< دقيقه های پوچی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دقيقه های پوچی

امتحان شروع شد.معلم برگه ها را پخش کرد.مثل همیشه بالای برگه اسمش را نوشت و شروع به خواندن سوال ها کرد.مثل همیشه نبود.احساس خستگی تمام وجودش را فراگرفته بود.همانطور که طوطی وار به سوال ها جواب می داد به علت خستگی اش فکر میکرد.دیگر حتی توان نوشتن کلمه ای را هم نداشت.سرش رااز  روی برگه بلند کرد.نگاهی به بچه های اطرافش کرد.در گوشه ای از کلاس بچه ها فقط در حال نوشتن بودندو گویی در این دنیا سیر نمیکردند.جلویی هایش از روی دست هم می نوشتند و با هم مشورت میکردند.در سمت دیگر بچه ها به میز های مملو از تقلب خیره شده بودند تا شاید جواب را در میان آنها بیابند.معلم هر چند دقیقه یک بار برای اینکه تسلط خود را برروی کلاس نشان دهد به فردی تذکر میداد که فقط برگه ی خود را نگاه کند.توجهش به حرکات معلم جلب شد.معلم فقط از سویی به سوی دیگر میرفت وفقط تظاهر میکرد که به بچه ها نگاه میکند.به ساعتش نگاه کرد فقط 30 دقیقه ی دیگر به پایان امتحان مانده بود ولی او 3 تا از سوال ها را جواب نداده بود.کم کم از خودش بدش آمد .نمیدانست چرا آن جاست.سعی کرد دوباره خودش رابه نوشتن وادار کند.ولی نمیشد، نمی توانست، نمیخواست.ذهنش مملو از چرا هایی بود که برای هیچکدام جوابی نداشت.دیگر توان تحمل آن وضعیت را نداشت.وسایلش را جمع کرد.برگه اش را برداشت و به سمت معلم به راه افتاد.معلم روبرویش با چشمانی مشتاق منتظر گرفتن برگه اش بود. برگشت و به بچه های کلاس نگاهی انداخت که متحیر او را نگاه میکردند که چه زود به همه ی سوال ها جواب داده است.حالش داشت از جو کلاس به هم میخورد.جلوی معلم ایستاد.معلم ناباورانه به او خیره شده بود. از کلاس خارج شد.و دوان دوان به سمت حیاط مدرسه رفت.معلم مشغول جمع کردن تکه های اعتراض از روی زمین بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۸ساعت۱٠:٢٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()