< معصومه هست؟!!! (۱) - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
معصومه هست؟!!! (۱)

سلام بعد از خیلی وقت البته برای خودم.برخلاف همه ی نوشته هام این یکی یه جور دیگست هر کاری کردم دیدم اصلا نمیتونم ازش بگذرم.خوب شروع میکنیم:ساعت 20:35بود که با داداشم رسیدیم ایستگاه قطار،وارد اونجا که شدم اون قدر بچه ها زیاد بودن یه لحظه با مدرسه اشتباه گرفتم.دوستام رو درعرض 3سوت پیدا کردم.به صورت خیلی جالبی هر کسی هر کس دیگه ای رو میدید مشتاقانه بهش سلام میکرد.خلاصه وارد قطار شدیم و بچه ها مثل همیشه قطار رو گذاشتن رو سرشون ازشعر خوندن و خوردن گرفته تا گرده نخود کشیدن و هر کاری که بتونین فکرشو بکنین که نمیتونین :.ساعت یک دوی نصفه شب دیگه به زور بچه ها رو مسئولا خواب کردن ولی فکرنمیکنم اون شب کسی خوابید(روشنای خورشید  تاریکی از آن گریزان رهایه باد از حصار سرد کوهستان)واقعا زود گذشت.شور و شوق بچه ها غیرقابل باور بود(اینک چون آبشاری پر هیاهو ...)بچه ها رو به 3گروه 60 نفره تقسیم کرده بودن که ما گروه 2بودیم وقرار بود روز اول بریم خرانق(هر جور دوست دارین بخونین چون ما خودمونم آخرش نفهمیدیم چی بود)روستای خرانق:وارد یه کاروانسرای قدیمی شدیم و وسایلمون رو همون جا گذاشتیم.بعد از صبحانه و انتخاب بنده به عنوان حمال گروه یا همون سرگروه اونم به شکل داوطلبانه کلی خانم دیهیم برامون حرف زد و دوسری پوشه بهمون داد.بعد با کارشناسان معماری یا همون سارا و تینا و بهاره به عنوان گروه پیدا کردن مسیر آب وارد قلعه ی خرانق شدیم..قلعه یا همون سرزمین رویایی پراز خاطرات تاریخ،پر از دیوار های گلی که روزی آدمهای بزرگی اونها رو ساخته بودند.همه محوتماشای معماری و طرز ساخت خونه هاو کوچه ها شده بودن بچه ها اونقدر عکس گرفتن که همه ی دوربین ها فیلم هاش داشت تموم میشد.هرچند دقیقه یک بارسارا جمعمون میکرد وبرامون توضیح میداد.درقسمت بالایی قلعه یه منارجنبان قرارداشت من ونیلوفر به عنوان اولین کسایی که میخواستن برن بالا وارد راهرو خیلی تنگ و تاریک شدیم(نورجنبش برقطره دمیده،پوید،جوید،یابد راهی در خاک ...)ولی متاسفانه بدلیل نبود هیچ پرتوی نوری مجبور شدیم بیایم پایین.یه سری از بچه ها که آزاده هم جزوشون بود باچراغ قوه رفتن بالا.آزاده دوربینش رو داده بود به من تا وقتی رسید اون بالا ازش عکس بگیرم و من تو آفتاب وایساده بودم وایساده بودم...(انتظار درچشم ما  میماند چون ترس از فریییییییاد ...) بالاخره خانوم رویت شد دوربینش باتریش تموم شده بود بادوربین خودم گرفتم.بچه ها همه از دیدن اینکه اون مناره به اون قشنگی تکون میخوره جاخورده بودن،آقای آرش با مسئول اونجا که رفته بودن اون بالا و مناره رو میجنباندند اونقدر جو گیرشده بودن که دیگه پایین نمی اومدن،به زور آوردیمشون پایین ماهم که خسته شده بودیم برای ناهاربرگشتیم کاروانسرا.بعد از تناول غذا رفتیم سراغ بقیه جاهای دیگه مثل آب انبارو مشهدک و بادگیرها،آخر از همه هم رفتیم روستای خرانق که با مردمش مصاحبه کنیم.من کلی گیر داده بودم به اقتصادشون البته زیاد آدمهایی که اونجا زندگی میکردن درمورد خیلی قدیم اونجا نمیدونستن ولی خوب بود.عصر برگشتیم کاروانسرا با بچه ها رفتیم بالاپشتبوم و شروع کردیم به خوندن سرود ملی ها،دایره ی همیشگی در کنار غروب خورشید نمای تازه ای داشت.(میخواند آواز، درکنار من انگار، میزند فریاد چه بی صدا ... و خیلی شعر های دیگه)بعد که بچه ها کلی باهم حال کردن اومدیم پایین اون شب 3تا سوال خفن بهمون دادن تا جواب بدیم البته آسون هم توش داشت(امتحان ترممون بود)بعدازاون شام دادن قرار بود اون شب برنامه ی رصد داشته باشیم ولی هوا ابری بود خلاصه جلسه ی توجیهی رو رفتیم،سارا مشحون و هیواپذیرا و نیلوفر افسری کلی برامون حرف زدن و بعد گرفتیم خوابیدیم.توی هوای آزاد بقل 60 تای دیگه مثل خودت در آرزوی فردا وبالای سرت هزار تا ستاره و پر از ابر وسرمایی فراموش نشدنی.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱٠ساعت٤:٢٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()