< معصومه هست؟!!(۲) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
معصومه هست؟!!(۲)

صبح از شدت سرما از خواب پریدم،هواروشن بود ساعتم رو نگاه کردم دیدم 5:45است و دوستام خوابن،خودم هم سعی کردم بخوابم ولی نشد یه نیم ساعت بعد رفتم دست و صورتم رو بشورم که اونام اومدن خلاصه صبحانه خوردیم وتا وقتی که اتوبوس های گروه بعدی می اومدن بیکار بودیم.رفتیم بالاپشت بوم چه بادی می اومد(باد وباران در راهش طوفان ها،ماند آرام ناگه برجا)من هی گیر داده بودم که خودتون رو به دست باد بسپرید،واقعا باد جالبی بود اونجا فرصتی شد تابه اطراف نگاهی بندازیم و قلعه رو برای آخرین بار ببنیم.همونطوری که بالا وایساده بودیم آقای آرش ازمون یه عکس یادگاری گرفت عکس جالبی شده بود،چون خود mp3گردن آزاده بود،یه گوشیش تو گوش من و دیگری در گوش فاطی.خلاصه اون لحظه ها هم گذشت و مارفتیم که جامون رو با گروه بعدی عوض کنیم.اون روز باید میرفتیم میبد.سارا هم باهامون اومد.رفتیم سوار اتوبوس شدیم دیدیم معصومه نیست و همه نگران که ایشون کجاست،به زور پیداش کردیم وخودم رو یادمه که هی میگفتم معصومه هست؟!!اول بعداز کلی سواری ساعت 10رسیدیم پیر چک چک.یه جای مقدس برای زرتشتیان که معتقدند دختر یزدگرد سوم وقتی داشته فرار میکرده به این کوه میرسه ودهانه کوه باز میشه و دختر به داخل میره ولباسش بیرون میمونه،بعدشب به خواب چند تن از اهالی میادکه بیاین من رو بیارین بیرون واونام میرن و دختر رو بیرون میارن.آتشکده هم داشت.پایین کوه اتوبوس ها نگه داشتن و ما تا بالای کوه باید پیاده میرفتیم(دیروز امید رسیدن،بالا رفتن و رسیدن)به هزار ودو بدبختی از کوه بالا رفتیم ورسیدیم به چندتاخونه که تازه شصتمون خبر دادکه باید بالاتر بریم(ما میدانیم، میرویم،می یابیم)وقتی درش رسیدیم بسته بود،یه آقایی اومد در رو باز کردوباید با پای برهنه میرفتیم تو.خلاصه اونجا یه درخت خیلی بزرگ بودبا چند تاشمع و کوهی که از در ودیوارش آب می اومد.عکس گرفتیم و اومدیم از بیرون و نمای بالای کوه هم عکس بگیریم(بر بالای کوهی،زیر پایش سرزمینی)دوباره پایین اومدیم(ویک پرتگاه در پیش رو،راهی که صعب وطولانی است)وقتی داشتیم می اومدیم پایین دوباره معصومه ناپدید شده بود و همش تو کوه داشتم داد میزدم معصومه هست؟انعکاس صدام رو میشنیدم.رسیدیم میبد تو یه رستوران سنتی ناهار خوردیم(جای شما پر)بعداز اون قرار بود بریم نارین قلعه که بسته بود.از اونجا رفتیم یه مسجد نماز خوندیم و به جای نارین قلعه رفتیم چندتا خونه ی خیلی باحال قدیمی با معماری های متفاوت دیدیم.دیگه واقعا همه از نفس افتاده بودن.بعد از اینکه من پرسیدم معصومه هست؟ و گفت:آره رفتیم کارخونه ی کاشی وسرامیک و چینی و سفال. خیلی خیلی جالب و مهیج بود هم کوره هاش هم طرز رنگ کردنشون هم سفال هاش هم لهجه ی آقاهه که توضیح میدادبعد از خرید از خود فروشگاه اونجا به سمت یزد حرکت کردیم.معصومه هم که قاچاقچی مواد مخدر شده بود هی گرد نخود به بچه ها میداد.سارا هم از فرصت استفاده کرد ویه شماره تلفن ترک اعتیاد روکه رو درو دیوار بود برای هم یادداشت کرد تا همه فیض ببرنتو راه هم خسته و خواب آلود و شبیه ناله و بااین امید که شب در اتاقهامون راحت خواهیم بود،بودن(که تا خورشید فروزان،از آسمانها برآید)در همان حال یهو خانوم نقوی زنگ زد که جمعه بازار تعطیله و ما نمیتونیم بریم بازار،ما هم که اززور ناراحتی جوش آورده بودیم همه ریختیم سر خانوم دیهیم و ایشون هم قول دادکه فردا مارو ببرن بازار. خلاصه رفتیم هتل،بعدازگرفتن کلید اتاق ها ورفتن توش همه به سمت حموم هجوم آوردیم ویه شام دستپخت(سرگروه ها یا همون حمال های گروه) رو خوردیم که خیلی مزه داد(جاتون پر)بعدتو اتاق معصومه طی یک عمل فشرده سازی ماهاروتو اتاق جاداد و با imaginaryخود ما رو همسفر کرد وبه یک هتل 100 ستاره با امکانات بالا برد(گرد نخود خوبی کشیده بود آخه)خوابیدیم اماقبل از خواب هم کلی با آزاده و فاطمه خندیدیم و باز خواب.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱۱ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()