< شب آرزوها - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شب آرزوها

سلام امروز میخوام در مورد دیشب حرف بزنم میدونم که دیر شده و گذشته ولی من همیشه معتقدم هروقتی رو که آدم بخواد میتونه شب آرزوها باشه.آدم ها سرشار از آرزو اند.و شاید بشه گفت مهم ترین عامل زندگی آدم هام همینه که آرزو داشته باشن وامیدوار باشن که به آرزوهاشون برسن.دیشب یه حس خیلی مجهول که نمیدونم اسمش رو چی بزارم دست از سرم بر نمیداشت انگار دلم میخواست باخودم خلوت کنم و منم یه ذره به آرزوهایی که شاید بعضی هاشون شبیه رویا بودن فکر کنم.تصمیم گرفتم وقتی تقریبا خونه ساکت شدو همه رفتن بخوابن بشینم و آرزوهامو روی کاغذ بنویسم.خودکار رو دستم گرفتم و شروع کردم به فکر کردن به آرزوهایی که دارم.خیلی جالب بود که یهو یاد مامانم افتادم با خودم فکرکردم مامانم چه آرزوهایی میتونه داشته باشه.ولی خوب بالاخره من که مامانم نیستم که بدونم واقعا آرزوهاش چیه همین طوری تک تک یاده افراده خانوادم می افتادم و دوست داشتم واقعا بدونم اونا چه آرزوهایی دارن.دلم میخواست همه به همه ی چیزهایی که میخوان برسن .خودمم که اوووووووووووووه چقدر آرزو داشتم چقدر کارایی داشتم که انجام دادنشون برام تبدیل به رویا شده بود میتونستم با آرزوهام یه دفتر 100 برگ رو پر کنم ولی دلم میخواست برای همه هم دعا کنم .یهو یاد دعایی که خانوم آرین تو برنامه ی قبلیشون کرده بودن افتادم اینکه:«خدایا به غیر از تو هیچ کسی رو نداریم...کمکون کن.»بالاخره کاغذ رو گذاشتم جلوم و نوشتم خدایا همه رو به همه ی آرزوهاشون برسون.فکر میکنم این بهترین آرزوییه که هر آدمی میتونه برای دیگری بکنه.امیدوارم شماهام دیشب بهترین آرزوهاتون رو کرده باشین.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٦ساعت٧:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()