< ايده آل - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ايده آل

دوباره شروع شد.دوباره و یا شایدم 3 باره و چهار باره.مادر باز هم شروع کرد به اعتراضات و بهانه گیری.هردفعه یک چیز جدید را بهانه قرار میداد تا نسبت به دختر اعلام نارضایتی کند.این بار هم دختر ساکت ماندوچیزی نگفت.دیگر عادت کرده بود این دفعه مادر از سکوت دختر ناراضی بود ولی دختر باز هم چیزی نگفت یعنی مادر اجازه ای برای حرف زدن به او نداد.مادر این بار کتاب خواندن و سکوت او را بهانه ای برای داد وفریادها و همان حرفهای قدیمی "تو را میخواستم چیکار"و اینکه تو در این خانه زیادی هستی را قرارداده بود.دختر مانند دفعات قبل به اتاقش رفت و دررابست،اشک درچشمانش میلرزید.کاغذی را مثل همیشه برداشت و شروع کرد به نوشتن.مادر آنقدر این گونه حرفها را تکرار کرده که دخترک باورش شده بود که زیادی است.او سالها بود چیزی جز چند کلمه ی معمولی ودرخواست ها ونیازهایش چیزی نمی گفت یعنی کسی نبود که به حرفهایش گوش دهد.هردفعه که برای زدن حرفهایش پیش مادرش میرفت،مادر با حالتی سرد رویش را برمیگرداند وخود را به کاری مشغول میکرد.دختر دیگر باور کرده بود که حرفهایش به درد کسی نمی خورد.مادرش همیشه به او میگفت که او خیلی خودخواه است ولی او از خودش متنفربود،همیشه دلش میخواست یک چیزی یک اتفاقی برایش بیافتد که مادرش راحت شود ودیگر اورا نبیند.تمام دل خوشی دختر را چند برگ کاغذ سفید و هزاران هزار نوشته تشکیل میداد.مادرش همیشه با کتاب خواندن او مخالف بود و دخترک مجبور بود یواشکی کتاب بخواند به همین دلیل تعداد کتاب هایی که خوانده بود کم بود اما در دل کتابهای بزرگی برای نوشتن داشت.با تمام اینها مادرش را با تمام وجود دوست داشت ومیدانست که مادرش هم اورا دوست دارد.همیشه کاری میکرد تا بهانه های مادررفع شود ولی این دفعه دیگر امکان پذیر نبود.دخترک نمیتوانست سکوت خود را بشکند چون از سکوت لذت میبرد و در آن به آرامش میرسید.در ضمن او نمیتوانست حرفهایی که مادرش دوست دارد را بزند چون از آن حرفها حتی برای شنیدن هم خوشش نمی آمد.مادر همیشه خواهرش را نمونه ی یک دختر خوب مثال میزد و همیشه از او میخواست که مثل خواهرش باشد.مادرش از خواهرش همیشه به عنوان یک دختر ایده آل نام میبرد ولی هیچ وقت مادر از دخترک نپرسیده بود که آیا او نیز مادر ایده آلی بوده است. مادر همیشه در خانه زحمت میکشید ولی هیچ وقت از دخترش سوالی نکرده بود،مادر چه شبها که به خاطر دختر بیدار مانده بود ولی هیچ وقت درد دلش را گوش نکرده بود.دخترک همیشه این سوال را در ذهن داشت"واقعا مادر ایده آل مادری است که فقط در خانه زحمت بکشد؟" از حرفهای تکراری مادر خسته بود ولی چاره ای نداشت.دخترک این دفعه میخواست کاری بکند که برای یک بار هم که شده مادر حرفش را بشنود.خیلی با خودش کلنجاررفت ولی او دیگر نمیخواست به بهانه های مادر تن در دهد خسته شده بود و فقط یک راه را جلوی خود میدید.ساعت ها گذشت مادر در اتاق را باز کرد تا او را برای شام صدا کند .شام را خوردند.مادر شروع به حرف زدن کرد و از او سوال کرد ولی پاسخی نشنید. دوباره سوال کرد ولی جوابی نیافت.با حالتی عصبانی به دختر گفت مگه لالی ؟ دخترک بدون هیچ کلامی تمام حرفهای دلش را یک جا در یک حرکت به مادر نشان داد.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢٩ساعت٧:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()