< معصومه هست؟!!(۴) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
معصومه هست؟!!(۴)

ازخواب بیدار شدم البته نه باصدای در،خودم بیدار شدم.7:15بود.بقیه به غیرازمهرناز خواب بودن.آزاده هم بیدارشد وباهم جاهامون رو جمع کردیم.فاطمه هنوز خواب بود.خلاصه دم رفتن به زور خانوم رو از خواب بیدار کردیم وبردیم صبحانه بخوره.اونجا بود که فهمیدیم آقای آرش notebookمدرسه رو باخودش آورده ومیتونیم عکس ها رو بریزیم اونجا.خلاصه ذوق زده شدیم و زود memoryهارو خالی کردیم.اون روز باید از خود یزد بازدید میکردیم(چه توهمی)اول رفتیم بازار صنایع دستی،گفتن ساعت 16:00بازمیکنهماهم رفتیم به سمت موزه ی آب.خانوم دیهیم دیگه اصلا حال حرف زدن هم نداشت.موزه ی آب با اینکه اسمش موزه ی آب بود ولی بیشتر آثار تاریخی توش بود البته چیزای خیلی خوشگلی داشت.اونجا یه خونه ی چهار فصل بودبا آب انباروسرد آب و...وکلی شیشه و وسیله های مختلف برای حفرقنات ونگهداری آب خنک ومواد غذایی و غیره.بعد از بازدید آقای مسئول اونجا برامون توضیح دادکه اون خونه قرار بوده توسط یه آقای برج ساز به پاساژ تبدیل بشه ودر حال تخریبش بودن که سازمان میراث فرهنگی نجاتش میده وبه موزه آب تبدیل میشه(پر غوغا و پر آشوب/جایی جنگ ظلم وپر زخون)(چه بی رحم)خلاصه از اونجا که بیرون اومدیم پیاده راه افتادیم ونقشه هامون رو در دست داشتیم وباید مشخص میکردیم که از کجا به کجا میریم.از اونجا وارد مجموعه امیر چخماق شدیم،فقط از حسینیه اون بازدید کردیم.یه جای بلند که از بالای اون کل شهر یزد با تمام بافت قدیم و جدیدش قابل دیدن بود.در سمت راستمون یک خونه با 6بادگیر قرار داشت که واقعا نمای زیبایی رو به وجود آورده بود.ماطی یک عمل نمادین دیگه،باساعت هامون شمال رو مشخص کردیم وبرای خودشیرینی بیشتر ایرادات نقشه رو گرفتیماز اونجا برای دیدن زندان اسکندر سوار شدیم.قبل از زندان به چند تا مغازه قشنگ صنایع دستی برخوردیم.ماهم از ترس اینکه نکنه نبرنمون هرچی میخواستیم خریدیمزندان اسکندر یا به عبارتی مدرسه اسکندر،حالا چرا مدرسه.چون یه مدت خیلی کمی اونجا زندان آقای اسکندر بوده وبعدتوسط یه نفر به مدرسه تبدیل شده و واقعا هم شبیه مدرسه بود.آقایی که اونجا بود کلی در مورد نوع مصالح ساختمانی اونجا و میزان مقاومت و نوع طراحی سقف که یک نوع فرکتال بود برامون توضیح داد.از اونجابرای صرف ناهار رفتیم حمام باباخان.جای خوشگلی بودفقط مشکلش این بود که یه کمی غذا رودیر دادن و مااز برناممون عقب موندیم.به همین دلیل دیگه وقت نشدبریم صنایع دستی وبازاراز اونجا رفتیم مسجد جامع و اونجا بادوتا خرگوش خوشگل آشنا شدیم.از اونجا چون بچه ها وقتی نداشتن برگشتیم هتل و وسایل رو گذاشتیم تو اتوبوس هاودوباره رفتیم تابه گردشمون ادامه بدیم.رفتیم باغ دولت آباد،اول که واردش شدیم دیدیم نه خیر زیادم خوشگل نیست.بعد یهو فهمیدیم اشتباه اومدیم واون یه جای دیگست و رفتیم تابه درش رسیدیم.بچه ها یهو همه جو گیر شدیم که اونجا عکس بگیریم وچون همه میخواستن بامسئولا هم عکس بگیرن.تصمیم گرفتیم عکس های 60نفره بگیریم.چند تا از بچه ها فداکاری کردن و رفتن ازهمه عکس گرفتن اعم ازمهرانا جون که واقعاازش ممنونیم.خلاصه کلی با تریپ های مختلف عکس گرفتیم بعد رفتیم تا اونجا رو ببینیم وعکس بگیریم که دوربین آزاده باتریش تموم شد،دوربین منم خراب شده بود وفقط امیدمون به فاطی بود.خلاصه یه چند تایی ازمال اون رو برای قطار نگه داشتیم ورفتیم که برسیم به قطار یا به قول مهتاب اینا قاطر.همونجا شام خوردیم وسوار قطار شدیم.بچه ها دوباره تاصبح آتیش سوزوندن ولی همه خسته بودن واز یه زمانی همه خوابیدن صبح ساعت 6دیگه گفتیم الان رسیدیم که دیدیم نه قطار خراب شده ومنتظر باید بمونیم(تا آن روزی که خیزد فریاد از ما)خلاصه توی کوپه ی ما به دلیل ازدیاد ساک بیشتر از 4نفر جا نمیشد و من و آزاده بیرون وایساده بودیم و تلپ شده بودیم رو سر مهتاب اینااونقدر وایسادیم تازیر پاهامون علف سبز شد وقطار راه افتاد.10 دقیقه بعد تهران بودیم (عجب جایی هم خراب شده بود)بعد که رسیدیم به هزار ودوبدبختی سا ک ها رو پیاده کردیم و رفتیم خونه ولی ما همه باهم مابودن و ما ماندن رویاد گرفتیم.

(جاری درلحظه ها ی ناب بودن           جاری در این آواز              تا ابد میمانیم)

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱٧ساعت۸:٤٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()