< شکوفه های پاييزی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شکوفه های پاييزی

از اولین لحظاتی که برف آغاز شده بود،او با امید دانه های برف را که بر روی زمین می نشستند تعقیب میکرد.دانه های ستاره ای شکل از دریای بی کران آسمان مانند فرشته هایی کوچک در آسمان میرقصیدندوشهر را می آراستند.غم بزرگی بر دلش سنگینی میکرد ولی با دیدن دانه های برف قطره قطره به چشمه ی امیدش اضافه میشد.آنقدر به پنجره نزدیک شده بود که بخار شیشه را پر کرده بود.لبخندی برچهره اش نقش بست و همانطور که با انگشتش رو شیشه مینوشت با خود زمزمه کرد «فردا تعطیل است».برف شهر تاریک را به عروس شادی های کودکان تبدیل کرده بود.مادرش او را از پشت پنجره صدا کرد و گفت که اخبار اعلام کرده که فردا تعطیل است.نمیدانست چگونه خوشحالیش را ابراز کند.لباس هایش را پوشید وبا هزار جور التماس از مادر اجازه گرفت و شروع به ساختن آدم برفی های خیالیش کرد.شب از فرط شادی نمی خواست بخوابد و چون نمیخواست این لحظات را به خواب بگذراند ولی آن قدر خسته بود که زود خوابش برد.وقتی از خواب بیدار شد مادر خانه نبود.مادربزرگ در کناری نشسته بود و به دوختن چیزی مشغول بود.نگاهش به ساعت افتاد.ساعت 11 بود.ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد ولی سریعا آن را از خود دورکرد چون امروز تعطیل بود.صدای گریه ی مادربزرگ تنها صدایی بود که به گوش میرسید.ولی مادر بزرگ برای چه گریه میکرد.امروز تعطیل است پس مادر بزرگ بی دلیل گریه میکند.به حیاط رفت و به آدم برفی های دیشبش نگاه کرد.همانجا کنارشان نشست.میخواست منتظر مادر شود.صدای کلید در اورا به خود آورد.مادر بود. مادر با دیدن او بی اختیار شروع به گریه کرد.او دیگر قادر به تحمل آن وقایع نامفهوم نبود.فورا خود را به مادر رساند.سعی کرد توجه مادر را به خود جلب کند ولی انگار مادر دردنیای دیگری سیر میکرد.ازمادر بزرگ پرسید«مادر کجا رفته بود؟» مادر بزرگ جواب داد«دادگاه»دادگاه ، نه نمی شد. امروز تعطیل بود پس او یک روز دیگر هم فرصت داشت.نه مگر وقتی برف می آید همه جا تعطیل نمیشود.ساعت ها گذشت ولی هنوز به بیرون پنجره خیره شده بود.3 آدم برفی دست در دست هم با لبخند به او خیره شده بودند...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٥ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()