< معصومه هست؟!!(۳) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
معصومه هست؟!!(۳)

صبح به صدای دراز خواب بیدار شدم خانوم دیهیم بود ومیگفت ساعت 7:30 حرکت میکنیم واونوقت ساعت 7بود.خلاصه بدو بدو کارامون رو کردیم و راه افتادیم و ما چون دیر رفتیم با مینی بوس رفتیم.سارا هم که دیگه واقعا 2درکرده بود وباهامون می اومد.اونجا معلم جغرافی فرزانگان یزد به عنوان راهنما کلی برامون حرف زد.سر در شهر تفت توقف کردیم.یک مجسمه به شکل سبد میوه بود که خیلی ناز می نمود.همونجا یه آقایی هم باهامون اومدن که ایشون هم راهنما بودن.هوا بارونی بود(یزدوبارون)خلاصه وارد شهر شدیم.اونجا اول رفتیم یه خونه ی باستانی که مال یه آدم خیلی پولدار اون زمان بود.یه حوض داشت که واقعا کمتر از استخر نمیشد بهش گفت و از سنگ یه تیکه درست شده بود یعنی توی سنگ رو خالی کرده بودن و اونجا کار گذاشته بودن.90 تا فواره هم داشت خلاصه کلی اونجا کفمون برید.هم خونه ی تابستونی داشت،هم زمستونی وهم خونه ی کلفت ها.بعداز اونجا رفتیم آسیاب آبی.واقعا جالب بودمخصوصا وسیله ای که باهاش میزان گندمی که توی آسیاب میرفت رو کنترل میکرد.بچه ها دیگه اونقدر عکس وفیلم گرفته بودن که خودشون رو خفه کرده بودن.همه به دنبال فیلم میگشتن ودیجیتالی هاش هم به دنبال کامپیوتر.بیرون اونجا یه درخت توت بزرگ بود یه سری از بچه ها رفتن بالا پشت بوم و توت تکوندن ما هم باچادر جمع کردیم و خوردیم.همونجا نماز خوندیم و برای رفتن به پرورشگاه ماهی راه افتادیم.توراه کلی سرود ملی خوندیم (درکوران پاییز،دستمان به دست هم بود)وسط های راه آقاهه که زرتشتی هم بود کوه عقاب رو بهمون نشون داد.عقابی که واقعا مثل یک کوه در چهره ی کوه نشسته بود.البته بقیه کوههای اونجا هم همه شبیه قلعه بودن.واقعا همه احساس میکردیم این چیزایی که میبینیم تاثیرات گرد نخودهای معصومست.یه مقدار مونده به پرورشگاه طی یک عمل انتهاری از ماشین پیاده شدیم و بقیه راه رو پیاده رفتیم(باهم دنیا رو بسازیم،سبزوآزاد،گرم وزیبا)وارد یه باغ شدیم پر از انار.3تا حوض ماهی داشت،2تا دایره و یه مستطیل.2تاش پر قزل آلا بود ویکیش فقط یه دونه ماهی طلایی داشت(دلم براش سوخت)بچه ها باهمکاری آقای آرش شروع به ماهیگیری کردن و دیری نپایید که یه ماهی به عنوان اولین شهید راه شکم به دست اومد.بچه که دلشون نمی اومد میخواستن بندازنش تو آب اما آقاهه نذاشت و ماهی رو آوردتا روش برامون توضیح بده.بعدازکلی توضیح رفتیم سراغ ماهی های خودمون:dتن هایی رو که باخودمون آورده بودیم رو باز کردیم وخوردیم(بازم جاتون پر)اونجایه سگ هم داشت که بی آزاربود بچه ها باهاش عکس گرفتن و غذاهاشون رو باهاش قسمت کردن.پس ازصرف غذارفتیم اسلامیه اونجا با یه درخت روبه رو شدیم که 1500سالش بود و قبلا مغازه ی کفاشی یه آقایی بود و حدودا 8نفر توش جامیشدن.بعد به قدمگاه امام رضا هم رفتیم.از اونجا رفتیم به یه روستایی که از طرف سازمان ملل بازسازی شده بود و واقعا زیبا بود.اصلا غیر قابل تصور و توصیف بود.بعداز اونجا به امید اینکه میریم یزد وبازارسوارشدیم اماتازه فهمیدیم میریم چشمه.چشمه آبش خیلی زلال و خوشمزه و روون بود(جوشید از سنگی خاموش وسرسخت،چشمه ای ازقطره های سرمست)بچه ها یهو دیدن آب که هست،لیوان و بطری هم هست پس شروع کردن به خیس کردن مسئولا و همدیگه.همه خیس شده بودن،کلی حال داد.برای اولین بار معصومه زود سوار شدامایهو متوجه شدکه کیفشو بالای کوه جاگذاشته و بایددوباره میرفت و میآورد.دیگه واقعا مدمئن بودیم که میریم یزد اما یهو فیهمیدیم که دوباره باید پیاده شیم.اونجا مظهر قنات بود.من اونقدر به دیهیم گیر داده بودم که بریم بازار میخواست پرتم کنه تو آب.اونجا هم مثل یه رود بودو بازم عکس(در هر رودی شوری است،فانوس هر عبوری است)بعد از اونجادوباره راه افتادیم.توراه راهنمامون دوباره ماشین رو نگه داشت و گفت پیاده شین.ما هم عصبانی پیاده شدیم.گفت اینجا سرسره ی طبیعیه.ما هم یهو ذوق زده شدیم و از کوه رفتیم بالا.به یه سنگ صاف وصیقلی رسیدیم که واقعا جون میداد برای لیز خوردن.بچه ها همه نفری دست همدیگرو میگرفتن و از اون بالا سرمیخوردن(اینک چون آبشاری پرهیاهو،فروریزیم برآتشهای هرسو)فقط وقتی میرسیدی پایین باید زود فرارمیکردی مگرنه گروه بعدی لهت میکردن.اونجا واقعا خندیدیم وحال داد ولی بچه ها آسیب دیدن که مهم نبود.از اونجا چون دیگه غروب بود وبه یزدنمیرسیدیم.قرار شد توی تفت خرید کنیم.رفتیم یه شیرینی فروشی وبچه ها دیگه صاحب مغازه روبیچاره کردنخیلی طول کشید،خسته شدیم و بیکار.گفتیم پانتومیم بازی کنیم.فاطمه منتظری و آقای آرش وسارا وصبوری یه طرف،تینا ودوستاش ویه سری دیگه یه طرف.کلی خندیدیم.بعداز اون به طرف یزد راه افتادیم.خسته بادلی شاد از اتفاقاتی که افتاده بود.بعد تو هتل هندونه و بعد هم لالا(این یکی خیلی طولانی شد)راستی روز سمپادتونم مبارک.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()