< شيشه ی پنجره را باران شست - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شيشه ی پنجره را باران شست

قطره های باران باشتاب هر چه بیشتر به در و دیوار شهر برخورد میکردند.اما پنجره های کلاس بسته بود.صدای خشک معلم با صدای برخورد قطرات به پنجره آمیخته شده بود.پچ پچ های بچه ها درکلاس جایی دیگر برای درس باقی نگذاشت.پچجره ها باز شد.بچه ها بدون توجه به حضور معلم به سمت پنجره هجوم آوردند.بوی نم و صدای شدید باران کلاس را پر کرد.چشمهایش را بست.در سراسر وجودش آتشی شعله ور بود.دردرون سوزانش به دنبال تصوری از خودش می گشت.خودی دیگر برایش وجود نداشت.تصویرهای مبهمی از اتفاقات گذشته آزارش میداد.احساس نفرت تمام وجودش رافراگرفته بود.آدم های اطراف به نظرش گرگ هایی بودندکه دندان های تیزشان رابه فکرهای پلید تبدیل کرده بودند.شیاطینی که در کالبد انسانها بودندو جز منافع خود چیز ی نمیشناختند.سرمای هوای بارانی شاید تنها چیزی بود که کمی از آتش درونش میکاست.بوی نم اورابه یاد کودکی انداخت که در سرپناه چادر مادرش از کوچه ی بارانی میگذشت.احساس امنیت تنها چیزی بود که شاید به یاد می آورد.چهره ی مهربان مادر،خودش را به یادش آورد.برای خاموش کردن آن آتش نفرت به بارانی بهاری احتیاج بود.پنجره ی چشمانش را گشود.نگاهش به بیرون پنجره ی کلاس افتاد.باران می بارید.جلوه ی باران نقره ای نگاهش زینت بخش باران بهاری شده بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱ساعت۱٠:٠٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()