< بچگی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بچگی

سلام.الان من مجبورم يک ساعت onباشم وبه همين دليل هم گفتم بيام upکنم خوب اين دفعه به اين دليل که موضو عه خاصی ندارم يه مقدار فرق ميکنه .من يه خواهر زاده ی خيلی کوچولو دارم که اسمش صباست.صبا فقط۱.۵ سالشه و تازه داره حرف زدن ياد ميگيره.هر کلمه ای که هر کسی ميگه بدون اينکه معنيش رو بدونه شروع ميکنه به تکرار کردن و هزار بار اون کلمه رو ميگه و هيچ کس هم اعتراضی نميکنه در حاليکه اگه هر کدوم از ما يه چيزی رو فقط يک بار تکرار کنيم همه صداشون در می آد و خسته ميشن.صبا عاشقه اينه که کاراش رو خودش بکنه ولی همه دوست دارن کاراشو انجام بدن و بهش کمک کنن اما اگه ماها تو يه کاری کمک بخوايم يا حوصلمون رو ندارن يا اينکه خودشون هزار تاکار و گرفتاری دارن.صبا همه کاری ميکنه و به همه چيز دست ميزنه و خراب ميکنه و ميشکنه و ... ولی کسی ناراحت نميشه که هيچ قربون صدقش هم ميرن اما ما ها اگه يه اشتباه کوچولو بکنيم بايد هزار بار معذرت خواهی کنيم.وقتی کوچولو بودم (منظورم اين نيست که الان بزرگم)دلم ميخواست زودتر بزرگ شم ولی الان دلم ميخواد بشم يکی اندازه همين صبا کوچولوی کوچولو.چون بچه ها هم بهتراز ما ميفهمن هم اينکه بهتر همه چيز رو درک ميکنن به همه چيز هم با خنده نگاه ميکنن.

خدانگهدار

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۸ساعت٧:٠۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()