< خاکستری - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خاکستری

خیلی وقته که در مورد خودم چیزی ننوشتم.البته همه ی چیزهایی که مینویسم یه نمودی از اتفاقاتیه که برام می افته ولی شاید به واقعیت نزدیک نباشه.

سال ها بود که با یه سری آرمان های خوشگل و دوست داشتنی به آینده نگاه میکردم و سعی میکردم تصورات خودم رو به واقعیت برسونم.چه روز های خوبی بود زمانی که ایده ی خیلی از کارها تو ذهنم  شکل میگرفت و دلم میخواست انجامشون بدم.زندگی برای من مثل یه بوم نقاشی بود که می تونستم هر چقدر که میخوام از هر رنگی هر جایی از اون رو باهاش نقاشی کنم. باخیلی چیزها درراه چیزهایی که دوستشون داشتم مبارزه کردم ولی یهو به یه نقطه ای رسیدم که با همه ی تصورات و آرمانها وقواعد فکریم فرق داشت.جایی که شاید باید اون رو شکست اسم گذاشت.اون نقطه جایی بود که دیگه هیچ چیز برام جذابیتی نداشت حتی خودم.برای منی که هر لحظه از یه شاخه به یه شاخه ی دیگه میپریدم رسیدن به نقطه ی سکون یه فاجعه بود ولی اتفاق افتاد.نقطه ای که جز صدای خودت صدای دیگه ای نیست.نه کمکی و نه هیچ چیز دیگه ای وجود نداره،خودتی و خودت و تنها خودتی که میتونی تصمیم بگیری که باید برات چه اتفاقی بیافته.دست وپازدن توی اون چاه عمیق تاریکی جز خسته کردن خودم چیز دیگه ای برام نداشت. از بین خودم وخیلی  چیزهای دیگه نمی دونستم باید کدوم رو انتخاب کنم.مشکل اینجا بود که شاید دیگه خودی وجود نداشت که بخواد برتری خودش رو ثابت کنه. اومدن تابستون و  یه سری کلاسها شاید یه نقطه ی شروع دوباره برای من بود.نقطه ای که باعث شد شاید کمتر به خودم فکر کنم و خودم رو آزار بدم.نمیدونم هر کسی تو زندگیش چقدر خودش رو دوست داره ولی اینو میدونم که من برای اینکه از خودم متنفر نشم سعی کردم خودم رو فراموش کنم.سعی کردم به دنبال علایقی برم که شاید زمانی وجود داشتند ولی من به سراغشون نرفته بودم.باتنگ و تنگ تر شدن حلقه ی محاصره ی درس و امتحان دیگه حتی جایی برای علایقم هم وجود نداره .شما جای من بودید چیکار میکردید؟

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()