونم چقدر وقت نیازه تا بشه چند نوع فکر کرد ولی میدونم که هیچ دری برای هیچ آدمی به معنی بن بست نیست،همیشه قفل نشانه ی کلیده.

پس به امید زمانی که هر روز خودمون رو تازه بسازیم،نوعی دیگر بسازیم،نوعی دیگر...

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ساعت۱٢:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()