< سرزده - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
سرزده

سلام وای الان احساس میکنم بیشتر از هرچیز شکستنی خورد شدم خیلی خیلی ریز ریز.خودم رو که با هزار تا بدبختی تازه پیدا کرده بودم و بهش بها میدادم نابود کردم و زیر پاهام لهش کردم نمیدونم شما ها کانال 3 کوله پشتی رو میبینید یا نه ولی من دیشب برای اولین بار این برنامه رو تازه از سر خستگی دیدم ولی یهو به خودم اومدم دیدم دارم با تمامه وجودم گریه میکنم و هیچ کنترلی روی خودم ندارم احساس کردم تا اینجایی که زندگی کردم همش داشتم فقط سعی میکردم زنده باشم نه اینکه زندگی کنم نه اینکه بفهمم زندگی چیه میدونم ما ها همه تو زندگیمون این سوالا هست که کی هستیم و از کجا اومدیم و به کجا خواهیم رفت هرکدوممونم سعی میکنیم به یه صورتی اونارو جواب بدیم من تمامه سعی خودمو برای جواب دادن به این سوالا کرده بودم و تقریبا موفق شده بودم حداقل یک قدم خودم رو جلو ببرم ولی دیشب احساس کردم چقدر اشتباه میکردم چقدر تعریفم غلط بوده چقدر بی خودی فکر میکردم من به اون چیزی که میخواستم نزدیکتر از اون چیزی بودم که فکر میکردم ولی فکر میکنم اون چیز گرانبهای من توی یک جعبه بود و من در تمامه این مدت داشتم دنباله راهی برای باز کردنش میگشتم و اون خانوم با یک کلمه کلید انداخت و درو باز کرد.جالا این در باز شده مهم منم من باید ببینم میتونم از اون گوهر گرانبهای وجودم که تاحالا گمش کرده بودم استفاده کنم یا میزارمش تو ویترین و فقط تماشاش میکنم .الان واقعا نمیدونم چی باید بگم ولی توصیه میکنم اگه این برنامه رو ندید یه جوری تهیه اش کنیدو ببنیدش.سعی کنید درکش کنید فقط همین.

سعی میکنم زود به زود up کنم.

خدانگهدار

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢٦ساعت۸:۳٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()