< شايد... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شايد...

دیگه از دست حرفهای معلم خسته شده بودم،تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که حتی برای چند لحظه به بیرون خیره بشم.هوا خوب بود. خیابان کنار مدرسه خیلی خلوت بود،خانمی خیلی سریع و سر به هوا از خیابان گذشت و از دید من خارج شد.ساختمان های سر به فلک کشیده خیابان را پر کرده بود ومانع دیدن طلوع خورشید میشد.در همان حال بودم که یهو مافی(معلم ریاضی)دستش رو روی شونم گذاشت وبا لبخندی موذیانه من رو از دنیای خیالی بیرون کلاس وارد همون جو گرفته و خسته کننده کلاس ریاضی کرد.اینکه اون زنگ چه حالی از من گرفته شد بماند.کم کم داشت عادتم میشد.هر روز سر زنگ های مختلف از همون دریچه ی امید برای نجات از کلاس خسته کننده بیرون رو نگاه میکردم و هر روز همون اتفاقات تکراری می افتاد.همون خانومه با لباس های مختلف هر روز هراسون وبا عجله از خیابان عبور میکردو ساختمان ها همیشه مثل سکوی پرتابی برای بلند پروازی های من بودند.فکر می کنم کم کم معلم هام به این کار من عادت کرده بودن ودیگه کاری باهام نداشتن.نمیدونم چرا دیگه نمیتونستم عادتم رو ترک کنم،یه جورایی به اون خانومه هم عادت کرده بودم.یه روز که مثل همیشه بیرون رو نگاه میکردم،خانومه نیومد،خیلی منتظر شدم ولی نیومد.زنگ خورد اما اون بازم نیومد.یه جورایی نگرانش شده بودم.سعی کردم به خودم بقبولونم که راهش رو عوض کرده اما نشد.زنگ خونه خورد.از مدرسه بیرون اومدم.بیرون دیدم در مدرسه چه ترافیکی شده و خیابون مدرسه رو بستن.به ماشین وسط خیابون وایساده بود و پلیس هم اون دور و اطراف رو بسته بود.نمیدونم چرا یهو یاد اون خانومه افتادم.جلو رفتم تاببینم چی شده.با کمال پر رویی از پلیسی که اونجابود پرسیدم چی شده.شاید اگه پنجره ی کلاس ما یه کمی اونور تر رو هم نشون میداد،خودم صحنه ی برخورد ماشین با خانومه رو میدیدم،خانومی که همیشه عجله داشت.شاید اگه یه مقدار یواش تر می اومد اونطوری نمیشد.شاید اگه همیشه یه مقدار زودتر از خونه راه می افتاد مجبور نبود همیشه هراسون و باعجله باشه.شاید اگه این کار رو میکرد من هیچ وقت اون رونمیدیدم.شاید هیچ وقت دنیای کوچک رویاهای پای پنجره شکل نمیگرفت.شاید این نوشته هیچ وقت نوشته نمیشد.شاید...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۳٠ساعت٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()