< ای ايران ای مرز پر گهر - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ای ايران ای مرز پر گهر

سلام.نمیدونم چطور باید شروع کنم.اصلا چطور باید در موردش حرف بزنم .احساس میکنم حتی لیاقت حرف زدن دربارشم ندارم.ولی خوب ماها پرروتر از این حرفهاییم.از وقتی که یادمه تو مدرسه و تلوزیون و مجلات و کتابها کم و بیش در مورد 8 سال جنگ ایران خوندیم و شنیدیم و دیدیم.نمیدونم تاحالا چقدر از پدر ومادرو خواهرو برادرامون در مورد اون سالها سوال کردیم و شنیدیم.همه ما ها رو بع عنوان نسل بعداز جنگ میشناسن،جنگی که چقدر به ایران ضربه زد.نمیخوام در مورد چیزهای بد جنگ حرف بزنم چون میدونم شما خودتون خیلی خیلی بهتر از من میدونید.میخوام در مورد اسطوره های ایران حرف بزنم،در مورد آدم هایی که اسم های تعداد خیلی کمشون روی کوچه ها و خیابون ها و بزرگراه هامون هست.اما تا به حال فکر کردیم اونها چه آدم هایی بودن.شاید پیش خودمون درمورد این جور آدمها فکر میکنیم و میگیم که خوب اگر ماها هم بودیم ومیدیدیم به کشورمون حمله شده همون کارای اونها رو انجام میدادیم.ولی من اینطوری فکر نمیکنم.ماها آدمهایی شدیم که تحمل یک ربع  تو ترافیک موندن رو نداریم حالا چجوری میخوایم یک چنین کارایی بکنیم.از اینکه بگذریم تا حالا چند بار از بزرگراه همت گذشتین، تا حالا چند بار ایستگاه نواب صفوی مترو پیاده شدین و خیلی کوچه ها و ورزشگاه ها و غیره. ولی نمیدونم تاحالا فکر کردیم که این آدمها کی بودن،چه کارهایی کردن یا نه فقط مثل من وقتی هفته ی دفاع مقدس میشه وسط برنامه ی آقای نوباوه یاده اینجور آدم ها می افتید ودلتون میخواد بهشون فکر کنید.هر وقت از این فیلم های زمان جنگ میبینم سعی میکنم خودم رو چند لحظه جای اونها بذارم . اون فضا،فکر هاشون،دل مشغولی ها شون و خیلی چیزهای دیگه که آدمها رو از رفتن به جنگ دور میکنه.اما اون چیه که باعث میشه یه بچه ی 13،14 ساله برای اینکه نمیذارن بره جبهه گریه کنه، اون چیه که یه جانباز رو دوباره به جبهه میکشونه،اون چیه که بعد از این همه سال و کم توجهی هایی که به این آدمها میشه باعث شده هنوز بی ادعا باشن.ما ها چقدر با اون آدمها فاصله داریم.چقدر عشق به وطن میتونه زیاد باشه که آدم ها رو تا زیر تانک دشمن ببره.و هزار تا سوال دیگه که واقعا جواب دادن بهشون آسون نیست.میدونین اولش که شروع کردم به نوشتن میخواستم درمورد مقام وآرمانها و خیلی چیزهای دیگه ی رزمنده های جنگ حرف بزنم ولی واقعا احساس کردم که در حد واندازه های اون نیستم.امیدوارم زمانی برسه که حرف زدن در مورد این جور مسائل و آدمهاش وابسته به یه زمان و افراد خاص نباشه .امیدوارم روزی برسه که ما همه درک کنیم که آرامش امروز ما ثمره ی خون هزاران نفر آدمهای بهتر از ماست.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۳ساعت٥:۱۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()