< آدم برفی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
آدم برفی

زنگ به صدا درآمد .بچه ها با شادی وبا بینی های سرخ و دستکش های قرمز و آبی و سبز از مدرسه خارج شدند .انگار سرما شور آنها را برای بازی بیشتر کرده بود.گاهی چند نفر زمین میخوردند وهمه به آنها میخندیدند.سرویسها منتظر بچه ها بودند.سرو صدایی که چند لحظه پیش کوچه را پر کرده بود ازبین رفته بود .همه رفته بودند،تنهادخترکی کنار در ورودی مدرسه ایستاده وبه انتهای خیابان چشم دوخته بود .سرما بدنش را فراگرفته بود.هرچند دقیقه یک بار دستانش را جلوی دهانش میبرد تا آنها را گرم کند.حدود نیم ساعتی میشد که منتظربود.سکوت کوچه را فراگرفته بود و فقط صدای برخورد دانه های برف با زمین بود که شنیده میشد.هوا از همیشه سردتر به نظرمیرسید.دخترک چاره ای جز ایستادن ومنتظر بودن نداشت،نه میتوانست خودبه خانه برود نه اینکه به مدرسه بازگردد.دستانش کرخت شده بود .بی حوصله بود دیگر توان ایستادن وخیره شدن را نداشت.لبخندی برلبانش نقش بست .مقداری برف اززمین برداشت .بعد از یک ساعت گوله برف به یک آدم برفی تبدیل شده بود .دخترک با خوشحالی به آن نگاه میکرد.میخواست با این کار او را خوشحال کند.بااینکه برف صورتش را سرخ کرده بود ولی شال گردنش را به دورگردن آدمک پیچیده بود.ناگهان صدایی از انتهای خیابان به گوش رسید.ماشینی کنار مدرسه نگه داشت.خانمی از آن پیاده شد ،هراسان به سمت دخترک آمد ،عصبانی بود،شال گردن را از دورگردن آدم برفی باز کردو دست دخترک را گرفت وبه سرعت به سمت ماشین برد.حتی فرصت حرف زدن هم به دخترک نداد،درچشمان دخترک اشک جمع شده بود.درماشین را باز کرد تا دخترک سوارشود سپس در رابست وماشین را روشن کرد و با سرعت به راه افتاد.هنوز برف میبارید و آدم برفی کنار درمدرسه نشسته بود و به انتهای کوچه خیره شده بود.لبخندی ازعشق صورتش را پرکرده بود.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/٢٢ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()