< بازی شب يلدا - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بازی شب يلدا

سلام.از اونجایی که مهتاب تازه فهمیده که یکی به این بازی دعوتش کرده ومنم چون دوست داشتم تو این بازی شرکت کنم دعوتش را با توجه به گذشتن شب یلدا قبول کردم:

1)     هر چند وقت یک بار به شخصیت یه آدمی که به نظرم خیلی باحاله گیر میدم تابیشتر درموردش بدوننم.این آدم میتونه شخصیت داستانی هم باشه که البته اگه داستانی باشه چون نمیشه درموردش بیشتر دونست به احساسش توی هر لحظه از داستان فکر میکنم.مثلا الان به ژنرال ناپلئون بناپارت گیر دادم.

2)     یه زمانی اعتقاد داشتم که با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد واین طوری میشه با همه دوست بود ولی الان یه یک سالی هست که فکرمیکنم همه باید خودشون باشن و هیچ وقت از علایقشون به خاطر دیگران(البته بعضی دیگران) دست نکشن.(این مورد تبصره داره که الان مهم نیست)

3)     اصولا وقتی یک نفر می میره بیشتر ناراحت میشم تا اینکه هزار نفر میمیرن.دلیلش هنوز برای خودم نامعلومه.مثلا تو حادثه یا بهتر بگم فاجعه ی بم من حتی یک قطره اشک هم نریختم و خیلی عادی برخورد کردم اما وقتی تو یه فیلم یا سریال یک نفر می میره چنان ناراحت میشم و میزنم زیر گریه که همه تو خونه به چشم عاقل اندر سفیه نگام میکنن.مثلا امروز با اینکه از صدام متنفر(این کلمه قادر به گویای احساسات من نیست)بودم ولی وقتی اخبار پای چوبه ی دار نشونش داد نزدیک بود اشکم در بیاد ولی بدلیل اینکه میترسیدم مامانم اینا شاخ در بیارن خودمو کنترل کردم.

4)     یه زمانی شدیدا آلزایمر داشتم الان بهتر شدم.مثلا یک دفعه تو راهنمایی ظرف غذامو با خودم از کلاس آوردم تا ببرم بزارم تو گرم کن،گذاشتمش توی گرمکن،همون لحظه ازتوی گرمکن برداشتمش و دوباره بردمش توی کلاس.

5)     توی مدرسه با دوستام فقط در حال چرت و پرت گفتن و خندیدن هستم و اصلا شبیه به دختر ساکت و آروم و مظلوم توی خونه نیستم.برای اطلاع از میزان چرت وپرت گویی من و دوستام می تونین به وبلاگ ننه نویده مراجعه کنید.

این هم مورد ششم که هیچ ربطی به بازی نداره و به همین دلیل هم جداگانه مینویسم:

تازگی ها اونقدر نظر نمی دین که احساس میکنم شاید مشکل از نوشته های من باشه.خوب میخوام ازتون خواهش کنم اگه ایرادی، چیزی توی نوشته هام میبینین بگین.خوشحال میشم از نظرات دیگران استفاده کنم.در ضمن واقعا اگه این وبلاگ کسل کننده است بازم بگین چون احساس میکنم تازگی ها وبلاگم متروکه شده و یه جورایی فقط دارم برای خودم مینویسم.

 مرسی از این که بهم سر زدین.

خدانگهدار

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٩ساعت٦:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()