< برگی ديگر از دفتر زندگی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
برگی ديگر از دفتر زندگی

سلام دوباره امتحانا شروع میشن.یک سال تحصیلی به همون زودی که شروع شده بودگذشت.بهار آمد با تمام خاطراتش،با تمام تحولاتی که توی هر آدمی ایجاد میکنه و با همه ی احساساتی که داره.اکنون مانیز زیر سایه بهار بهاری شده ایم.مستی از بوی گلها و شکوفه ها وآوای پرندگان همه وهمه بهانه ای است تا ما واقعیت زیستن را از یاد نبریم وبه یاد داشته باشیم که روزی چه بودیم و اکنون چه هستیم.زندگی دریاست اگر دریا ببینی و دریای بیکران زندگی ما به کدامین ساحل منتهی خواهد شد.انسانها امواجی هستند در اقیانوس دنیا و دنیا بستری است برای آرمیدن کودک زمان وزمان خیالی است دست نیافتنی.هرروز که از خواب برمیخیزیم چشم ها را بازمیکنیم به امید اینکه ببینیم اما نمیبینیم،ما همیشه نمیبینیم آنچه را که باید ببینیم.ماخودمان را هم حتی نمیتوانیم درست ببینیم چه رسد به بهار.بهار را نگاه کن وبرای خودت آنرا زمزمه کن،شاید تکرار بهار دیگر ممکن نباشد.مهم این است:نگزار بهار برود و تو بهاری نشوی.بهار را از یاد نبر شاید دیگر او را نبینی.

چرا گرفته دلت/مثل اینکه تنهایی/چقدر هم تنها/فکر میکنم دچار رگ پنهان رنگ ها هستی/دچار یعنی عشق/و فکر کن چه غمناک است که ماهی قرمز دریا/ دچار آبی بیکران دریا شود

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٢۳ساعت۳:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()