< روزهای ابری - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
روزهای ابری

سرمای زمستان دستان گرمت را کرخت کرده وتو به آن توجهی نداری .صورت پرمهرت آرامشی ابدی را تداعی میکند.آب حوض بسیار سرد است ولی تو به آن هم توجهی نداری .کودکی وارد خانه میشود صورتش از سرما گل انداخته سلام میکند و تو جوابش را میدهی بادیدن دستان دخترک و بدن لرزانش ژاکت نخ نمای خود را درمیآوری و به دور دخترک میپیچی او را به داخل میبری ،بخاری روشن است و گرمای لذت بخشی اطاق کوچک را پرکرده است .دوباره به حیاط میآیی هوا خیلی سردتر از قبل به نظر میرسد چادرت را برکمرت محکم میکنی و دوباره به کارت ادامه میدهی .لباس ها را دانه دانه داخل تشت می اندازی ،دستانت دیگر سرما را حس نمیکند.یخ ها را میشکنی .تشت را پر از آب میکنی مشغول میشوی .دخترک از پشت پنجره نظاره گر توست،اشک در چشمانش حلقه زده ،ژاکتت را از تن درمیآورد و از کنار پنجره کنار میرود.تو حتی به لباس ها هم فکر نمیکنی.نگاهی به گونی پر از لباسهای کثیف میکنی .ناگهان سرما تمام وجودت را در بر میگیرد ولی چاره ای نیست.به کارت ادامه میدهی.گرمای دستی دستانت را احاطه میکند،دخترک را میبینی که ژاکتت را دردست دارد با لبخند ژاکت را از او میگیری و به تن میکنی ،سعی میکنی چشمان غمگینت را از او پنهان کنی .او را به داخل میفرستی تادوباره مشغول کارشوی ولی دخترک قبول نمیکند ،با همان کلاه بافتنی قرمز و کاپشنش که کمی برایش کوچک شده کنار حوض مینشیند دستان کوچکش را درون تشت میکند و لباس ها راچنگ میزند.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/۱٢ساعت۱٠:٢۳ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()