< تکرار لحظات - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تکرار لحظات

بالاخره زنگ خورد.بچه ها برای آخرین بارتا 3ماه دیگه از هم خداحافظی کردن.دخترک بعد از خداحافظی با آخرین دوستش مدرسه را ترک کرد وبه راه افتاد.شور وشوقی در دلش احساس کرد اما چند لحظه نگذشت که غمی جایگزین آن شد.سعی کرد به آن فکر نکند و به راهش ادامه داد.تقریبا به خانه رسیده بود ولی اصلا دوست نداشت به خانه برود اما چاره ای نداشت.باکمال بی میلی زنگ را زد.مادرش در را باز کرد.خانه مثل همیشه ساکت و بی روح بود.سلام کرد اما جوابی نشنید،به اتاقش رفت.همانطور که انتظار داشت وسایلش جمع شده بود ودیگر حرفی هم برای زدن نمانده بود.نه جایی برای اعتراض و نه التماس.لباس هایش را عوض کرد وبه آشپزخانه رفت.مادر هراسان درحال درست کردن ناهار بود.دخترک دوباره سلام کرد،مادر جوابش راداد و گفت:«وسایلت رو جمع کردم،برو ببین چیزی کم و کسر نباشه در ضمن چیزی هم خواستی از تو یخچال بردار بخور.»دخترک چاره ای جز رفتن به اتاقش را نداشت.دلش میخواست گریه کند ولی آن هم تکراری شده بود،دلش میخواست فریاد بزند اما کسی نبود که صدایش را بشنود.به سراغ وسایلش رفت،مادرش تمام دقتش را به خرج داده بود تابهانه ای برای او باقی نگذارد.درهمان حال وهوا بود که مادرش اورا برای ناهار صدا کرد.مادر مثل همیشه خسته وسرد بود وحرفی هم جز چند کلمه تکراری نداشت.صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقاب ها تنها صدای حاکم برخانه بود.دخترک به مادرش خیره شده بود اما میدانست هرچه به مادرش نگاه کند مادر چشمان اشک آلودش را به او نشان نخواهد داد.دقیقه ها مثل همیشه تنها قاتلان لحظات بودند.بعد از ناهار مادرگفت:«زود برو حاضر شو الانه که دیگه برسه»این کلمات درد ورنج دخترک را زیاد میکرد.تکرار این لحظات همیشه برایش زجرآور بود.سوالی که همیشه در این مواقع بی جواب میماند را دیگر از مادرش نپرسید چون جواب او را میدانست.لباسهایش را پوشید.صدای زنگ مانند تیری بر قلب دخترک فرورفت.مادر در را باز نکرد،هیچ وقت اینکار رانمیکرد.همیشه دخترک میرفت.مادر دخترک را درآغوش کشید.دخترک با تمام وجودبا چشمانش از مادر التماس کرد اما ندایی نشنید.چهره ی مادر از همیشه شکسته تر به نظر می رسید.چاره ای نبود دخترک در را باز کرد وبا مادر خداحافظی کرد.مردی در ماشین منتظرش بود.پدر در را برایش باز کرد ودخترک سوار شد.بار دیگر به خانه نگاهی انداخت.مادر از پشت پنجره رفتنش را تماشا میکرد وبرایش دست تکان داد.صحنه ها دوباره تکرار شدند.ماشین هر لحظه از خانه دورتر ودورتر میشد...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٥ساعت۳:٤٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()